<خانه از پاىبست ويران است
چهارشنبه ۱۰ خرداد ۸۵
دغدغهى آقاى راشدان را مىفهمم، اما جا دارد از ايشان بپرسيم«آيا با رفتن خامنهاى مشکل ما حل مىشود؟» نقض غرض است اگر بپرسم آيا در خود همچون کاريزمايى سراغ داريد که مثل خمينى مىگوييد شاه بايد برود؟! تعارف که نداريم، نه شما نه خيلىهاى ديگر از رضاپهلوى و رجوى بگيريد تا سازگارا و افشارى و حتا باطبى و ديگران چنين کاريزمايى ندارند؛ و چه بهتر، که اگر چارهاى در کار فروبستهى اين ملت باشد، در نبود اين کاريزماهاست.
رفتن خامنهاى اگرچه لازم است، اما کافى نيست. خامنهاى، خمينى نيست -که او هم فقط خمينى نبود؛ فقه جواهرى بود، کشفالاسرار بود، سنت ديرپا بود، مردم پايينشهر بود، پا منبرىها و هيأتهاى عزادارى و خيلى خيلىهاى ديگر هم بود - خامنهاى خمينى نيست که با کاريزمايش حکومت کند، خامنهاى صلاحيت حوزوى ندارد که دستکم با بزرگان حوزه همسنگى کند. اگر عقبهى فکرى حامى او نبود کجا مىتوانست به قول شما منتظرى را خانه نشين کند؟! خامنهاى اگر آن همه که شما گفتيد نمىکرد، کنار گذاشته مىشد. نمىگويم مرتضوى، ولى مثل مصباح رقيب اوست! گمان کردهايد اگر خامنهاى برود، از فرودگاه تا کجا بگويم، بهشتزهرا که تکرارى است، خاوران يا اوين برايتان گل مىچينند؟! نه عزيزم، مگر بچه حزباللهىهاى پايين شهر مردهاند که به من و شماى اينترنتى مجال دهند؟!
آنکه مىگويد حجتيه، منظورش نه تبرئهى خامنهاى است؛ که مىگويد اين سنبه پر زور است! که تا فکر انجمن تو اين مملکت هست، شاه و خمينى و منتظرى ندارد، هميشه در به همين پاشنه گشته و خواهد گشت! حق با شماست، احمدىنژاد عددى نيست ولى آن هاله و ساعت و سررسيد از خامنهاى هم مهمتراند! همانطور که عکس رخ يار در ماه هويدا بود و ابالفضل آن يکى را از افتادن نگه داشت!
مىفهمم شما را، اينکه به بهانهى مصباح و حجتيه ديگر براى انتخابات خبرگان بازارگرمى نکنيد. صد البته با شما موافقم که اگر کورسوى اميدى در انتخابات مجلس و رياست جمهورى بود در اين يکى هيچ نيست. معذرت مىخواهم، ولى از آن آدمهاى کوتاهبينى که در انتخابات روى معين شرط بستند، هيچ انتظار اين نيست که توان استفاده از ظرفيتهاى بسيار بسيار محدودتر مجلس خبرگان را داشته باشند. وگرنه مىگفتم اگر قرار است خامنهاى برود چه راهى قانونىتر از خبرگان؟! مىدانم که البته اين طنز است و مايهى مزاح، اما خوب فرضش که محال نيست! مىدانم که آنها چنين فرضى را هم به مخيلهى خود راه نمىدهند و لابد تنها توجيهشان اين خواهد بود که رهبر بعدى از حجتيه نباشد! باور کنيد هرچه سعى مىکنم وقتى در مورد سياست و اجتماع مىنويسم، قلمم را جدى نگه دارم نمىشود. انگار ماهيت اين موضوعها در کشور ما کميک است، دست ما هم نيست: کانديداهاى نمايندگى در نهادى که قرار است به رهبرى نظارت داشته باشند، صلاحيتشان بايد قبلا به تأييد نهاد ديگرى برسد که اعضايش را خود رهبر تعيين کردهاند …
آقاى راشدان، روزى که خامنهاى به رهبرى منصوب شد، من چند سالى بيشتر از شما سن داشتم و به مناسبتى از نقطهى صفر شاهد مراسم تدفين و چهلم آقاى خمينى بودم. زنها و مردانى را مىديدم که زير فشار جمعيت و گرما و گرد و غبار و براى رساندن دست به همان ضريح اوليه از هوش مىرفتند. آقاى راشدان قبل از خامنهاى اين ضريحپرستى، قشرىگرى، نذرىهاى سىميليونى تاسوعا و طبل و سنجها و علمهاى صفوى عاشورا و نامه در چاه جمکران انداختنهاست که بايد از اين مملکت برود و به گمانم اول شرطش اين است که به مثال آن کاريزماها شعار ندهيم که فلانى بايد برود!
