<به دختران آزادى شنبه ۱۳ اسفند ۸۴
چند سال پيش با يکى از پناهندگان ايرانى در دانمارک صحبت مىکردم يا در واقع به صحبتهايش گوش مىدادم. از خاطرههاى روزهاى انقلاب و زندان مىگفت. از تعقيب و گريزهايشان در کوچهها و خيابانهاى روبروى دانشگاه در حالى که دانش آموز دبيرستان البرز بوده. مىگفت کفش کتانى مىپوشيديم تا راحتتر بتوانيم فرار کنيم. مىگفت و اشک نمنم چشمهايش را تر مىکرد. نگاهش را به دور دست دوخته بود، انگار آرزوهايى را که در آن جنگ و گريز با گاردىها در ذهن داشته، مرور مىکرد؛ و آه مىکشيد…
از سخت کوشيش مىگفت و اينکه در خانوادهاى فقير در کوچه پس کوچههاى پشت باغ بيسيم، ته شهباز(تأکيد از او بود) بزرگ شده و از دوم ابتدايى خودش کار کرده و خرج تحصيلش را در آورده. برگهاى را نشانم داد. برگه از قبوليش در دانشگاه شريف خبر مىداد و اين که به خاطر عضويت در گروهکهاى ضد انقلاب پذيرفته نمىشود. البته مهم نبود، برادرش هم که پذيرفته شده بود به انقلاب فرهنگى خورد و اخراج شد. روزهاى نخستين جنگ بود و برادر مىگفت درست است که با اين حکومت اختلاف دارم ولى براى دفاع از خاک وطنم بايد بروم جبهه. چند روزى قبل از اعزام، هر دو را دستگير کرده و برده بودند اوين…
از روزهاى زندان مىگفت و تيرهاى خلاصى که هر روز از صداى شليکشان مىشمردند و روزشمارى که روزى نوبت خودشان خواهد شد. يک روز از سى تا هم گذشته بود…
بغض اجازه نداد بيشتر بگويد …
گزارش خانمها را در مورد حرکت ده اسفند پىگير بودم، تا اين که عبارتى کوتاه اين خاطره را برايم زنده کرد: ميانگين سنى ۲۰ سال ! ناخودآگاه صحنههاى تعقيب و گريز آن پناهنده از ذهنم گذشت. او و دوستانش هم آن روزها دبيرستانى بودند، مثل ما وقتى که جبهه بوديم: نوجوانهاى ۱۵ساله!
اشکال نه فقط تنها بودن آنها و نبود بزرگترها که ترس از روزهاى بعد است. روزهايى که دير يا زود خواهند رسيد. کاش اين بار نارس نباشد!
از آن پناهنده باز مىنويسم.

