<دلهره اما نه از نوع اگزيستانسياليستى! سه شنبه ۲۲ شهریور ۸۴
خيلى جالب است، ما مردم خيلى زود جو گير مىشويم و خيلى هم زود فراموش مىکنيم. جالب که نه، تأمل برانگيز است! شايد هم من زيادى اهل نشخوار هستم که گذشته را به اين سادگىها فراموش نمىکنم. هنوز هم فکر درياچهى پارک شهر و لحظهاى که آن خبر وحشتناک را از راديو شنيدم، فراموش نمىکنم. هنوز هم کلمهى دو حرفى «لر» شعلههاى آتش آن مدرسه را به يادم مىآورد. هنوز هم به خوبى به خاطر مىآرم روزى را که خردسالى بيش نبودم و مثل هرروز پاى تلويزيون منتظر برنامهى کودک نشسته بودم و شگفتناک (!) بودم از اينکه مدتها از زمان پخش آن گذشته بود و تلويزيون هيچ برنامهاى نداشت. بالاخره آن خانم مهربان هميشگى اما اينبار با موهاى بهم ريخته آمد و گفت بچههاى عزيز انقلاب پيروز شد … و من هيچ منظورش را نمىفهميدم. دو سال بعد وقتى شوق و ذوق شروع سال تحصيلى جديد را داشتم، شب که پدرم به خانه آمد گفت جنگ شروع شده و من هنوز هم منظورش را نمىفهميدم…
چند وقت پيش که چند قاضى را ترور کردند، دوباره تو خاطراتم پرت شدم به سالها قبل. وقتى که پدرم جانشين يکى از قربانيان ترورهاى کور اوايل دههى شست شد. بعد از اون تا چند سال هروقت پدرم دير مىکرد دلهره داشتم که نکند او را هم کشته باشند…
شبهايى را که با صداى انفجار موشک از خواب مىپريدم، هنوز به خاطر دارم…
وقتى پسرم به مهد مىرفت، هميشه ياد آن موشک عراقى بودم که روى مهد شهرآرا افتاد…
من با زندگى با اين دلهرهها عادت کردهام، حتا در زندگى حرفهايم. کارHigh Tech تو ايران مثل خلاف Teenager هاست. هر لحظه ممکن است بزرگترها سر برسند و دستت رو بشود. با هزار دوز وکلک و ثبت يه شرکت تو سنگاپور و دبى چند تا آىسى بخرى و يهو بهت بگند چون مىبرى ايران بهت نمىديم. با اين وجود تو اين ده سال بالاخره کار کرديم، حتا تا قبل از يازده سپتامبر با خود آمريکايىها هم کار مىکرديم؛ ولى حالا شرکتهاى دست چندم اروپايى هم از فروش تکنولوژىهاى باز هم دست چندم Commercial هم به ما خود دارى مىکنند. به قول همکار مون کم کم بايد بريم آبميوه بفروشيم.
هيچوقت موضوع حملهى آمريکا را جدى نگرفتهام، با اينکه کم و بيش دوستان اين خطر را پيش بينى مىکنند. هرچه هست نمىخواهم خبرى را که پدرم در آستانهى سال تحصيلى برايم آورد من براى پسرم ببرم.
