<مدرسهى عشق 1 سه شنبه ۲۰ تیر ۸۵
(منهاى يکم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گرچه تابستان شروع شده و مدرسهها تعطيل، اما نگاه مدرسه اگر ويژهى عشق باشد، تابستان هم به مدرسه آورد دانشجوى گريزپا را! چند هفته پيش دنبال آخرين شمارهى نقدونظر مىگشتم که چشمام به جمال مدرسه روشن شد … بازم مدرسه دير شد، اينقدر که يادم رفته بود کتاب عقلانيت اين مملکت هنوز برگههايى دارد. اما مدرسهاىها قول دادهاند که شمارهى چهارم را مردادماه چاپ کنند. پس مىتوانيم اميدوار باشيم که تابستانى سرشار از مدرسه در پيش رو داشته باشيم.
نقدونظرى که دنبالش بودم به مقايسهى فلسفهى تحليلى و علم اصول -البته بحث الفاظ- پرداخته است. سالها پيش که (در برزخ بين جبهه و دانشگاه) درسهاى منزل منظومهى مطهرى را مىخواندم خيلى به بحث الفاظ علم اصول علاقه مند شده بودم به خصوص که متوجه نزديکى آن با مباحث منطق (ارسطويى) و لذا مباحث شناخت و کليات فلسفه اسلامى مثل اعتبارات وجود و … شده بودم. فکر کنم اگر دنبال اين علاقه رفته بودم ديگه تا حالا يه حجتالاسلام تمام عيار شده بودم! از شوخى گذشته اما مثل ديگر علاقههايم به حوزههاى علوم انسانى، حس کنجکاوىام به استعاره و مجاز و سکاکى و ديگران -که لابد بعد از خسته شدن از حل چند مسأله از هندسهى کورت سراغم مىآمد- هيچوقت ارضا نشد. اين کنجکاوى باز جاى ديگر، لابهلاى بحثهاى فلسفهى اخلاق به سراغام مىآمد، که اگر از «هست» نمىشود «بايد» نتيجه گرفت، آخوندهاى ما لابهلاى اين همه کتاب اصول چه مىکنند؟! سر و کلهى منطق جديد و فلسفهى زبانى هم که پيدا شد، ياد گذشته افتادم و فکر کردم بد نيست مقايسهاى بين علم اصول و فلسفهى تحليلى بخوانم که نقدونظر اين فرصت را تا حدودى فراهم کرد (در اين شماره با کليات و شمارهى بعد چنانکه قول دادهاند با مصاديق) ملکيان نيز براى نشان دادن جاىگاه مباحث لفظى علم اصول در ميان دانشهاى زبانى امروزين با مقالهاى تحت عنوان «جغرافياى دانشهاى زبانى» در اين شماره و با وعدهى «تبارشناسى مباحث لفظى علم اصول» براى شمارهى بعد نقد و نظرى دارد.
(صفرم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما اگه حوصلهى بحثهاى خشک فلسفى رو نداريد، هنوز مىتونيد دست خالى برنگرديد؛ و من توصيه مىکنم، شمارهى سوم مدرسه را حتما بخريد و توى راه سوار تاکسى يا اتوبوس يادداشت سردبير را بخوانيد. اگر هم مثل من با ماشين تک سرنشين داريد به ترافيک و آلودگى هواى تهران کمک مىکنيد، قبل از راه افتادن به جاى چشمچرانى يه نگاه به فهرست مقالهها بندازيد؛ به سن و سال من اگه باشيد، حس نوستالژى عشق و عاشقى دانشجويى دههى شصت رو داره. سخن سردبير با اين شعر شروع مىشه:
اى عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست
کشتى مرا چه بيم دريا
توفان ز تو و کرانه از توست.
و با اين شعر نغز مولانا به اتمام مىرسه که:
مرده بدم، زنده شدم
گريه بدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من
دولت پاينده شدم.
داستان داستان عشق است و خواندنى، که با ستايش سروش از عشق زمينى ادامه مىيابد:
… تئورى بسيار مهمى عارفان ما مطرح کردهاند که … مجاز پل حقيقت است … وقتى که ما سخن از عشق مى گوييم، … اين عشق از جنس علاقه داشتن رايج آدميان به مقولاتى چون مال و ملک و شغل و علم و کار و … نيست … عرفاى ما که در باب عشق، همين عشق زمينى و مجازى، سخن گفتهاند، هيچوقت اين معنا در نظرشان نبوده است …
… نکته ديگر اينکه عشق امرى اختيارى نيست … نه تنها اختيارى نيست که وقتى مىآيد از آدمى سلب اختيار مىکند … و چنانکه مىدانيم امور اختيارى مشمول تکليف و حلال و حرام و … مىشوند نه امور غير اختيارى …
…
«مقايسه عشق و دوستى مقايسه فلسفه قارهاى و فلسفه آنگلوساکسون است. عشق درست مثل نوشتههاى نيچه، هگل، شوپنهاور، سارتر … مجموعه پيچيدهاى از شور، شهوت، خشم، کينه، بلندپروازى، ايثار، سلطه، کنجکاوى، خلاقيت، عمق و ابهام است. لذت و هيجان گم شدن در هزارتوى آن به شدت اغواگر است، اما گمشدگى، نااميدى، خود يا ديگرآزارى، و خودکشى يا ديگرکشى کمينگاهىاست که بر سر راه است، اگر اصلا راهى در کار باشد؛ چه در جنگل و اقيانوس، راه عين بىراهه است و بىراهه راه مىشود؛ با رفتن راه درست مىشود. اما دوستى مثل نوشتههاى ميل، راسل، پوپر، جيمز، کواين و … است: بيش و کم، سامانهاى از صراحت، آرامش، دقت، استدلال، ميانهروى، تمايز و روشنى» از مقالهى «مرگ مجنون» نوشته مرتضى مرديها که اينطور ادامه پيدا مىکند «براى همين [دوستى] چندان چنگى به دل نمىزند؛ هوشربا نيست. ميان بودن و نيستى به کلى سرگردان نيست»
راستش با تمام احترامى که براى قارهاى دوستان و خوانان قايل هستم، و با اينکه اين دوستان گاه در کار ما تحليلى دوستان و خوانان طعن مىکنند که نوشتههاى انگلوساکسون را دبيرستانىها هم مىفهمند؛ با اينحال ترجيح مىدهم ميان دوستى و عشق، دبيرستانى باشم که از شما چه پنهان خاطرهى خوبى از عشق به همان معناى زمينىاش ندارم. شايد به همين خاطر شخصيت ويتگنشتاين برايم بسيار جذابتر از نيچه است؛ هر چند جسارت اينرا نداشتم که همچون او از مهندسى به فلسفه تغيير رشته دهم … به هر حال بگذريم.
ادامه دارد....

