<احمدىنژاد، هايدگر و سروش سه شنبه ۲۹ فروردین ۸۵
پيش از اين دنبال فرصتى بودم تا وبلاگ دوست مجازيم خانم شهلا شرف را معرفى کنم و به عنوان يک علاقهمند بحثهاى فلسفى از زحمتهاى ايشان در شرح پديدارشناسى تشکر کنم. گرچه من پىگير وبلاگهاى فسلفى ديگرى نيز هستم و گاهگاهى با صاحبانشان بحثهايى مىکنم، اما چون بيشتر يا همه آنها مثل خودم (البته من به عنوان شاگرد) به فلسفه تحليلى گرايش دارند، نوشتههاى ايشان به عنوان شارح اينترنتى مشربى متفاوت از فلسفه جديد، براى اين منظور اولويت داشت. نکتهاى که زمان کنونى را از ديد من براى اين معرفى بهترين گزينه مىکند، پرداختن ايشان است در نوشتههاى اخيرشان به دعواى ديرپاى فيلسوفان معاصر ايرانى و تقسيمشان به پوپرىها و هايدگرىها. اميدوارم دوستان عزيز از اينکه نمىنويسم هيدگر يا به قول خانم شرف هيدگا، بر من خرده نگيرند. اگر استعمال لفظ هايدگر به اين شکل اشتباه باشد (که لابد هست) آن تقسيم هم، چنانکه در اين نوشته کوتاه قصد پرداختن به آن را دارم اشتباه است. در واقع اين تقسيم بيشتر سياسى است تا فلسفى.
مىدانيم که فلسفه جديد که با دکارت شروع مىشود، در يک نقطه (فلسفه معنا) توسط فرگه و هوسرل به دو مشرب تحليلى و قاره تقسيم مىشود. فلسفه تحليلى با راسل، ويتگنشتاين و کارناپ و … پىگيرى مىشود و پديدارشناسى با هايدگر و پيروانش. پيش از اين به دوستان گفته بودم که برايم جالب است که در ميان متأخرين نظرات دريدا از مشرب قاره و پوپر از مشرب تحليلى به هم شبيه است. و اينکه خانم شرف نوشته بودند فلسفه زبانى از هرمنوتيک منشعب شده است. البته کاش در اين مورد بيشتر توضيح مىدادند و نمونههايى ذکر مى کردند. باز از منظرى ديگر برايم جالب است که گروهى هايدگر را نئو تومائى مىدانند و با استناد به اينکه توماس آکويناس، نقش ملاصدرا را در مسيحيت دارد، جاىگاهى ويژه به هايدگر از لحاظ قرابت با فلسفه اسلامى مىدهند و از آن طرف بحثهايى که در مورد شباهتهاى فلسفه تحليلى با «اصول» خودمان مطرح است.
اينکه دوم خردادىها شاگردان مکتب پوپرىها بودند و احمدىنژاد نماينده هايدگرىها، به نظر يک داورى علمى نيست و بزرگ نمايى سروش در مورد نقش فرديد (و اجر و قربش در ميان شاگردان مصباح) نبايد چندان جدى تلقى شود. گرچه لحن کلام کسانى مثل صادقى و آن همه تملق در گفتار نسبت به هايدگر و فرديد هم از ارزش علمى گفتارشان بسيار مىکاهد. البته اگر اين تقسيمبندى را به صرف نامگذارى فروبکاهيم، بحثى نيست و مىتوان از دو مشرب فلسفى ايرانى به نامهاى پوپرى و هايدگرى نام برد و در مورد نقش هر يک در پشتوانههاى نظرى حاکميت از بدو پيروزى انقلاب اسلامى تا دوم خرداد و دوره احمدىنژاد بحث نمود، اما بهتر است به هنگام درس و بحث فلسفه جديد پاى اين درگيرىهاى سياسى را به ميان نکشيم.
اما نکتهاى که در مورد هايدگر بسيار بحث برانگيز است (دست کم در ايران) خيلى بيشتر از فلسفهاش، تعلق خاطر و حتا عضويتش در حزب نازى است. ايرادى که طرفدارانش با بيان اينکه در هيچ يک از آثار ايشان نشانهيى از يهودى ستيزى ديده نمىشود؛ سعى در فروکاستنش به يک اشتباه ابلهانه و نه مبتنى بر فلسفهاش دارند. يا موضع گروهى که به جاى اثبات مدعاى خود، بر عليه سروش و عضويتش در شوراى غير قانونى انقلاب فرهنگى (و تشبيه آن به عضويت هايدگر در حزب نازى و تصفيه استادان يهودى در دانشگاه) مىگيرند! در اين مورد به نظر من گرچه به عنوان يک شارح يا شاگرد هر فلسفهاى بهتر است پيشداورىهاى سياسى را کنار گذاشت، اما مىتوان از انديشمندان بزرگ (مثل هايدگر) انتظار داشت که رفتار سياسى و اجتماعى متناسب با شالوده فکرى و فلسفى خود داشته باشند. اين يک حکم قطعى نيست ولى به نظر بسيار محتمل است …