آقاى راشدان، در اين مملکت که به اين راحتى برايش اعلاميه صادر مىکنيد، مردم از بس توسط همديگر -نه فقط ديگران- تحقير شدهاند، به اندک تلنگرى به جان هم مىافتند. گمان نمىکنيد آن مداحان و سينهزنان و به اصطلاح لباس شخصىها که براى گور کردن مشتى استخوان با زنجير و چوب و چماق به جان دختر و پسر دانشجو مىافتند، اندکى روانپريشى داشته باشند؟ مگر ما نيستيم که مىگوييم معتاد، مجرم نيست که مجازات شود؛ بيمار است که بايد درمان شود؟! چرا فکر نمىکنيم اين بدبختها هم شايد بيمار باشند و اگر درمان نشوند، خامنهاى اگر هم برود، حمام خون راه مىاندازند. چه به سر آذرى و کرد و بلوچ ما آمده که به بهانهاى به خيابان مىريزد و بانک آتش مىزند و سر مىبرد؟!
آقا اصلا حسبالامر شما ايشان تشريف بردند. لباس شخصىها را هم زديم تو سرشان. فکر خانوادهى قربانيان سال ۶۷ را کردهايد؟ يا آن همه جوان که به خاطر جوانى کردن بازداشت شدند، تحقير شدند و شلاق خوردند. فرداى آن روز آيا نوبت انتقامگيرى اينها نخواهد بود؟! همانطور که حاشيه نشين و دهاتى ديروز، دارد عقدههاى ناشى از سالها تحقير، بىعدالتى و بىتوجهى را بر سر جوانهاى تيتيش مامانى سوسول پيشى بيا منو بخور دختر (پسر) باز امروز خالى مىکند! يا اينکه من نوعى، که همهاش بايد اين طرف و آن طرف بگويم به رزمندگى رزمنده ديروز احترام بگذاريم. بهاينکه اگر من و شما هنوز ايرانى داريم که بگوييم مردمانش هستيم، به خاطر دفاع بىمنت آنها بود؛ گيرم که کس ديگرى حماقت کرد و از ديوار سفارتى بالا رفت و باعث و بانى آن جنگ لعنتى شد، که به خدا اجر و قرب هماو امروز بيشتر از آن رزمندههاى حل شده در لايههاى زيرين جامعه است. فکر نمىکنيم اين توهينهاى دوسويه کار دستمان داده و خواهد داد؟!
