<عشق، ايمان و ولايت پنجشنبه ۱۰ شهریور ۸۴
به هر نظر بت ما جلوه مىکند ليکن
کسى اين کرشمه نبيند که من همىنگرم
عشق يعنى دل بستن به معشوق، يعنى دوست داشتن او و زيبايى ديدن در او.
عشق يعنى آماده فداکارى بودن براى او …
همه جمال تو بينم چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
تأثير مسايل اعتقادى -درست يا غلط- در علوم طبيعى و انسانى، صرفنظر از تفتيش کليسا يا مسجد، در طول تاريخ علم بوده و خواهد بود. اعتقادات که جاى خود دارد، خرافهها در ساحت علم حضور داشتهاند. اما در مرحلهى جمع آورى و نظريه پردازى و نه داورى. شايد شما پوزيتيويست هستيد، که در آن صورت مبناى بحث عوض خواهد شد، ليکن من نيستم…
تجربهى دينى را نمىتوان انکار کرد، گرچه به دوگانگى باور نداشته باشيم. بله هيچ تجربهاى بىتأثير از پارادايم و حتا ايمان نيست. تجربه مادام که شخصى است، شخصى است! و اگر قرار شد به کسوت زبان درآيد، باز گرفتار پارادايم خواهد شد. پارادايم شايد روزى و در جامعهاى خدا ناباورى باشد، لزومن آنرا با اعتقادات دينى يکى نگيريم …
اما ايمان چيست؟ بگذار از زبان دين بگويم:
«الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (بقره-۲۵۷) پس اگر ايمان بياورى تحت ولايت خدايى!
«النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» (احزاب-۶) پس پيامبر هم بر ايمان آورندگان ولايت دارد!
«من کنت مولاه فهذا على مولاه» (پيامبر در غدير) پس على هم بر آنکه ايمان دارد ولايت دارد!
از طرفى قرآن در مورد شيطان مى گويد: «انما سلطانه على الذين يتولونه» (نحل-۱۰۰) يعنى سلطه ى شيطان هم بر آنان است که تحت ولايت او درآيند.
در علم و دين گفتم که پيامبر مىخواهد، مردهها را زنده کند. ببينيد مولوى چطور داستان عشقش به شمس را توضيح مىدهد:
مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت که ديوانه نهاى، لايق اين خانه نهاى
رفتم و ديوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهاى، رو که از اين دست نهاى
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نهاى، در طرب آغشته نهاى
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو شمع شدى قبله اين جمع شدى
جمع نيم پيش نيم امر ترا بنده شدم
گفت که با بال و پرى من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بىپر و پرکنده شدم
دوست من شاعران سبک بازگشت اعتقادى به عشق ندارند، ظاهرن مدرنيته جايى براى عشق ندارد، وقتى براى عشق ندارد، حتا اعتقادى به عشق ندارد. واقعيت اينست که عشق شايد در اين روزگار هوسى بيهوده باشد. اما اگر بلانسبت ديگران خرى مثل من آدم شد و به سرش هواى حوا زد و عاشق شد، آن مىکند که مولوى در برابر شمس کرد. هرچه داشت داد، بى هيچ تمنايى. اين معنى ولايت است. حال مهم اينست که اگر -تأکيد مىکنم اگر- خواستى به ولايت کسى تن دهى، تو بگو ايمان بياورى، نگاه کن به چه کسى است، نکند شيطان است و اگر ولايت پيامبر و على هم هست ولايت سياسى نباشد آنگونه که شيعه مىپندارد. ولايت اعتقادى هم نباشد، که اگر بود با پيامبر خاتمه يافت…
با عرض معذرت از دوستان اگر به ظاهر پراکنده است، اين بار بلند بلند فکر کردن نيست، شطحيات است، به دل نگيريد.
