<یه نامه سر گشاده عشقى پنجشنبه ۲۴ دی ۸۳


نیما قدیمى

میگن یه خبرنگار به انیشتین گفت من یه دفترچه دارم هر وقت فکر تازه اى به ذهنم میرسه توش مینویسم، حتمن شما هم دارید. انیشتین گفت نه من اینقدر فکر جدید به ذهنم میرسه که فرصت نمیکنم بنویسم. منم اینقدر سر شار از نوشتنم که حالا حالا ها خالى نمیشم. به قول قرآن که میگه قل. بگو نترس خالى نمیشى پیامبر!

اصلن خیلى وقتا آدم برا دل خودش مینویسه، مهم نیست کسى بخونه یا نخونه. على هم سر در چاه میکرد و ناله میکرد …

از سالها پیش که ما را از تین ایجر نویسى هم سانسور کردند هر وقت دیگه لبریز نوشتن میشدم، شروع میکردم به نوشتن و نوشتن و نوشتن. یکم که آروم میشدم کاغذ پاره ها را دور میریختم. بعدها یه فکر دیگه به ذهنم رسید. به دوستم که اونور آب بود یه میل زدم، گفتم دلم میخاد بنویسم، لازم نیست جواب بدى، حتى بخونى. حتى نمیخواد میلم رو باز کنى فقط بزار بنویسم …

حتمن تا حالا عاشق شدید. کافیه به عشقتون هم نرسیده باشید. اصلن عشق یعنى همین و الا همه داستان هاى عشقى که با رسیدن عاشق به معشوق تموم میشه! یجورى تو هوا معلق باشى، امروز یه روى خوش نشونت بده، سه روز بعد بگه نه اشتباه کردم، حرفشم نزن. بعد تو هم هر روز از صبح تا شب کنارش باشى، اینقدر که فکر همدیگرو هم بخونید ولى حاضر نباشه یه کلمه هم با هات حرف بزنه. توهم حتى اگه تودار هم نباشى کسى رو نداشته باشى که باهاش از عشقت بگى تا یکم خالى بشى. تنها کسى که میبینى همون آدم بیرحمیه که دلت رو برده، پس هم نمیده؛ یه بار هم محض دلخوشیه تو حرف دلشو نمیزنه که منم تو رو دوست دارم ولى نمیشه … خدا میدونه چقدر سخته که تو یه خر پشته تنها باشى و تنها شنونده هاى تو در و دیوار باشند. حاضر باشى هر چى دارى بدى تا اون سه روز لعنتى رو از عمرت کم کنند، ولى چیزى ندارى که بدى!!

ولى باز هم نوشتم. حدیث بیوفاییش را فقط براى خودش میگفتم. میدونستم فایده اى نداره ولى لا مسب از خفه خون گرفتن که بهتره. شما که اونطرف هستى برو به مجامع بین المللى بگو به داد ما برسند. ما که اینجا هستیم تو قفس جز با زندانبان با کى میتونیم حرف بزنیم؟!

شورای سردبیری فانوس :: January 13, 2005 :: فانوس قديم

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/312

نظرات شما: