<يکى نيست من رو بيدار کنه؟ پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴
خسته شدم از بس دست و پا زدم. دارم خفه ميشم از بس آب خوردم! از اين آب کثيف درياچه.
يکى نيست من رو نجات بده؟ آخه شنا بلد نيستم.
يکى نيست اين پنجرهها رو بشکنه؟ دارم مىسوزم! اين دود لعنتى خفم کرد!
کاش نفت مجانى رو تو راهروى مدرسه انبار نمى کردند.
نکنه دارم خواب مىبينم، يکى نيست من رو بيدار کنه؟
توى اين ده کوره، اين همه خبرنگار و عکاس چى کار مىکنند؟
اومدند از ما عکس بگيرند؟ پس چرا خودشون هم سوختهاند؟
با هواپيما اومدن؟ هواپيماى چى ۱۳۰ بود؟
يکى نيست من رو بيدار کنه؟
به من بگه:
انرژى هستهاى کيلويى چند؟
شبيهسازى چيه؟
اون نانو چى بود؟ يه جور هواپيماست ديگه، مگه نه؟ از اونايى که سقوط نمىکنه!
امام زمان کو؟
خودم هاله نورش رو ديدم!
من دارم مىسوزم، يکى نيست من رو بيدار کنه؟
…
يکى نيست بياد من رو اعدام کنه؟ تا بيشتر از اين اسرار نظامى مملکتم رو لو ندادهام؟ تا بيشتر از اين نگفتهام که بردهاى الکترونيکى هواپيماهاى نظامى کشور امام زمان، استاندارد بردهاى سوارى پژو را هم ندارند! تا بيشتر از اين نگفتهام که در محل تجهيزات جنگ الکترونيک مملکتم، يک دونه کامپيوتر هم پيدا نمىشه! تا بيشتر از اين نگفتهام که موشکهاى کپى چينى ما با چه سيستم کنترل مسخرهاى قرار است از حريم فضايى مملکتم محافظت کنند! تا بيشتر از اين حرف زيادى نزدهام. تا نگفتهام، خاک بر سر اون احمقايى که دور تأسيسات اتمى حلقه انسانى تشکيل مىدهند، وقتى ما تو الفباى تکنولوژى گير داريم. وقتى ما امنيت نداريم. وقتى …
نکنه من خوابم، يکى نيست من رو بيدار کنه؟

