<آنچه بايد ، آنچه هست سه شنبه ۱۵ آذر ۸۴
در تعريف فسلفه مىگويند علمى که موضوع آن هستى و شناخت است و نتيجهاش کشف حقيقت. اما آيا فلسفهاى سراغ داريد که به اين غايت و مقصود رسيده باشد؟ بىشک هيچ فيلسوفى جز به حقيقت نمىانديشد، حتا آن که به اين نتيجه مىرسد که حقيقت را نمىتوان شناخت يا هستى شناختنى نيست. اين خود حقيقتى است، شايد اما تلخ! غايت فلسفه حقيقت است، ولى تاريخ فلسفه مملو از خطاها و مغالطههاست! اين پارادوکسى دلسرد کننده نيست؟
آرى فلسفه بايد کشف حقيقت کند اما آنچه فلسفه است، فلسفه است نه لزوما کشف حقيقت! دين هم همين طور. دين بايد آن باشد که ادعا دارد ولى دين واقعى آنست که در طول تاريخ خود را نشان داده از جمله اسلام!
پيامبر مىگويد انى بعثت لاتمم مکارم الاخلاق. اين يعنى آنچه دين بايد باشد! ولى تاريخ اسلام مملو از بىعدالتى است در حالى که اگر اخلاقى باشد، عدالت سر سلسله آن است! تاريخ اسلام از همان صدر مملو از برادر کشى است و رو در رو ايستادن پدر و پسر، آيا اين است آن مکارم الاخلاقى که پيامبر براى تمام کردنش برانگيخته شد؟
از آن دنيا که کسى خبر نياورده، آنها که دم از سعادت دنيا و آخرت مىزنند، چه توجيهى بر اسفناکى دنياى مسلمانان دارند. چرا مسيحيتى که دست کليسا را از دنيا کوتاه کرد، دنيايى به مراتب پيشرفتهتر از ما مسلمانها دارند؟
راه دورى نرويم، انقلاب ما انفجار نور بود. قرار بود ايرانمان را آباد کند، اما جز به ويرانى و جنگ کشاند؟ چرا بعد از بيست و هفت سال، نورالدينى پيدا شود و بگويد تا حالا به اسلام عمل نشده است تا حضرت بابش برايمان اسلام راستين را پياده فرمايند؟
واقعيت اينست که انقلاب همان است که در اين ۲۷ سال خودش را به نمايش گذاشت.
اسلام همان است که در اين ۱۴۰۰ سال خودش را به نمايش گذاشته است.
و فلسفه همان است که در طول تاريخ بشريت خود را به نمايش گذاشته است.
حق با دوست ما لرد است، اما از کوزه نه همان تراود که در اوست؛ تراوش آنست که از کوزه تراويدست!
شوربختانه اين سايهى مثال افلاطونى و ذات کامل اشياء همهجا بر تفکر ما سايه انداخته است (به سبک حضرت امام: ما هرچه بدبختى داريم از دست اين افلاطون است!) ما در پس هر پديده، ذاتى مىجوييم خالى از هر عيب و نقص، در حالى که ذات اشياء در طول تاريخ سيلان دارد و جز از آنچه نمودار است نمىتوان سخن گفت. گيريم که ذاتى آنچنانى در وراى اين نمودار تاريخى باشد، ما را چه سود، وقتى در لوح محفوظ دست نيافتنى است؟
فسلفه همان است که هست و مىدانيم که در گذر زمان پيشرفت کرده و مىکند. مثل موجودات که در طول زمان تکامل ميابند، اما نه از روى يک مدل پيشينى در عالم مثل! دين هم -شايد- در طول تاريخ پيشرفت کند تا -شايد- با ظهور حضرتش به تکامل رسد.
