<تأملات مجازى (۱) دوشنبه ۱ خرداد ۸۵
مدتى اين مثنوى تأخير شد! در اين مدت گرچه براى نوشتن، انگشت به کىبرد نبردم، ذهنم ولى درگير بود؛ درگير فانوس! درگير نوشتن، درگير بودن در وبلاگ، در فضاى سايبر …
آن روز کودتا را حتما به ياد داريد، که بيشتر روزنامههاى اصلاحطلب را يکروزه بستند، بازتاب خبر، گرچه واکنشى بر نيانگيخت، اما بين مردم ديده مىشد. ولى يادم هست روزى که کيان را بستند و من مات و مبهوت خبرش را به دوستان و همکاران مىدادم، مىپرسيدن «مال کى بود، چى مىنوشت؟! » وقتى با همان ميزان بهت و حيرت خبر دستگيرى رامين جهانبگلو را به دوستان و آشنايان دادم، باز همه پرسيدند «کيه، چه کاره است؟»
من هم او را نمىشناسم. هميشه از کنار کتابهايش گذشتهام، چون کار من نيست! ولى خبر دستگيريش همانقدر (اگر نگويم بيشتر) حساسيتم را بر انگيخت که سرکوب رانندگان شرکت واحد يا شرکت کنندگان مراسم روز زن. لازم نيست خودم يا پدرم راننده شرکت واحد باشيم يا حتما هر روز، بخشى از مسيرم را تا سر کار با اتوبوس واحد بروم، تا سرنوشت اسانلو برايم مهم باشد. بر عکس برايم اين اهميت دارد که چطور گروهى از انديشهاى محض (چه آنرا بشناسم يا نه و چه موافقش باشم يا نه) هرچند هم که ناشناس باشد، واهمه دارند؟! همين روىکرد را از آنها در فيلترينگ و از جمله در مورد فانوس خودمان ديدهايم. ببينيد، نمىخواهم نتيجه بگيرم پس ما مهم يا مؤثر هستيم، مىخواهم بگويم طرف چنان دچار ماليخوليا شده که از سايه خودش هم مىترسد …
از بالا دستور رسيده که ۱- علمى بنويسيم و ۲- عصاقورت داده ننويسيم. ما خودمان هم حوصله نداريم خيلى بحث را کش بديم، بنابر اين اجازه بديد، سريع برم سر اصل مطلب: مگه ما از وبلاگ و اينترنت چه انتظارى داريم؟ به قول دوستان موج راه بيندازيم که رامين را آزاد کنند!!
اولين مطلبى که اينجا نوشتم، اين بود که با وجود تمام امکانات الکترونيک، از قبيل تلفن، فکس، ايميل، تلهکنفرانس و … هنوز که هنوز است يک مدير اتفاقا بخش الکترونيک و مدعى راهاندازى شبکههاى نسل جديد ( جهت ارايه سرويسهاى مختلف از طريق شبکه يکپارچه مبتنى بر آىپى)، براى بخشى از همين پروژه وقتى قرار است با يک پارتنر خارجى مذاکره کند، از او مىخواهد که ريسک مهر ويزاى ايران را درست پس از بازگشت از اسرائيل و قبل از سفر به امريکا، بپذيرد و براى نيم ساعت گفتوگوى رو در رو سوار هواپيما شده و شبى را در يک هتل ايرانى کمى سخت بگذراند! يعنى (بيش و پيش از همه با خودم هستم) دو صد وبلاگ چو يه توکه پا حضور در پارک دانشجو نيست! تازه آن هم با اسم مستعار!!
درگيرى ذهنى من از اينجا شروع شد و اينک به ناکجا رسيده، تا بعد به کجا رود، خدا داند! بنا دارم دستتان را بگيرم و با خود ببرم، تا بيش از اين گم نشوم؛ فانوس را مگر جز اين رسالت است؟! اما فانوس مجازى، نورى از دور مىتاباند. اين ويژگى وبلاگ به خصوص و اينترنت به طور کلى است. ما در اين فضا خود را در ميانه ميدان مىبينيم. با توصيف کسى از زيبايىهاى جاده چالوس و خاطره خوش سفر با دوست پسرش، انگار ما هم آنجا حضور داريم، حضورى از راه دور. اينجا با راديو و تلويزيون اين تفاوت را دارد که شما تماشاگر صرف نيستيد، کافى است وبلاگى (به راحتى و رايگان) بسازيد و شما هم بشويد يک فعال ما يشاء در حوزه زنان يا سياست! اما خودمانيم، سياسىکارى يکى مىخواهد مثل امير انتظام، نه يک مستعارنويس (مثل من، تا خداى نکرده به کسى برنخورد)
کسى منکر هيجان (يا تخليه هيجان) ناشى از فعاليت مجازى نيست، اصلا براى اينکه شائبه ارزشگذارى پيش نيايد، از حوزه ديگرى غير از سياست مثال مىزنم. بياييد با يک هويت مستعار و مجازى شروع کنيد به دوستيابى و چت و خاطره نويسى و وبلاسى! آيا اين لاسيدن، همان قدر جذابيت دارد که گفتوگوى با دوستى واقعى ولو از طريق اينترنت؟ گو اينکه باز هيچ ارتباطى (دست کم با سطح تکنولوژى موجود) جاىگزين، مراوده رودر رو نخواهد بود. بوسه گرم و آبدار از لب دوست کجا و آن شکلک ماچ کجا؟!
بله با گسترش و پيشرفت تلهتکنولوژى روز به روز سرگرمىها و لذتهاى جديدى ارايه شده و باز هم خواهند شد، از بازىهاى پوينت تو پوينت گرفته تا سايبر صکس! کسى منکر لذت و هيجان ناشى از به کار گيرى صکس تويى که با حرکت موس از آن سوى اينترنت و توسط يک دوست مجازى کنترل مىشود، نيست! اما اگر اين نحوه ارضاى جنسى جاىگزين تماس مستقيم شود، آيا نسل موجودات هوشمند از روى زمين منقرض نخواهد شد؟! لابد هوش مصنوعى آن موقع جاىگزينش خواهد بود …

