<نامه‌ای برای اکبر گنجی یکشنبه ۲ مرداد ۸۴

شکست
قامت بلند تو
انتظار را.
و لبخند،
جَلد لب‌های ما نشد.

تيری که تو برای مرزهای آزادی پرتاب کردی به سينه‌ی بزرگ‌ترين درخت جهان نشست، بی آنکه پيکرت پاره پاره شود. بس که قشنگ پرواز می‌کند عقاب انديشه‌ات، بس که استوار بودی، بس که ستاره‌های آسمان دوستت دارند، گيرم هرکدام جايی در اين پهنه‌ی سياه سوسو بزنند.
حرف همه را بشنو، کار خودت را بکن. تن تو روی آزادی بنا شده، آزادی بر تن تو روييده است، نه روزه‌ی خود را بشکن، نه تنت را، و نه باور مرا.
آدم اگر دو هزار روز نشکند، هرگز نمی‌شکند.

می‌دانی؟ صدها نفر شکسته‌اند که انسان بوده‌اند در قلعه‌ی سنگباران، صدها نفر سوخته‌اند که آدميزاد بوده‌اند برابر آهن گداخته. حرجی نيست، می‌توان‌شان فهميد. رذيلت اما آنجا چشم می‌دراند که برخی خواسته‌اند از شکست خود فضيلت بسازند، و تو را آلت دست قاضی و بازی بشمرند. رذالت آنجا زوزه می‌کشد که بعضی در تاريکی منتظرند چشم بگشايی تا سنگسارت کنند. چه اهميتی دارد؟
نسلی به تو چشم دوخته، بچه‌های من، همين آدم‌های مهربان که نگران بوده‌اند. باور کن آدم‌ها تو را دوست دارند. تنها با روزه‌ات ظلم را شکسته‌ای، نمازت چه می‌کند با مهر؟
قهرت تو را به مصاف تنت می‌برد، مهرت با انسان سر به کدام کوه می‌سايد، پسر خوب ايران! چه مغروری وقتی بر دروازه‌ی زندان، فرعون را ريشخند می‌کنی، چه نحيفی وقتی بر صليب تقدير تنها می‌مانی، چه آرامی در گلستان اتهام، ای بت‌شکن! ای سواره‌ی در آتش، سياوش قشنگ من!
سرنوشت چه بازی سختی با تو داشت، چه سرفه‌هايی! چند روزی بياييد اينجا پيش من... چرا دکتر نرفته‌ايد... بيايم دنبال‌تان...؟ پنج سال گذشته است. چه صدای دل‌انگيزی دارد داوود شخصيت تو!
تاريخ بشر را دور می‌زنم، و باز به تو می‌رسم. از اسپارتاکوس تا خودت. به راستی زندگی عقيده است و مبارزه؟ به تو می‌گويم: حسينای من، حضرت عشق، آقای اکبر گنجی! به دشمنت می‌گويم: ای شمر! ای خولی! ای افراسياب!
کاری نمی‌توانم کرد، چيزی ندارم.
جانت را پر از رمان عاشقانه می‌کنم. همراه تو می‌شوم، خرج واژه، خرج عشق، خرج آزادی، خرج وطنم، نه مرگ ساده. اگر جان و توان تو را نداشتم، اين انصاف را دارم که بگويم تو به تمامی خرج آزادی شدی. خليفه را نمدمال کردی، و او خيال می‌کند زنده است!
بمانی، بيايی، بخندی، بگويی، بميری، فرقی نمی‌کند، مرده‌ات زنده‌ی تاريخ من است، زنده‌ات را می‌خواهم، حضورت را، و لبخندت را. روزه بگير و بمان، بشکن و بمان، سخن بگو، سکوت کن، اما بمان. گنج ايران، آموزگار بزرگ ما، آقای گنجی.
يک روز به شاملو گفتم: «کاش می‌تونستم ده سال از عمرمو بدم به شما.»
دست‌هام را توی دست‌هاش گرفت، نگاهم کرد و با لبخند گفت: «چی بگم بهت؟ من همه‌ی عمرمو می‌دم به تو.» و تمامی دردهاش را از ياد برد، و از ياد برد که گفته بود: «آنقدر درد می‌کشم که دلم می‌خواد کسی ناغافل يک گلوله توی مغزم خالی کنه.» و از ياد برد که من يک ساعت راه دارم تا تهران، ريخت و من نوشيدم، ريختم و او نوشيد، و تا نيم‌شب از شازده کوچولو گفت، از رومن گاری، از لورکا؛ و من مست شدم.
چند سال از عمرم باقی‌ست که با تو نصف کنم؟ هميشه سختی غربت را با سه سال، چهار سال، پنج سال زندان تو مقايسه کرده‌ام. اين سرنوشت ما بود که تمام سال‌های غربت‌مان را با ترانه‌ای زير لب زمزمه کرديم:
خسته‌ام از همه
خسته از دنيا
ای آسمان
بشنو از
قلب من اين صدا...
با يک دسته گل منتظرت می‌مانم، و ديگر چيزی ندارم، جز يک رمان که سعی می‌کنم قشنگ بنويسم و تقديمش کنم به: اکبر گنجی. (بدون هيچ قيد و صفتی، بی هيچ شرطی...).
صفت واژه‌ی قبل از خود را بی‌صفت می‌کند.

* شعر زيبای ابتدا از "سامره" است.

عباس معروفی :: July 24, 2005 :: حقوق بشر

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/118

مطالب دیگر در زمینه حقوق بشر

شنبه‌ای‌ در کلن - نگاشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۸۴ به قلم:: آلیوس ماکسیموس
نامه سرگشاده بيش از 60 تن از زنان به قوه قضائيه براي آزادي رؤيا طلوعي - نگاشته شده در پنجشنبه ۲۰ مرداد ۸۴ به قلم:: شورای سردبیری فانوس
شمعی دیگر برای اکبر گنجی: - نگاشته شده در چهارشنبه ۱۹ مرداد ۸۴ به قلم:: لاله
دو فراخوان - نگاشته شده در شنبه ۱۵ مرداد ۸۴ به قلم:: شورای سردبیری فانوس
خشونت محکوم است - نگاشته شده در چهارشنبه ۱۲ مرداد ۸۴ به قلم:: آلیوس ماکسیموس

نظرات شما: