<من چهارشنبه ۸ تیر ۸۴
دیگر حالم از خودم به هم می خورد.
روزها تمام من فاحشه است.
شب، وقتی به تمام تو نزدیک میشوم،
تمام وفا را احساس میکنم و باوفا میشوم.
تمام من دارد آب میرود،
انگار که از روز اول قرار نبوده شنا کنم،
در دریای تو، در توفان زندگی.
و وقتی دل میمیرد
چه قدر همه کار آسان میشود...
***
دیگر میخواهم سر به تن خودم نباشد،
کاسهی سرم فاحشهخانه شده است.
من بیمارم،
و علاج من تویی،
و علاج من آن است که تو را با چشمانم جرعه جرعه سر بکشم.
و من تو را میشکنم،
مبادا خوب شوم،
و فاحشهها از سرم بروند.
و وقتی دل میمیرد،
چه قدر آدم وقیح میشود...
***
وقتی توانش را ندارم که زندگی کنم
و جراتش را ندارم که بمیرم
در وجودم معدوم میشوم.
و وقتی دل میمیرد
از عدم وجود من چه بوی گندی بلند میشود...
