<لیبرال دموکراسی دوشنبه ۵ تیر ۸۵
(به بهانهی کتاب جدید فوکویاما «آمريكا بر سر دوراهى دمكراسى، قدرت و ميراث نومحافظهكارى»)
لیبرالیسم را پبش از آن که یک اندیشهی سیاسی باشد، یک منش اقتصادی است. مفهوم آزادی در اقتصاد که به کوچک کردن هر چه بیشتر دولت برای تحقق هر چه بیشتر اقتصاد و سرمایهداری آزاد منجر میشود. از طرف دیگر و هر چند تعاریف متنوعی درمورد آن ارائه شده است، اما مفهوم اصلی دموکراسی را شاید بتوان برابری عموم مردم در اعمال ارادهی سیاسی دانست.
بر این مبنا شاید تناقض ظریفی بین این دو مفهوم نهفته باشد که اولی منجر به نابرابری اقتصادی میشود و عدم اعمال قدرت دولت در جهت تعدیل این نابرابری، اهداف اصلی دموکراسی را نیز هدف قرار میدهد. اما وجود مفهوم لیبرال-دموکراسی و بروز عملی آن در بسیاری از کشورهای پیشرفته نشان میدهد که جمع اضداد در عالم سیاست ممکن است و وقتی از دیدگاه عملگرایانه به مسایل نگاه میکنیم، در عمل مصالحهای بین این دو به وقوع پیوسته است.
شاید مهمتر از این دو، این موضوع باید مورد توجه قرار گیرد که هیچ یک از این دو به واسطهی میراثی که از عصر روشنگری رسیده است، مقدس نیستند و بنابراین هیچ ابایی از استحالهی این دو و هیچ فلسفهی سیاسی دیگری وجود ندارد. برای همین هم هست که گونههای بسیار متفاوتی از لیبرالهای محافظهکار تا لیبرالهای اصلاحطلب و حتی لیبرالهای سوسیالیست به وجود آمده اند. به این ترتیب میتوان چهار نسل را برای لیبرالها برشمرد:
نسل اول: تمایل به اقتصاد آزاد، لیبرالیسم خالص، دولت حداقل
نسل دوم: دموکراتها، تمایل به آمیزش اصول لیبرالیسم با دموکراسی
نسل سوم: نیمهی اول قرن بیستم، ترکیب اصول لیبرال دموکراسی با برخی اصول سوسیالیسم به عنوان وسیلهای در جهت تضمین آرمانهای اولیهی لیبرالیسم
نسل چهارم: لیبرالهای نو، نیمهی دوم قرن بیستم، بازگشت به اصول اولیهی لیبرالیسم
فوکویاما که نامش برای بسیاری از ما به عنوان تئوریسین دولت جرج بوش و اگر خودمانیتر صحبت کنیم، مصباح یزدی آمریکاییها مطرح است، یک لیبرال نو است. او به تازگی با انتشار کتابی به نام «آمريكا بر سر دوراهى دمكراسى، قدرت و ميراث نومحافظهكارى» تلاش میکند که راه خود را از دولت بوش و افتضاح سیاسی که آرام آرام دارد خود را نمایان میکند جدا کند. http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/8913/
بیانیهی سیاسی دادن و حمایت از دولت، دامی است که یک فیلسوف عاقل به راحتی دچار آن نمیشود و از طرف دیگر وقتی نظریات و عقاید یک فیلسوف به قدرت میرسد نیز به این راحتی نمیتوان خود را کنار کشید. لاجرم فوکویاما و بسیاری از فیلسوفان نومحاظهکار آمریکا در دام اول گرفتار شدند و با انتشار بیانیهای پس از واقعهی 11 سپتامبر عملا چراغ سبز بخشی از جامعهی روشنفکری را به دولتی که نمایندهی بخش عامی جامعهی آمریکا بود برای حمله به عراق نشان دادند. حالا که محبوبیت بوش دارد کم میشود و نتایج مصیبتبار جنگ عراق و کشتار مردم و تروریسم رو به گسترش خود را نشان میدهد، این فوکویاماست که تلاش میکند نقش خود را در این ماجرا انکار کند:
"جنگ عراق برخلاف نظر بسيارى نومحافظهكاران، هرگز باور و تأييد من را برنيانگيخت، زيرا من همواره بر اين اعتقاد بودهام كه با جنگ نمىتوان بر تروريسم غلبه كرد. بارها از خود پرسيدهام، آيا اين من بودم كه از نومحافظهگرايى فاصله گرفتم، يا اين نومحافظهكاران طرفدار جنگ هستند كه از اصول مشتركى كه ما همواره بدان باور داشتيم به استنتاجهاى غلطى رسيدند”.
این بحث ادامه دارد
مرجع:
حسین بشیریه، "لیبرالیسم و محافظهکاری"، نشر نی، چاپ ششم، تهران، 1384.

