<خداى لاابالى (۲) چهارشنبه ۲۸ دی ۸۴
تا اينجا خدا را خالق عالم از نيستى و حافظ کل آن دانستهايم که گرچه قدرت و سيطرهاش بر جهان آفرينش نامحدود است، اما خود براى اجازه دادن به رشد آزاد بشر، از اعمال قدرت نامحدود خود چشم پوشيده است. اما اگر هستى را فرايندى نامخلوق در نظر بگيريم که شامل خداوند است، آنگاه اين چنين خدايى بنا بر ضرورت از قدرتى مهار کننده برخوردار نخواهد بود! براى ملموستر شدن اين مفهوم اجازه دهيد از حوزه منطق شروع کنيم:
خدا نمىتواند چيزى را كه مغاير با منطق استخلق كند. به قول ويتگنشتاين در رساله، اگر خدايى جهانى بيافريند كه در آن بعضى قضيهها صادق باشند با اين كار جهانى مىآفريند كه در آن همه نتيجههاى آن قضيهها نيز صادق هستند. به همين ترتيب، او نمىتوانست جهانى بيافريند كه در آن قضيه "P" صادق باشد بدون آنكه مجموع مصداقهاى آنرا بيافريند.
اگر اين حکم منطقى پذيرفتنى باشد، خواهيم پذيرفت که اصلهاى غايى مابعدالطبيعه هم، ضرورتهايى ابدى هستند و نه موضوعهاى حکمهاى الهى. پس اين که خداوند شيطان و آدم را کنترل نمىکند نه از اين روست که اينرا بهتر مىداند، بلکه به اين خاطر است که بنا به ضرورت نمىتواند چنين کند!
از ديدگاه سنتى، موجودهايى که خداوند خواستار کمال يافتن آنها به واسطه آزادى آنهاست (از جمله انسان)، در آغاز توسط خداوند آفريده شدهاند و بنابر اين از طبيعتى خداگونه برخوردارند. (چه بنا بر نظريه هبوط کمال اوليه را در نظر بگيريم و چه بنا بر نظريه تکامل کمال غايى را) اما بنابر اين ديدگاه آفرينش موجودها در مبارزه با آشوب نخستين محقق گشته و لذا غايت الهى تنها به گونهاى ناقص در طبيعت آنها سرشته شده است. جهان در هر لحظه از خلاقيت و عليت ذاتى برخوردار است و بنابر اين موقعيت بعدى آن فقط از طريق دادههاى پيشين تعيين نمىشود؛ گرچه آينده سيستم تابعى از گذشته (شرطهاى اوليه) هم هست. بنابر اين قدرت خدا نامحدود نيست و وقوع شرها در دنيا به ميزان اندازهايست که اراده خداوند به واسطه عليت ذاتى موقعيتهاى بالفعل، خنثا مىشود.
در اين ديدگاه، نه تنها خير و نيکى بر مبنايى زيباشناختى استوار است، که حکم اخلاقى، دعوت به يارى خداوند در پيشبرد هدفهاى خيرخواهانه و در مبارزه بىامان و هميشگى با بدىهاست. از اينرو اين ديدگاه بسيار شبيه آيين زرتشت و مانى است. با اين تفاوت که براى بدىها خدايى در رأس، مثل خداى خوبىها در نظر نمىگيرد. از اين نظر با فلسفه صدرايى هم شباهت دارد، چه آنجا هم در عالم مثال به دو نوع موجود مىرسند که از يکى با عنوان فرشته (ها) و از ديگرى با عنوان شيطان (ها) ياد مىکنند. ضرورت وجود شيطان به زعم فيلسوفان صدرايى (مثل علامه) با برهان اثبات مىشود، بنا بر اين خدا نمىتواند جلوى اين شر را بگيرد.
اين ديدگاه گرچه در مورد قدرت خداوند منطقى است، اما باز نمىتواند توجيهگر عدل الهى باشد؛ مگر اينکه نقش اراده او را حتا در غلبه بر آشوب اوليه در خلقت هدفمند، انکار نماييم (که ديگر اين بحث بىمعنى خواهد شد) چه در غير اين صورت بازهم توجيهگر اين همه نکبت و بدبختى که گريبانگير نسل بشر در روى زمين است در برابر آن کمال غايى که حکم اخلاقى به آن فرا مىخواندمان (انسان کامل در عرفان يا پيامبر و ائمه در شيعه) نخواهد بود.
شايد تنها راه، پاسخ عارفانه است که ما حقى بر گردن خدا نداريم، همين که از نيستى به هستى آوردستمان خير است، بيش از اين ادعايى نمىتوانيم داشته باشيم! قبول، ولى اين با برداشت ما از خير و نيکى متفاوت است. درست مثل اينکه پدر و مادرى فرزندشان را آزار دهند و بگويند همينکه ما (در پى کامجويى خود!) تو را به دنيا آوردهايم، نشان از محبت ما به توست، بيش از اين خفه! چرا اين پدر و مادر نمىتوانند چنين حکمى کنند؟ چون ملاک اخلاقى مستقلى از ايشان وجود دارد. آيا چنين ملاکى مستقل از خدا هم وجود دارد؟
گويى برگشتهايم سر جاى نخست! خير مطلق دانستن خدا فقط با انکار اصل اخلاقى مستقل از او منطقى است. بنابراين، استدلال پيشگفته در استنتاج اخلاق ارسطويى از خداى افلاطونى-مسيحى، مصادره به مطلوب است و درستتر اين است که بگوييم «خداوند، به واسطه آنکه توانا است، خير است» يعنى «حکم خدا معيار اخلاق است» و انسان بر سر يک دو راهى قرار دارد: پيروى از حکم خدا (بر فرض آنکه به هر روشى که شده به آن دسترسى پيدا کرده باشد) يا پيروى از عقل تاريخى و تکاملى.

