<عرفان و مدرنيته (۱) پنجشنبه ۱۶ شهریور ۸۵

(صفرم)

اگر به شما بگويند «خيلى خرى!» لابد مى‌گوييد «خودت خرى» اما براى يک فيلسوف شايد اين توهين نباشد!!

ما از زمان ارسطو آموخته‌ايم که موجودات را به شکل سلسله مراتبى از طبقات هرچه گسترده‌تر که هر يک شامل طبقه‌هاى محدودتر (و کامل‌تر) در ذيل خود هستند طبقه‌بندى کنيم: جماد، نبات، حيوان و انسان. در اين طبقه بندى، «نوع» کامل‌تر مشخصه‌هاى مرتبه گسترده‌‌‌تر (جنس) را دارد به اضافه يک وجه مشخصه (فصل). به عنوان مثال گياه مشخصه عمومى چيز‌ها (جرم، حجم و …) را دارد به اضافه اين‌که قابليت رشد و نمو را نيز داراست. حيوان ضمن اين‌که رشد و نمو مى‌کند احساس و حرکت هم دارد. انسان علاوه بر اين «زبان» نيز دارد. (توجه داريد که زبان فقط وسيله ارتباط نيست بلکه از آن مهم‌تر ابزار تفکر و دربرگيرنده «ايده» و «انديشه» است) از اين‌رو در تعريف ارسطويى، انسان را «حيوان ناطق» مى‌نامند. انسان به عنوان موجودى کامل‌تر از ديگر حيوان‌ها البته کمال آن‌ها را به نسبت گياهان نيز داراست؛ نيز برترى گياهان را به نسبت چيز‌هاى بى‌جان. يک «خر» خر است و نه بيشتر ولى ارسطو کمالات خر را دارد ضمن اين‌که به عنوان يک انسان، از آن برتر نيز هست! فيلسوفان اين‌ دو نحوه اعتبار را «بشرط لا» (خر خر است و نه بيشتر) و «لابشرط» مى‌گويند. اين‌ها مى‌گويند «خر» به اعتبار مشخصه‌هايى چون «درازگوش» و «نجيب» بودن خر است (بر خلاف تصور رايج در فرهنگ ما خر خيلى هم حيوان خرى نيست، از خر بى‌هوش‌تر مى‌توان به بز اشاره کرد!) ‌اين را مى‌گويند اعتبار «بشرط شيئ». پس خر، خر است «بشرط خريت» و ارسطو خر نيست «بشرط لا» اما مى‌توان شرط بالاتر از خر نبو‌دن را برداشت و گفت «ارسطو خر است بلاشرط»

اميدوارم توانسته باشم مفهوم اين سه نوع اعتبار را درست منتقل کرده باشم (به هر حال قرار هم نيست اين‌جا مبانى فلسفه بنويسيم). همين اعتبار را مى‌توان در مورد «وجود» داشت. البته با فرض اين‌که نظريه اصالت وجود صدرايى را پذيرفته باشيم. وجود به ظاهر متکثر است. يعنى هر موجودى با قيدهايى از ديگر موجودات تشخيص داده مى‌شود. اما مى‌توان وجود را به طور مطلق لحاظ کرد (که لابد يگانه و کامل است) حال اين «اطلاق» را به عنوان يک شرط در نظر بگيريد. يک‌بار است که مى‌گوييم وجود مطلق بشرط لا و يک وقت هم مى‌گوييم بلاشرط (بدون شرط مقيد بودن
يا نبودن) واضح است که مطلق بلاشرط عام‌تر از مطلق بشرط لا است. بنابر اين ما وجود را به سه اعتبار تقسيم کرديم: ۱-مقيد (بشرط شيئ) ۲- مطلق بشرط لا و ۳- مطلق لابشرط. توجه داريد که در اين‌جا آن‌چه تقسيم شده است خود بلاشرط است. بلاشرط از مقيد يا مطلق بودن! اين‌را گو‌يند «بلاشرط مقسمى» که با بلاشرط قبلى که «بلاشرط قسمى» ناميده مى‌شود اين تفاوت را دارد که «بلاشرط قسمى» خود بشرط لابشرطيت است و «بلاشرط مقسمى» بلاشرط از اين شرط هم!

