<احمدى نژاد و مهدويت یکشنبه ۲۹ آبان ۸۴
فرصت ندارم، آرشيو را زير و رو کنم، ولى خاطرم هست چند ماه پيش دوست عزيزمان جناب رحيم مخکوک ابراز اميدوارى کرده بودند که اينجا توى سر و کله هم بزنيم؛ من هم به خيال اينکه قرار است دعوا از نوع بررهاى باشد، شروع کردم به نقد اين و آن ولى مثل اين که کسى پيدا نشد توى سر من بزند، اين شد که تصميم گرفتم خودم اين کار را بکنم و اينک اين نقد خود به سبک خودم:
نيماى عزيز شما از يک سو به نقد جناب پارسا بر سروش ايراد گرفتهايد آنجا که به دکتر ايراد مىگرفتند چرا تيشه به ريشه شيعه عوام مىزند و از طرفى در ادامه نقدتان به جناب آرمين، اصلاحطلبان را به خاطر فراموش کردن ذائقه عوام زير سؤال بردهايد. يک بام و دو هوا که نمىشود، تکليفتان را روشن کنيد، هواى عوام را بايد داشت يا نه؟
البته يک جواب از پيش آماده خواهيد داشت که اين دو مربوط به دو حوزه متفاوت است، سروش در وادى فکر است و اصلاح طلبان در وادى عمل؛ اما مگر تفکر زيربناى عمل نيست؟ چطور مىتوان به سر حلقه کيانيان که شاگردانش تئورى پردازان اصلاحات شدند اين اجازه را داد که شيعه به قول خودش غالى را اين چنين بىمحابا زير سؤال برد و از شاگردان انتظارى جز اين داشت؟!
به اينجا که رسيدم ديدم حق با پارسا بود و من در اشتباه، از اينرو فکر کردم موضوع «احمدىنژاد و مهدويت» را با زبان درون دينى بررسى کنم و اگر تعريف از خود نباشد، اين زبان را کمابيش خوب بلد هستم!
بياييد به عقب برگرديم و ريشههاى تاريخى انقلاب را اندکى مرور کنيم. ۱۵ خرداد ۴۲ خوب است؟ زمانى که مىخواستند امام را اعدام کنند! گروهى از علماى قم نامهاى نوشتند که ايشان مرجع است ولذا شاه نتوانست ايشان را اعدام کند. يکى از امضا کنندگان پاى آن نامه شيخى بود به نام صالحى نجف آبادى با کتاب جنجال برانگيز «شهيد جاويد» حاوى نظريهاى که صاحبش را تا پاى حکم تکفير پيش برد و دو شيخ ديگر اينبار از او دفاع کردند: شيخ حسينعلى منتظرى و مشکينى. مشکينى بعدها زير فشار حوزه، تقريرش را بر کتاب شهيد جاويد پس گرفت و ماندند اين دو شيخ همشهرى.
مىترسم بحث طولانىتر از حوصله خوانندگان بشود اگر بخواهم نظريه شهيد جاويد را بيان کنم، اما بد نيست به يکى ديگر از نظريههاى جناب صالحى اشاره کنم که شايد کمتر معروف باشد. ايشان در يکى از مقالههايش با بررسى مستند تاريخى به اين نتيجه مىرسند که على را نه در محراب که در راه مسجد ضربت زدهاند. يادتان هست انفجار دفتر مرکزى حزب جمهورى را و عدد کاريزماى هفتاد و دو شهيد. خود رفسنجانى در خاطراتش نوشته است که عدد کشته شدهها بيشتر بود ولى ما از اين عدد سمبليک استفاده کرديم! ضربت خوردن در محراب هم بسيار سمبليکتر است تا در راه مسجد!
اما اين چه توفيرى دارد؟ در راه مسجد يا در محراب، فرقش چيست؟ بياييد داستان معروف را مرور کنيم: على پس از شب زندهدارى قدر، به مسجد مىرود و در صحن مسجد خفتهاى غريبه را بيدار مىکند. لبه شمشير مرد غريبه از زير پر عبايش بيرون آمده، و ادامه داستان. اما بشنويد روايت صالحى را از اين داستان: ابن ملجم از سرداران معروف لشگر امام على در صفين بوده است، پس امام او را مىشناخته. از طرفى در جنگ نهروان امام بر خلاف ديگر جنگها دستور مىدهد فراريان را هم دنبال کرده و بکشيد و فقط ۹ نفر مىتوانند فرار کنند. پس در حکومت على ۹ نفر فرارى محکوم به مرگ شناخته شده هستند که يکى از آنها ابن ملجم است. حالا فکر کنيد چطور ممکن است يک سردار معروف متمرد فرارى محکوم به مرگ راحت و آسوده به مرکز حکومت برگردد و در مسجد بخوابد و على هم بيايد و او را بيدار کند و نشناسد … اين غير ممکن است. مگر اينکه ابن ملجم در راه کمين کرده باشد و در تاريکى ضربه را زده باشد.
صالحى با اين تحليل و تحليل قوىترى که در شهيد جاويد در مورد قيام امام حسين ارايه مىکند بر سر آنست که پاى امامان شيعه را به سياست ورزى باز کند و لذا پشوانه بسيار خوبى براى نظريه ولايت فقيه به شمار مىرود.
مثل اينکه طبق معمول مقدمه خيلى طولانى شد، پس ادامه بحث را در قسمت (هاى) بعدى پى مىگيرم. در ضمن اينجا عنوان بحث ديگرى را هم باز مىکنم که مىتوان همچنان پاى امامان را در سياست باز گذاشت و گرفتار حکومت دينى نشد.
