<مرگ دوشنبه ۹ خرداد ۸۴

تقدیم به همه‌ی ما ناباوران
چند روزی بود که وقتی آب ماهی کوچولوی قرمز توی تنگ کوچک را عوض می‌کردم هیچ تلاشی برای زنده ماندن نمی‌کرد. روزهای قبل وقتی آب تنگ را تفریبا خالی می‌کردم تا آب تمیز را در آن بریزم آن چنان دست و پا می‌زد که می‌ترسیدم. اما این روزها آرام ته تنگ می‌خوابید. طوری که فکر می‌کردم می‌خواهد لالا کند و خواب آب ببیند. ماهی توی خشکی باشد و این قدر آرام! باید به چیزی شک کرد. و شک کردم.

مادر دو سالی می‌شد که آلزایمر گرفته بود. روزهای اول فقط کمی حواس‌پرتی. بعد چند بار در کوچه گم شد و همسایه‌ها پیدایش کردند و دست آخر ما را یکی یکی فراموش کرد. انگار او دنیا بود و ما را یکی یکی به عدم می‌سپرد. انگار ما یکی یکی می‌مردیم. انگار او از رنج دوری پدر آزاد می‌شد و ما بودیم که از زندان غمی به زندان غمی کوچ می‌کردیم.

دست آخر چند روزی قبل از مرگش بقال سر کوچه خبر آورد که مادرتان هر روز سر ظهر، آن وقت که ما خواب بودیم و حواسمان نبود که جلوی او را بگیریم یواشکی از خانه بیرون می‌آید و می‌رود مغازه‌ی بقالی برای خودش بستنی می‌خرد و توی کوچه آن را لیس می‌زند تا به خانه برسد. او نه تنها حافظه‌اش را از دست داده بود بلکه از شر آن عقل مسخره که سر هر چیز زیبا و هر خواهش دل‌ربا و سر هر پیغام پر مهر و محبتی یک امای بزرگ می‌گذارد رها شده بود. گیرم که از اولش هم به عقلش اجازه نداده بود جلوی احساسش را بگیرد و همیشه برای همه خودش را کشته بود. حتی برای آن‌ها که در تشییع جنازه‌اش شرکت نکردند. برای او فرق نمی‌کرد کسی برایش تب می‌کند یا نه.

امروز صبح که رفتم آب ماهی را عوض کنم دیدم کج کجی روی آب شناور است و دیگر دهنک نمی‌زند. مادر توی بیمارستان زیر سوزن و سرم افتاده بود، چون خوردن و آشامیدن را نیز فراموش کرده بود. زمان برای مادر منفی می‌گذشت و حالا او آن قدر بچه شده بود که فقط پستان پرمهر مادری مثل خودش او را شاید به زندگی برمی‌گرداند و نبود. سرم که جای مادر را نمی گیرد. و مادر هم دهنش کج کجی شد و مرد. بی آن که یک کلمه حرف از دهانش خارج شود. درست مثل یک بچه. همان طور که آمده بود رفت. و ما بدبخت شدیم.

خدا نکند آدم با جنازه‌ی مادرش تنها بماند. خدا نکند نداند با این پاره گوشت عزیز که هر لحظه ممکن است بویش در بیاید چه کند. خدا نکند تمام این اتفاقات در یک شهر کوچک بیافتد که دیگر هیچ مرده‌شویی در آن زندگی نکند. و همسایه‌ها بیایند و از سر دل‌سوزی پیش‌نهاد کنند که او را به غسال‌خانه‌ی قدیمی شهر ببرید و یکی از زن‌ها او را بشوید. بعد تو را بفرستند سدر و کافور بخری و زنت را بفرستی با دست خودش لباس‌های مادرت را با قیچی پاره پاره کند و بشوید و کفن کند.

وقت تشییع جنازه به ماهی فکر می‌کردم که جنازه‌اش را چه راحت توی سطل آشغال انداختم که آشغالی ببرد. صبر کردیم تا مردم اعلامیه‌هایی که در یک ساعت در تیراژ بالا تکثیر کرده بودیم را ببینند و بیایند و نیامدند و مشغول کسب و کار بودند. لاجرم تابوت را روی دوش گذاشتیم و لااله‌الاالله گفتیم و بردیم کنار قبر پدر که اتفاقا خالی بود روی زمین گذاشتیم. اگر در شهر کوچک مرده‌شوی نیست دست کم این شانس هست که پس از سی سال کنار قبر پدر کسی را خاک نکرده باشند.

سر مادر را از کفن در آوردند و تلقین دادند و بستند و روی سنگ لحد گذاشتند. ما خاک بر سر شدیم و مادر نیز.

فرض کنید قصه‌ی ما راست بود.

رحیم مخکوک :: May 30, 2005 :: عمومی


: نشانی دنبالک
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/41

: نظرات شما

خيلي غم انگيزبود.اماحقيقتيه كه پيش مياد براي من وتووهمه.

نوشته شده توسط : افسون در روز ۹ خرداد ۱۳۸۴، ۲:۱۲ بعدازظهر

سلام رحيم جان..خيلي تلخ بود..خيلي... به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

نوشته شده توسط : armaan در روز ۹ خرداد ۱۳۸۴، ۳:۳۰ بعدازظهر

سلام بر رحيم عزيز. آقا كم پيدائيد؟ من مطالبتان را مي خوانم و بهره مي برم. قلمتان پاينده باد.

نوشته شده توسط : سعيد.ج در روز ۱۰ خرداد ۱۳۸۴، ۰:۴۵ صبح

سلام/ گفتي باور كنيم. باور اگر بكنم بايد تسليت بگويمت. خدا غمت را كم كند صبرت را زياد.

نوشته شده توسط : كورش در روز ۱۰ خرداد ۱۳۸۴، ۴:۱۵ بعدازظهر

سلام . باوركردم درغمت شريك هستم . ماهرروز
خوبيها و زيباي هاي زندگي را دفن مي كنيم هرروز از نبود آب ماهي ها را درسطل آشغال مي اندازيم .درديار ما عشق .مهرومحبت وشورزندگي . صداقت بي معنا شده وفنا شده است . به همه تسليت ميگم .

نوشته شده توسط : k_s در روز ۱۰ خرداد ۱۳۸۴، ۶:۵۰ بعدازظهر

این متن قشنگ با جمله اخرش حال گیری کرد

نوشته شده توسط : شادی در روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۴، ۵:۵۹ بعدازظهر

اين آلزايمر بد كوفتي است . مادربزرگ من هم با همين بيماري مرد . رئيس عزيز هم با مرخصي من موافقت نكرد . من هم آخرين روزهاي مادربزرگ را از دست دادم . خدا را شكر كه او من را نميشناخت . ولي من كه ميشناختمش حتي وقتي دهانش كج شده بود .

نوشته شده توسط : ساناز خجسته سميعي در روز ۱۷ خرداد ۱۳۸۴، ۸:۱۱ صبح

Dear Rahim, I'm not sure if you wrote it for you own mother or not but that makes no difference. It enchanted me to the point of stream of tears as my mother has also alziemer. She is gradually getting lost behind the time and dissapeared in her past memories....

نوشته شده توسط : Zahra در روز ۱۹ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۲۷ صبح