<زنجیرهای از قتلهای بیانتها؛ و اما باز خونین عشق شنبه ۲۱ آبان ۸۴
منم اینجا و تنهایی و ترس از جلادم. و همزیستی مسالمتآمیز من و جلادم و دوست جلادم و رئیس جلادم. و رئیس رئیس جلادم.
من در یك فرآیند برگشتناپذیر مطلب مینویسم. و هر چه كه بگویم در دادگاه علیه من استفاده میشود.
شنود كه باشد، توی توالت هم نمیتوانی صدایت را بلند كنی، حتی اگر فرنگی باشد.
و فردا كه بگیرندت، فیلمت را وقتی كه قضای حاجت میكنی بر صفحهی بزرگ یك تلویزیون 43 اینچ پلاسما، با مارگ LG و ضمانتنامهی گلدایران.
آذر ماه بوی قتل میدهد. بوی زنجیر. بوی انواع و اقسام سعیدهای شقی، شقیهای سعید. سعیدی كه سوسك شد و توی مادهای كه موهای آن جایشان را میكند جان داد.
حالا من از جلادم میترسم. كه من و جلادم روزها دور یك میز ناهار میخوریم. و در یك توالت میشاشیم.
حالا كه برای تو مینویسم، ترسم از مردن به دست جلادی است كه به هیچ چیز اعتقادی ندارد جز به اصالت سلاخی. و در رؤیایش با بیستوچهار ضربه سینهی مرا نوازش میدهد.
اصلا كدام جلادی است كه بفهمد در دمای منهای بیست درجه در ارتفاع پنجهزار متری میتوانی نفسی بكشی كه خدا و جلاد و جهان و رئیس را یكجا به درونت فرو كنی و همه را آن چنان هضم كنی كه هیچ چیز نماند. حتی تو.
اصلا گور پدر جلاد. گور پدر پانصد هزار جاسوس. گور پدر هر چه بیاعتقاد كثیف است كه آن بالا روی تخت نشسته است و به من میخندد.
من فردا حتما پنجهزار متر صعود خواهم كرد. و به ریش تمام جلادها خواهم خندید.
به بهانهی سربازهای جمعه
و تقدیم به مسعود كیمیایی