خوب اين مقدمه را داشته باشيد تا برويم سراغ يک بحث ملموس‌تر:

(يکم)

بياييم صرف نظر از اين‌که به خدا اعتقاد داريم يا نه از کل موجودات هستى سرشمارى کنيم. در اين صورت اگر عارف يا نهيليست باشيم لابد نتيجه صفر است. اما خوش‌بختانه از آن‌جا که ما با آدم‌ها سر و کار داريم (؟!) به عددى غير صفر خواهيم رسيد؛ منتها بسته به اين‌که به جن و پرى اعتقاد داشته باشيم يا نه، ممکن است عددها متفاوت باشد ولى اين مهم نيست، فرض کنيد عدد به دست آمده n باشد. حال اگر به خدا اعتقاد داريد او را هم در سرشمارى لحاظ کنيد؛ نتيجه؟

در حالى که جواب غربى‌ها (شامل پيروان ابراهيم) به اين پرسش ۱+n است؛ جواب شرقى‌ها (مثل پيروان بودا) همان n است.

جواب شرقى‌ها به نظر پذيرفتنى‌تر است و با ديدگاه‌هاى عارفان نيز بيشتر جور است. براى روشن‌تر شدن موضوع بياييم از خداى ابراهيم بپرسيم. مشخصه بارز اين خدا خالق بودنش است و منظور از خلقت دست‌کم در ميان عوام آفرينش از عدم است. يعنى در ازل اول خدايى يگانه بوده، بعد به ناگاه به هر دليلى چون طاووس عشوه‌اى آمده و n موجود ديگر را براى دل ربودن از آن‌ها آفريده است! اين نظريه به اين شکل در کم‌تر فلسفه‌اى طرفدار دارد به عنوان نمونه در فلسفه اسلامى نه مشاء و نه صدرا هيچ‌کدام آفرينش از عدم را قبول ندارند. به اصطلاح خودشان دنيا قديم است يعنى نمى‌توان آغازى براى آن تصور کرد. صدرا البته با حرکت جوهرى‌اش به نظر من در اين مورد سر دين‌داران (از نوع ابراهيمى البته) شيره ماليده است. او مى‌گويد جهان هميشه حادث و خدا هميشه در حال خلق مدام است. سلسه اين حادث‌ها هم بى‌نهايت است (چيزى که معمولا با سلسه علت‌ها اشتباه گرفته مى‌شود) اتفاقا اين‌ها در اين مورد با نظريه bing-bang مشکل دارند. شايد البته با multi-bang به جاى آن و multiverse به جاى universe اين مشکل برطرف شود …

خلاصه اين‌که خدا از ديد دين‌هاى شرقى و عارفان، هستى مطلق است. همين‌جا اجازه دهيد يادآورى کنم که به نظر من اين هستى مطلق با هستى مطلق اگزيستانسياليست‌ها فرق دارد. اگر اشتباه نکنم اگزيستانس بيشتر به هيولاى ارسطويى (جنس‌الاجناس) شبيه است تا وجود مطلق؛ به اين دليل که وجود مطلق اگزيستانسياليست‌ها هيچ‌گونه آگاهى ندارد در حالى که وجود مطلق عارفان عين آگاهى و حضور است؛ چنان‌که ايشان مراحل وجود را حضرات خمس (حضرت‌هاى پنج‌گانه) مى‌نامند: هاهوت، لاهوت، جبروت، ملکوت و ناسوت. هاهوت حضور مطلق ولى غيب‌الغيوب است و مرحله به مرحله از حضور او کم و به ظهورش اضافه مى‌شود، تا ناسوت (عالم طبيعت) که ظاهرترين (و لابد غايب‌ترين) مرحله است. مرحله قبلى که بطن مرحله بعدى است در واقع علت آن است. توجه داريد که عليت فلسفى با عليت علمى فرق دارد؛ عليت علمى هم‌چنان که تجربى مسلکان انگليسى و نيز اشعرى‌ها اذعان دارند صرف تقارن زمانى است. عليت فلسفى اما ظهور علت است در معلول. يا درست‌تر اين‌که بگوييم عليت و معلول، ظهور علت هستند يا علت باطن معلول است …