آقاى راشدان، خامنهاى هم که برود، آش همين آش است و کاسه همين کاسه! خانه از پاىبست ويران است …
نيما قديمى
::
May 31, 2006
::
سیاست
نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1464
free poker
Excerpt: free online poker WaSS0nl1neP0kr
Weblog: free poker
Tracked: June 3, 2006 05:39 PM
free poker
Excerpt: online poker WaSS0nl1neP0kr
Weblog: free poker
Tracked: June 3, 2006 07:27 PM
online poker
Excerpt: free poker WaSS0nl1neP0kr
Weblog: online poker
Tracked: June 3, 2006 09:34 PM
free online poker
Excerpt: free online poker WaSS0nl1neP0kr
Weblog: free online poker
Tracked: June 3, 2006 10:06 PM
buy tramadol
Excerpt: TramaD01!
tramadol online site
Weblog: buy tramadol
Tracked: June 4, 2006 07:53 PM
tramadol
Excerpt: TramaD01!
tramadol site
Weblog: tramadol
Tracked: June 4, 2006 08:08 PM
online poker
Excerpt: Online poker is a great fun!
online poker P0KeR2007x
Weblog: online poker
Tracked: June 6, 2006 11:34 PM
مطالب دیگر در زمینه سیاست
همه ما لایق "فردا" هستیم! - نگاشته شده در
جمعه ۳ تیر ۸۴ به قلم:: سحر حکمت
مراسم پوززنی - نگاشته شده در
چهارشنبه ۱ تیر ۸۴ به قلم:: عباس معروفی
پراکندهگويى در مورد انتخابات - نگاشته شده در
چهارشنبه ۱ تیر ۸۴ به قلم:: نيما قديمى
برای دیدن همه نوشته های فانوس در این زمینه آرشیو
سیاست را ببینید.
نظرات شما:
با سلام
"خانه از پای بست بیمار است"
آقای قدیمی درخصوص مقاله "خانه از پای بست ویران است" با شما موافقم البته در داده ها و مقدماتی که آقای راشدان ارایه کرده است تردیدی نیست، آشکارتر از آن است که بتوان با آن چالش کرد اما نتیجه ای که گرفته است مقداری شتاب زده به نظر می رسد.
آنچه آقای راشدان می پسندد در واقع انقلابی دیگر است اما آیا با انقلاب یا رفتن این و آن کارها درست می شود؟
کلید این مساله در پاسخ سوالاتی از این دست است که آیا استبدادهای ناصرالدین شاهی و رضاشاهی و محمدرضاشاهی و ولایت مطلقه فقیه را باید عواملی دانست که قائم به اشخاصی استثنایی و نادری بودند که ظالم و خبیث و زورگو و .. بوده اند و اگر بروند یا کشته شوند یا بمیرند کار درست می شود یا این که این ها تنها فرزندان و یا "نتایج" البته برجسته فرهنگ و گفتمان جاری سیاسی ما ایرانیان بودند که در بستری مناسب خود زاییده و بالنده شدند و بر سر کشور آوردند آنچه آوردند.
خاطرم هست آقای دکتر سریع القلم سال ها پیش و در کلاس های درس خود در دانشگاه امام صادق در پاسخ به دموکراسی خواهی های افراطی! برخی دانشجویان می گفت:(نقل به مضمون ) "هرگاه دو شهروند ایرانی پس از آنکه خودروهایشان با هم تصادف کرد، بجای آن که عصبانی و خشن و بد دهان به جان یکدیگر بیفتند با آرامش از خودروهای خود پیاده شدند، با هم دست دادند و خوش و بش کردند و به انتظار افسر ایستادند می توان گفت که جامعه ما آمادگی خوبی برای پذیرش دموکراسی بعنوان یک فرهنگ و شیوه زیست را دارد".
به نظر من ما ایرانی ها خیلی کم حوصله و بی صبر هستیم و می خواهیم زود به نتیجه برسیم و اگر نشد هر طور هست بازی را به هم می زنیم آینده هر طور شد بشود!
بنابر این من فکر می کنم اگر از امروز هر کسی از ما تصمیم بگیرد که "شاهی" را کنار بگذارد و در محیط خانه و بیرون با همسر و فرزند و دوست و همکار و زیر دست و بالادست خود آزادمنشانه و دموکراتیک مابانه تعامل کند و از دیگران نیز همین رفتار را نسبت به خود بخواهد (با هر هزینه ای) هنر بزرگی کرده است و گامی هر چند کوجک اما مطمئن به سوی آینده ای بهتر برداشته است.
