<حتی در فانوس هم ممد چاقهها سانسور میشوند پنجشنبه ۱۰ شهریور ۸۴
جدید: حدود یك ماه پیش مطلبی نوشتم در مورد ممد چاقه و اصغر گربه كه سمبل بسیاری از بچههای جنوب شهرهای ایران هستند. وقتی آن را برای دوست عزیزم آلیوس فرستادم و منتشر نشد كمی دلگیر شدم اما ترجیح دادم آن را نادیده بگیرم. حالا بعد از یك ماه این مطلب را دوباره میفرستم. این بار به خاطر ممد چاقه و برای این كه مطمئن شوم ممد چاقهها و اصغر گربهها دستكم در فانوس سانسور نمیشوند.
قدیم:
فقر:
وقتی بچه بودم، یك ممد چاقهای بود كه با نامادریاش زندگی میكرد و توی كوچهها ول بود. چند وقتی یك همسایهی پولدار نمیدانم چهطور از محلهی ما سر در آورد و زن مهربانش دستی به سر و روی ممد چاقه كشید و بعد هم گذاشتند و رفتند و ممد همان ممد چاقهی كثیف و ولگرد سابق شد.
یك مشصفر بود كه از او آرد نخود میخریدیم. از آن بقالیهای قدیمی كه فكر كنی هر لحظه سقفش ممكن است روی سرت خراب شود و یك سلمانی بود كه معلم هم بود و وقتی مدرسه نمیرفت سر مردم را اصلاح میكرد. یادم نمیرود روزی را كه بابا دستم را گرفت و به مغازهی سلمانی برد و از او پرسید كه وسایل ضدعفونی دارد یا نه؟ من هیچوقت شرمندگی یك معلم را تا آن وقت ندیده بودم و بعد از گذشت چند ده سال هنوز ناراحتم كه چرا پدرم نگذاشت مویم را همان جا كوتاه كنم تا او شرمنده نشود.
و حاجی برات بقال، روی سر كچلش یك غدهی بزرگ داشت و مهین خانم، همسایهی روبهرویی كه با عشق و عاشقی با همسر مهربانش ازدواج كرده بود و از روستا بیرونشان انداخته بودند در خانه زایمان كرد و من نمیفهمیدم حرفهای مادرم را در مورد خونریزی و لختههای خون كه كف اتاق راه افتاده بود و این كه مهین دارد میمیرد و خوشبختانه نمرد.
و آن روز را كه رفتم قاطی بازی بچههای بزرگتر از خودم شدم و فكر میكردم دارند قلقلكبازی میكنند و وقتی اصغر گربه به سمت من آمد و ... من نفسم بند آمد و سفید شدم و سرخ شدم و فرار كردم توی حیاط.
و آن شب را كه همان بچهها برای اصغر گربه كه پدرش نمیدانم به چه مرضی مرده بود میزدند و میخواندند تا ناراحتی را از دلش در بیاورند و آن روز دیگر را كه از آبی حرف میزدند كه من نمیفهمیدم چیست.
گذشت.
خوشبختانه یا بدبختانه، هنوز هم وقتی به بقالی (به قول شما سوپر) میروم، كسانی را میبینم كه اول قیمت را میپرسند و بعد سرخ میشوند و از مغازه خارج میشوند. هنوز هم میبینم پیرزنی را كه برای نوهاش یك دانه موز میخرد و تمام پول مچالهای را كه دارد در حلقوم میوهفروش سخت دندانگرد فرو میكند. هنوز هم توی میرداماد پیرزنی هست كه پای راه رفتن نداشته باشد و به انتظار تو نشسته باشد كه لیف و كیسه و لنگ حمام از او بخری یا كسی كه در جزیرهی كیش بین آدمهایی كه موبایل اسباب بازیشان است كارت تلفن بفروشد.
فقر اقتصادی، فقر فرهنگی، فقر بهداشت. اینها هنوز هم هست. باورش برای ما مشكل است اما هنوز هم هست. من (این جا خودم را به حرمت تمام همانها كه نام بردم خیلی سانسور كردم) ... اما از صمیم قلب برای آنان كه این وضع را برنمیتابند آرزوی موفقیت میكنم.
------------------------------------
توضیحی از آلیوس:
خواستم این توضیح را در کامنتها بنویسم ولی دیدم شاید بعلت فیلترینگ کامنتها که در دومین فانوسیان هست شاید بعضی خوانندگان کامنت رو نبینند:
رحیم عزیز رسما از تو دوست خوب عذر میخواهم، علت اینکه مطلب جاافتاد بخاطر این بود که وقتی مطلب را دریافت کردم در سفر کوتاهی بودم و نامه را علامت گذاشتم که بعدا پابلیش کنم ولی متاسفانه در بین مطالب جا افتاد. البته فکر نکنم که رحیم عزیز که خودش از دوستان همیشه همراه فانوس بوده واقعا گمان سانسور کرده؛ ولی خوب برای دوستان دیگر میگویم که چنین مطالبی خوشبختانه هیچگاه تاکنون در 3 سال فعالیت مستمر فانوس پیش نیامده و نخواهد آمد. از رحیم عزیز دوباره عذرخواهی میکنم و از دوستان دیگر هم خواهش میکنم که اگر در پابلیش مطلبی تاخیری افتاد با ایمیل اطلاع دهند...