برگرديم به خدايى که همان وجود مطلق است اما کدام وجود مطلق: بشرط‌لا يا بلاشرط؟ اگر بلاشرط، مقسمى يا قسمى؟ براى عارف شايد خيلى فرق نکند؛ از ديد او هيچ چيز غير از خدا وجود ندارد. براى نهيليست لابد همان خدا هم وجود ندارد. اما براى آدم‌ها آن‌هم از نوع دين‌دارش (اگر دين‌دارها را داخل آدم حساب کنيم) اين پرسش اهميت خواهد داشت. توجه داشته باشيد که ما بنا را بر خداى غير متشخص يعنى وجود مطلق گذاشتيم، اما اگر جواب اين پرسش «مطلق بشرط‌لا» باشد در واقع متشخص است (اصلا ملاک تشخص وجود است). اما اگر جواب «مطلق بلاشرط» باشد به خصوص «بلاشرط مقسمى» به نظرم به جواب عارفان رسيده‌ايم!!

بحث بعدى در کلام، اگر به خداى متشخص اعتقاد داشته باشيم، انسان‌وار يا غير انسان‌وار بودن اوست. يهوه، پدر و به خصوص پسر صراحتا انسان‌وار هستند. خداى اسلام -الله- اگر چه «ليس کمثله شئ» است، اما در مناسک و مناجات هم‌چون انسانى (ولو مطلقا دانا و قوى) خطاب مى‌شود. اين به نظر من مشکلى نيست. مى‌توان به خداى ليس کمثله شئ معتقد بود، در عين حال چون او کمال مطلق است، انسان بلاشرط هم هست (چون صد آمد نود هم پيش ماست!) اما نکته قابل توجه در اين‌جا به نظر من سابقه و علت انسان‌انگارى خداست. در اين مورد تحقيق مستقلى انجام نداده‌ام ولى فکر مى‌کنم اين بايد ريشه در مثال افلاطونى داشته باشد که البته با مثال صدرايى (ملکوت) تفاوت دارد. همان‌طور که مى‌دانيد افلاطون معتقد است هر نوع از موجودات (اصطلاحا کلى طبيعى) علاوه بر افراد طبيعى و دنيوى يک فرد ايده‌آل ماوراء طبيعى نيز دارد که به آن «مثال» مى‌گويد. «مثال» يگانه است، چرا که کثرت ناشى و نشانه نقص است (هر فرد آن‌چه را ديگرى دارد ندارد) اما «مثال» هر آن‌چه را کلى (نوع) اقتضا مى‌کند به حد کمال دارد، پس يگانه است. «مثال» نقش «رب‌النوع» را هم دارد و لذا نوع انسان، داراى فردى کامل (انسان کامل) در عالم مثال است که رب‌النوع انسان است. با توجه به نقش محورى انسان در جهان پيشامدرن، مى‌توان انتظار داشت که رب‌النوع انسان نيز از ديگر رب‌النوع‌ها سر و شايد «رب‌العالمين» باشد. به نظرم اين مثال افلاطونى انسان است که بعدها در سنت ابراهيمى تکيه بر مقام خدايى زده است!

تا اين‌جا شايد هنوز هم بحث من از نوع مبل راحتى بود. پنجشنبه به همايش دين و مدرنيته نرفتم، به يک دليل ساده: اين که درگير کار و زندگى بودم و هستم. الآن هم از وقت استراحتم براى اين نوشته مى‌زنم، اما آن‌چه نوشتم ماه‌هاست که ذهنم را درگير خود کرده و اين همايش بهانه‌اى دستم داد تا آشوب ذهنى‌ام را به دست امواج ديجيتالى بسپارم. اگر اين بخش نوشته حوصله سربر بود، پوزش مى‌خواهم؛ اما از لحاظ نظرى براى آن‌چه در باب «دين و مدرنيته» و يا بهتر بگويم «عرفان و مدرنيته» در نظر دارم لازم مى‌نمود. با اين وصف بخش بعدى را مستقل از اين بخش و مختصرتر مى‌نويسم.



نيما قديمى :: September 07, 2006 :: انديشه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1489

مطالب دیگر در زمینه انديشه


برای دیدن همه نوشته های فانوس در این زمینه آرشیو انديشه را ببینید.

نظرات شما:










Remember personal info?