<کوژيتو در شبکه (۲) چهارشنبه ۴ آبان ۸۴
برتراند راسل مىگويد: … در استفاده از استدلال دکارت توجهى مورد نياز است … رسيدن به خود واقعى همان قدر دشوار است که رسيدن به ميز واقعى … هنگامى که به ميز کارم نگاه مىکنم و نوعى رنگ قهوهاى مىبينم، آنچه در وهله اول کاملا يقينى است «من رنگ قهوه اى مىبينم» نيست بلکه «رنگ قهوهاى ديده مىشود» است. اين امر البته وجود چيزى يا کسى را ايجاب مىکند که رنگ قهوهاى را ببيند، اما لزوما مستلزم وجود آن شخص کم و بيش ثابتى نيست که آن را «من» مىناميم …
ژان پل سارتر مىگويد: … کوژيتو، اگر به درستى به کار برده شود، آگاهى شعور ناب است. و به هيچ واقعه يا عملى معطوف نيست. در حقيقت «من» در اينجا واجب نيست، چون هرگز مستقيما با شعور وحدت نمىيابد … شما شايد بتوانيد بدانيد که چيزى انديشههاى شما را مىانديشد اما معلوم نيست بتوانيد بدانيد که آن چيز شماييد و شايد تجربه آگاهانهاى باشد که به هيچ وجه مستلزم دانستگى به «من» نيست.
من مىگويم: … حتا در شبکه، انديشه و انديشندهاى هست و آنچه در اين ميان اصيل و منشأ اثر - ولو فيدبکهاى شبيهسازى شده - است، «هستى» است. همان «هست»ى در دو گزاره «انديشه هست» و «انديشنده هست». حتا لازم نيست گزاره دوم را هم درگير کنيم، چه رسد به اين که بر سر «من» بودن آن بحث کنيم. «هست»ى يگانه است، چون هرچيز غير آن «نه هست» يا «نيست» است، همين. «هست»ى ذاتا «هست» است و بودنش را از جايى نگرفته چون هرچه غير «هست» تصور کنيد «نيست»! اين همان خداى فلسفى است که مىگفتم به آن اعتقاد دارم.
دکارت بعد از کوژيتو با يک استدلال کلامى به اين مىرسد که شناخت هم درست است (يعنى خدا خوب است و بندگانش را فريب نمىدهد) ولى در اين استدلال ايشان هم مناقشه شده است. به هر حال همان طور که گفتم حتا در وضعيت آشفتهاى مثل شبکه مغزها «هستى شناسى» معتبر است اگر چه «شناخت شناسى» با دشوارى مواجه شود.
بله ميان اين خدا و خداى کلامى تفاوت بسيار زيادى هست. اين خدا هيچ تقدسى ندارد. اصلا آدم دلش نمىآيد با او راز و نياز کند، پيشش گريه کند. به خاطرش قربانى کند آنهم چى فرزند دلبندش را…
البته شبکه يک ادعاى سترگ ديگرى هم دارد و آن خلقت دفعى است که آن هم براى خداى من ضرورى نيست. يعنى شما حتا با اعتقاد به داروينيسم هم مىتوانيد اين خدا را قبول داشته باشيد. بله در هر حال با يک پرسش مهم فلسفى/کلامى روبرو هستيم: «آيا خدا يا هر موجود غير مادى ديگر مىتواند درعالم ماده اثر بگذارد؟» آيا اصولا جهانى ماوراى ماده وجود دارد؟ در شناخت شناسى به دوگانه انگارى دکارت مىرسيم و على القاعده دو جوهر ولو به ظاهر متمايز را تشخيص مىدهيم: جسم و ذهن. دو روىکرد افراطى وجود دارد که تنها يکى از دو جوهر را قبول دارد، جسم را يا ذهن را. آنهايى هم که به دو جوهر متفاوت اعتقاد دارند دو گرايش دارند: توازى دو عالم يا ترابط آنها. بنا براين که وجود دو جوهر را بپذيريم، آنها که به تأثير و تأثر اين دو بر هم معتقدند، منطقىتر بهنظر مىرسند. در اين صورت بايد بپذيريم علاوه بر قانونهاى حاکم بر طبيعت -فرض کنيد عليت- چنين رابطهاى بين ماوراى طبيعت و طبيعت هم وجود دارد. آيا اين تفکر پشتوانه آن نيست که ما مذهبىها را به دعا با خدا تشويق مىکند؟
زلزله يا هر بلاى طبيعى ديگر را مىتوان با قانونهاى علمى توجيه و شايد پيشبينى کرد ولى دست به دامن يک موجود ماوراى ماده شدن براى دست بردن او در قانون طبيعت و پيشگيرى از آن آيا پذيرفتنى است؟ آيا اين شدنى است يا فقط دل خوش کنکى است، بس؟! گيريم که به موجودى ماورايى و قوى که توانايى دست بردن در طبيعت را دارد اعتقاد داشته باشيم، آيا انسان هم از اين دست است يا نه. لابد هست چون ما از اول از ترابط نفس و بدن در انسان به اين بحث کشيده شديم. بنابر اين انسان را نبايد توانست با هيچ ماشين هرچند پيچيدهاى شبيه سازى کرد (مثال نرمافزار عاشق پيشه در مطلب قبلى)
اگر نفس يا ذهن توانايى دست بردن در بدن يا جسم را داشته باشد، نبايد منعى فلسفى براى موجودى قوىتر باشد که در تمام طبيعت دست ببرد ولى او خدا نيست، چيزى است از جنس خود ما ولى قوىتر. آيا پرستش اين خداى دروغين شرک نيست؟ البته که هست، اما مىتوان با او مراوده داشت، با ادب. همچون عاشق و معشوق، مثل دو انسان، مثل دعا…
