<خدا را بايد کشت سه شنبه ۱۲ مهر ۸۴
نزديک دو دهه يا بيشتر است که بين دو خدا گير کردهام، يکى خدايى که به اون اعتقاد دارم و يکى هم اونى که بهش ايمان دارم. جالبه که اعتقادم به اولى شايد از نظر خيلى از ديندارها کفر باشه. خداى اول و دوم من هيچکدام کلامى نيستند، اولى اما فلسفى است. خداى فلسفى را اگر حوصلهاى بود در بحثهاى فلسفى دنبال مىکنم، اما امروز مىخواهم در مورد خداى دوم بنويسم، خدايى که مخلوق ماست از بت و آتش و آفتاب گرفته تا موجودى ناشناخته. خداى دوم را مىتوان و بايد شکست ولى خورشيد را که از ميان بردارى، آسمان و زمين هردو تاريک مىشوند: نسوالله فانساهم انفسهم. خدا را مىتوان کشت، دفن کرد و بر آن نماز خواند ولى جايش را بايد پر کرد نه با خدايى ديگر که با خود: ليس فى جبتى ما سوالله.
هميشه عارفان از فناء فىالله مىگويند يعنى محو خود در خدا. اينم يه جورشه من از محو خدا مىگويم در برابر خود؛ خودى که شايستهى خدايى است!
در نوشتههايم اين نکته را زياد تکرار مىکنم که دين به کار اين دنيا نمىآيد، براى آن دنيا ست. چون ممکن است براى دوستان شبهه ايجاد کند، عرض مىکنم آن دنياى من هم کلامى نيست. اين جا را مثل عارفان مىگويم که نسبت اين دنيا به آن دنيا مثل رحم مادر است به بيرون. بين اين دو توالى زمانى نيست، احاطهى آن است به اين. آن دنيا در خودهاى ماست: اتزعم انک جرم ثقيل؟ وفيک انطوا العالم الاکبر!
