<شبکهى مغزها (۲) سه شنبه ۲۵ مرداد ۸۴
همانطور که احتمالن حدس زدهايد، بخشى (!) از قسمت قبلى داستان تخيلى بود. در واقع جمهورى اسلامى هيچگاه به دنبال توليد سلاح اتمى نبوده و مطالبى که در اين مورد در کتابهاى تاريخى نوشتهاند دروغ محض است. بلکه هيچ جنگى در نگرفت و اين يک دروغ بزرگ بود که انگليسىها براى فريب افراد واقع در شبکه ساخته بودند و در برنامهى شبيهساز کيهان جاسازى کردند.
دانشمندا اين شبکه را در محيطى کاملن ايزوله به حال خود رها کردند و زندگى در دنياى واقعى ادامه پيدا کرد. بودند افراد پولدارى مثل نبيرهى بيل گيتس يا محسن هاشمى پسر اکبر هاشمى رفسنجانى که وصيت مىکردند قبل از مرگ مغزى (!) به شبکهى مغزى بپيوندند. البته اين وصيت عملى مىشد با اين شرط که قبل از انتقال به شبکه خاطرهى مرگ از ذهنشان پاک شود. بنابر اين افراد پس از پيوستن به شبکه اصلن متوجه هيچ جابهجايى نمىشدند. البته از بعضى رفتار دوستان و آشنايان سر در نمىآوردند…بعدها که تکنولوژى پيشرفت کرد، قيمت انتقال به شبکه کاهش پيدا کرد و افراد بيشترى قبل از مرگ به شبکه منتقل مىشدند. پولدارها که هميشه امتياز طبقاتى خود را خواستار بودند، در يک پروژهى ديگر سرمايهگذارى کردند: اينبار افراد مىتوانستند با زدن يک تيک در محل مربوطه هنگام پر کردن درخواست انتقال به شبکه، مشخص کنند که پس از چه مدتى دوست دارند به دنياى واقعى برگردند. اين مدت زمان از چند دقيقه تا چند قرن متفاوت بود. گرچه يکى از انتخابها، گزينهى «هرگز» بود اما معمولن کمتر کسى آنرا انتخاب مىکرد.
خلاصه شير تو شيرى بود، آدمها مدام از دنياى واقعى به دنياى مجازى و بالعکس در رفت و آمد بودند، به طورى که مرز واقعيت و مجاز فراموش شد. در تاريخ ثبت نشده است که از چه زمانى به جاى واقعيت و مجاز دنياى يک و دو گفته مىشد. جابهجايى بين جهان يک و دو ديگر به بازى قايم موشک بچهها شبيه شده بود و بعدها به عنوان يک اسطوره به فراموشى سپرده شد. حتا داستان دو جهان هم به فراموشى سپرده شد ولى اين سؤال براى من باقى ماند که بالاخره داستان نيما در جهان يک نوشته شد يا جهان دو و ما آنرا در کدام جهان مىخوانيم؟
پانويس: جهان يک و دو در اينجا ربطى به نظريهى سه جهان پوپر ندارد. البته نظريهى دو جهان من به جهان سهى پوپر تعلق دارد.