رفتار و منش سیاسی اجتماعی اقتصادی و شخصی بخش بزرگی از مدیران زمان اصلاحات موید همین سخن است که استبداد و خودمحوری در خون و فرهنگ ماست و نسبت دادن آن به شاه و ولی فقیه و راست و .. تنها فرافکنی است.
البته من بر خلاف شما معتقد نیستم که خانه از پای بست ویران باشد بلکه گمان می کنم که خانه از پای بست "بیمار" است. یک بیماری مزمن تاریخی که درمان آن سالها رنج و مرارت می خواهد.
*محمد*
نوشته شده توسط :
محمد در روز ۱۴ خرداد ۱۳۸۵، ۵:۱۳ بعدازظهر
با سلام
"خانه از پای بست بیمار است"
آقای قدیمی درخصوص مقاله "خانه از پای بست ویران است" با شما موافقم البته در داده ها و مقدماتی که آقای راشدان ارایه کرده است تردیدی نیست، آشکارتر از آن است که بتوان با آن چالش کرد اما نتیجه ای که گرفته است مقداری شتاب زده به نظر می رسد.
آنچه آقای راشدان می پسندد در واقع انقلابی دیگر است اما آیا با انقلاب یا رفتن این و آن کارها درست می شود؟
کلید این مساله در پاسخ سوالاتی از این دست است که آیا استبدادهای ناصرالدین شاهی و رضاشاهی و محمدرضاشاهی و ولایت مطلقه فقیه را باید عواملی دانست که قائم به اشخاصی استثنایی و نادری بودند که ظالم و خبیث و زورگو و .. بوده اند و اگر بروند یا کشته شوند یا بمیرند کار درست می شود یا این که این ها تنها فرزندان و یا "نتایج" البته برجسته فرهنگ و گفتمان جاری سیاسی ما ایرانیان بودند که در بستری مناسب خود زاییده و بالنده شدند و بر سر کشور آوردند آنچه آوردند.
خاطرم هست آقای دکتر سریع القلم سال ها پیش و در کلاس های درس خود در دانشگاه امام صادق در پاسخ به دموکراسی خواهی های افراطی! برخی دانشجویان می گفت:(نقل به مضمون ) "هرگاه دو شهروند ایرانی پس از آنکه خودروهایشان با هم تصادف کرد، بجای آن که عصبانی و خشن و بد دهان به جان یکدیگر بیفتند با آرامش از خودروهای خود پیاده شدند، با هم دست دادند و خوش و بش کردند و به انتظار افسر ایستادند می توان گفت که جامعه ما آمادگی خوبی برای پذیرش دموکراسی بعنوان یک فرهنگ و شیوه زیست را دارد".
به نظر من ما ایرانی ها خیلی کم حوصله و بی صبر هستیم و می خواهیم زود به نتیجه برسیم و اگر نشد هر طور هست بازی را به هم می زنیم آینده هر طور شد بشود!
بنابر این من فکر می کنم اگر از امروز هر کسی از ما تصمیم بگیرد که "شاهی" را کنار بگذارد و در محیط خانه و بیرون با همسر و فرزند و دوست و همکار و زیر دست و بالادست خود آزادمنشانه و دموکراتیک مابانه تعامل کند و از دیگران نیز همین رفتار را نسبت به خود بخواهد (با هر هزینه ای) هنر بزرگی کرده است و گامی هر چند کوجک اما مطمئن به سوی آینده ای بهتر برداشته است.
رفتار و منش سیاسی اجتماعی اقتصادی و شخصی بخش بزرگی از مدیران زمان اصلاحات موید همین سخن است که استبداد و خودمحوری در خون و فرهنگ ماست و نسبت دادن آن به شاه و ولی فقیه و راست و .. تنها فرافکنی است.
