<چهل روز گذشت یکشنبه ۲ مرداد ۸۴
توضیحی از سردبیری:
این مطلب برای روز جمعه نگاشته شده بود که بعلت مشکلی در فایل مربوطه انتشار آن به تاخیر افتاد:
---------------
چهل روز از حادثهی انفجارهای شهر اهواز گذشت. متن زیر رو تقدیم میکنم به "مینا"، زنی که بیگناه رفت و دختر کوچولوش "نازنین" رو برای همیشه تنها گذاشت .
خدا همهی عزیزان از دست رفتهمون رو بیامرزه .
...........................
آره حق با تو بود، دنیا بیوفاست، حتی فکرش رو هم نمیکردم "نازنین " کوچولوت که بعد از رفتنت هر دقیقه ازم میپرسید " مامان کجاست؟" حالا دیگه اصلا" سراغتو نگیره. دیروز همکارت خانم سعیدی اومده بود تا نازنین رو با خودش ببره پارک، یاد روزهای پنجشنبهای افتادم که زود از سر کار برمیگشتی تا نازنین رو ببری پارک، نمیتونستم ببینم حالا که نیستی کسی به نازنینت ترحم کنه و ببردش پارک، به خانم سعیدی گفتم:"نازنین امانت میناست نمیتونم دست کسی بدم خودم فردا میبرمش" ولی نازنین گریه کردو گفت:"اگه مامان بود همین امروز منو میبرد پارک "خوب نقطه ضعف منو فهمیده هر چیزی میخواد فقط کافیه اسم تو رو ببره تا خیلی زود بهش برسه، گفتم:" باشه برو..." وقتی رفتن خونه خیلی ساکت شد . بر خلاف همیشه که تو نازنین رو می بردی پارک و من به کارهام میرسیدم، اصلا" حال و حوصلهی کار رو نداشتم. مثل مردهها رو تخت دراز کشیدم و سعی کردم یه جوری فکرم رو جمع و جور کنم تا بتونم برای آیندهی خودم و نازنین تصمیم بگیرم ولی چطور میتونستم؟ تا امروز هر فکری برای آینده داشتیم مربوط به من و تو و نازنین بود آخه چطور میتونم تو رو از آینده پاک کنم؟ نه نمیشه ، مطمئنم که نمیشه. نمیدونی از اون موقع که رفتی تا به امروز چند بار اتفاقات اون روز نفرین شده تو ذهنم تکرار شده، میدونم که تا آخر عمرم هم تنهام نمیذارن، مثل یه کابوس تو ذهنم زنده میشن و هر وقت به آخر میرسن دوباره از اول تکرار میشن ، مثل یه فیلمی که هیچ وقت تمومی نداره." سکانس اولش مثل یه رؤیاست، من خوابم و تو میای بالای سرم و میگی : بلند شو دیگه، همهی دنیا رو آب ببره تو یکی رو خواب میبره " بعد لبخند همیشه گی تو نگاهت میشینه و بعدش هم از اتاق میری بیرون . سکانس دومش هم تصویر توئه که بالای تخت نازنین نشستی و نگاش میکنی ، ازت میپرسم :" چرا بیدارش نمی کنی ؟ دیرت میشه ها " میگی :" بیا نگاه کن ... ببین عین شازده کوچولو می مونه ، انگار از جنس این دنیا نیست ، خیلی ظریفه باید مراقبش باشی ها " از اینکه جمله ات خطاب به منه خنده ام میگیره و جمله ات رو اصلاح می کنم " باید مراقبش باشیم ، من و تو با هم " ... تو هیچی نمیگی . سکانس های بعد مبهم و ترسناکن ، پشت سر هم و سریع از ذهنم رد میشن . به نظر میاد هیچ کدومشون واقعی نباشن ، صدای زنگ تلفن، صدایی که یه چیزهایی در مورد انفجار میگه و ازم میخواد برم بیمارستان ، شلوغی بیمارستان که منو یاد روزای جنگ می اندازه ، صدای گریه و زاری و نهایتا" تو که پر از خون و خاک رو تخت بیمارستان دراز کشیدی، خیلی طول میکشه تا بشناسمت آخه تا حالا هیچ وقت صورتتو با این همه خون ندیده بودم یادمه یه روز که میخواستی با نازنین بازی کنی رژ لبت رو برداشتی و رو صورتت نقاشی کشیدی ولی الان اصلا" شبیه اون روز نیستی ، اون روز نگات پر از شادی و شور زندگی بود ولی حالا ... حتی از گفتنش هم میترسم ، میترسم بگم ... بگم شبیه مرده ها شدی . بعد از اینکه یه دست ناشناس پارچه ی سفیدی رو روی سرت می کشه با خودم میگم خب دیگه کابوس تموم شد ، حالا وقتشه که تو بیای و مثل همیشه از خواب بیدارم کنی ولی تو نمیای و کابوس دوباره از اول تکرار میشه ، مثل یه عذاب ابدی ...
صدای به هم خوردن در میاد ، نازنین از پارک برگشته مثل همیشه خوشحاله اما تو همراهش نیستی . میاد بغلم و میگه:" بابا ما بستنی خوردیم " یادش رفته مثل همیشه برای من هم بخره و وقتی میاد بغلم بگه : " بابا جون اینم سهم تو " آره یادش رفته ، یادش رفته که هفته های پیش با تو میرفت پارک ، یادش رفته که تو نیستی . کوچکتر از اونیه که بتونه بفهمه چقدر تنهاست درست مثل من که خیلی تنهام ، دلم براش میسوزه برای خودم هم همینطور .