البته من بر خلاف شما معتقد نیستم که خانه از پای بست ویران باشد بلکه گمان می کنم که خانه از پای بست "بیمار" است. یک بیماری مزمن تاریخی که درمان آن سالها رنج و مرارت می خواهد.
*محمد*
نوشته شده توسط :
محمد در روز ۱۴ خرداد ۱۳۸۵، ۵:۱۴ بعدازظهر
"خانه از پای بست بیمار است"
آقای قدیمی درخصوص مقاله "خانه از پای بست ویران است" با شما موافقم البته در داده ها و مقدماتی که آقای راشدان ارایه کرده است تردیدی نیست، آشکارتر از آن است که بتوان با آن چالش کرد اما نتیجه ای که گرفته است مقداری شتاب زده به نظر می رسد.
آنچه آقای راشدان می پسندد در واقع انقلابی دیگر است اما آیا با انقلاب یا رفتن این و آن کارها درست می شود؟
کلید این مساله در پاسخ سوالاتی از این دست است که آیا استبدادهای ناصرالدین شاهی و رضاشاهی و محمدرضاشاهی و ولایت مطلقه فقیه را باید عواملی دانست که قائم به اشخاصی استثنایی و نادری بودند که ظالم و خبیث و زورگو و .. بوده اند و اگر بروند یا کشته شوند یا بمیرند کار درست می شود یا این که این ها تنها فرزندان و یا "نتایج" البته برجسته فرهنگ و گفتمان جاری سیاسی ما ایرانیان بودند که در بستری مناسب خود زاییده و بالنده شدند و بر سر کشور آوردند آنچه آوردند.
خاطرم هست آقای دکتر سریع القلم سال ها پیش و در کلاس های درس خود در دانشگاه امام صادق در پاسخ به دموکراسی خواهی های افراطی! برخی دانشجویان می گفت:(نقل به مضمون ) "هرگاه دو شهروند ایرانی پس از آنکه خودروهایشان با هم تصادف کرد، بجای آن که عصبانی و خشن و بد دهان به جان یکدیگر بیفتند با آرامش از خودروهای خود پیاده شدند، با هم دست دادند و خوش و بش کردند و به انتظار افسر ایستادند می توان گفت که جامعه ما آمادگی خوبی برای پذیرش دموکراسی بعنوان یک فرهنگ و شیوه زیست را دارد".
به نظر من ما ایرانی ها خیلی کم حوصله و بی صبر هستیم و می خواهیم زود به نتیجه برسیم و اگر نشد هر طور هست بازی را به هم می زنیم آینده هر طور شد بشود!
بنابر این من فکر می کنم اگر از امروز هر کسی از ما تصمیم بگیرد که "شاهی" را کنار بگذارد و در محیط خانه و بیرون با همسر و فرزند و دوست و همکار و زیر دست و بالادست خود آزادمنشانه و دموکراتیک مابانه تعامل کند و از دیگران نیز همین رفتار را نسبت به خود بخواهد (با هر هزینه ای) هنر بزرگی کرده است و گامی هر چند کوجک اما مطمئن به سوی آینده ای بهتر برداشته است.
رفتار و منش سیاسی اجتماعی اقتصادی و شخصی بخش بزرگی از مدیران زمان اصلاحات موید همین سخن است که استبداد و خودمحوری در خون و فرهنگ ماست و نسبت دادن آن به شاه و ولی فقیه و راست و .. تنها فرافکنی است.
البته من بر خلاف شما معتقد نیستم که خانه از پای بست ویران باشد بلکه گمان می کنم که خانه از پای بست "بیمار" است. یک بیماری مزمن تاریخی که درمان آن سالها رنج و مرارت می خواهد.
*محمد*
نوشته شده توسط :
محمد در روز ۱۴ خرداد ۱۳۸۵، ۵:۱۷ بعدازظهر