<عرفان و مدرنيته (۲) سه شنبه ۲ آبان ۸۵

(دوم)
سروش (از حاشيه‌ها که بگذريم) از تقابل دين با علم و فلسفه و سياست (ولابد اخلاق) گفته است و به حق اين‌که مسيحيت با علم و فلسفه تعامل داشته برخلاف، اسلام که نه با علم تعاملى داشته نه با فلسفه. فلسفه درست در جايى که در شرق و جهان اسلام به اوج توانايى‌اش مى‌رسد و درجا مى‌زند تازه از مغرب‌زمين سر بر مى‌آورد و مسيحيت را به چالش مى‌کشد. قصد ندارم وارد اين بحث شوم که کار من نيست. تنها مى‌خواهم به نکته‌اى در تعامل علم و مسيحيت اشاره کنم. آن‌چه ما از کليسا و گاليله مى‌دانيم تقابل علم و دين است. اما ايان باربور دين‌پژوه معروف در اثر مشهورش «علم و دين» جايى مى‌پرسد:

چرا پيشرفت علم در قرون وسطى بالنسبه ضعيف بوده است؟ شايد پاسخش تا حدودى در سنگينى سايه ارسطو و اصالت عقل افراطى حکماى مدرسى و تا حدودى در سيطره کليسا - که هم رنسانس و هم نهضت اصلاح دينى بر آن شوريد - و … باشد. انقلاب علمى فقط يک‌بار در تاريخ بشر روى داده، و بايد انديشيد که چرا در زمان و مکان ديگر رخ نداده است. مع‌الوصف بسيارى از مورخان علم به اهميت سنت دينى غرب در شکل‌گيرى تصورات ناخودآگاهانه راجع به طبيعت، اذعان کرده‌اند …

باربور در اين‌باره از قول وايتهد مى‌نويسد:

… فکر نمى‌کنم حتا بزرگترين يارى «فرهنگ قرون وسطايى» را به تشکل نهضت علمى، روشن کرده باشم. مرادم اعتقاد راسخ آن زمان بود به اين‌که هر حادثه جزئى بالصراحه مى‌تواند با حوادثى مقدم بر آن، ربط داشته باشد … هنگامى که اين نحوه انديشه را در اروپا، با ره‌يافت ساير تمدن‌ها …بسنجيم، در مى‌يابيم که فقط يک منشأ بايد داشته باشد. بايد از اصرار قرون وسطى در باب عقلانيت خداوند ناشى شده باشد، که او را صاحب نيروى انسان‌وار يهوه و خردمندى فيلسوفان يونان در نظر مى‌آوردند … در آسيا تصور عامه از خداوند، بسان موجودى بود که يا خيلى مطلق‌العنان بود، يا بيش از آن‌ با انسان تفاوت داشت که نسبت دادن اين‌گونه صفات به او تأثيرى بر عادات غريزى ذهن بگذارد …

باربور ادامه مى‌دهد:

دوم اين‌که، عقيده به آفرينش تلويحا دلالت بر اين دارد که جزئيات طبيعت را فقط با مشاهده تفصيلى آن‌ها مى‌توان شناخت. زيرا اگر جهان محصول فعل اختيارى خداوند باشد، در اين صورت خداوند الزامى نداشته است که جهان را يک‌بارگى و به همين صورت آفريده باشد، و ما فقط با مشاهده بالفعل مى‌توانيم به کم و کيف آفرينش او پى ببريم. به تعبير ديگر جهان ممکن يا حادث است و حدوثش بسته به اراده خداوند بوده است، نه اين‌که نتيجه ضرورى مبادى اوليه باشد. جهان هم سامان‌مند و هم حادث است، زيرا خداوند هم عاقل و هم مختار است …

بى‌درنگ براى خواننده مسلمان با خواندن اين سطرها اين سؤال جان مى‌گيرد که خداى اسلام هم از اين حيث به خداى يهوديان و مسيحيان شبيه بود، پس چرا مسلمان‌ها از قافله علم به عنوان يکى از ارکان مهم مدرنيته عقب ماندند؟ جواب شايد به جغرافياى ما بستگى داشته باشد: ما در ميان دو فرهنگ شرق و غرب مى‌زيستيم، نيز با پيشينه فرهنگ شرقى (مانوى که طبيعت را ذاتا بد مى‌شمرد و لذا پرداختن به آن‌را هم توصيه و ترغيب نمى‌کرد) عرفان ريشه‌دار در سنت ايران باستان (چنان که شيخ اشراق را به خود واداشت) و تحفه مسافران ترک و تاتار ما را از انسان‌وار ديدن خدا دور کرد. بر عکس با سلطه تفکر اشعرى (حتا بر جهان شيعه) که خدا را صاحب تقدير عالم و جانشين هر نظام قانون‌مند در جهان معرفى مى‌کرد از خدا همان تصوير خداى مطلق‌العنان وايتهد را برايمان ترسيم کرد. شاهد اين‌که بزرگترين افتخار ما که من هم خود بسيار شيفته او هستم «عارفى» بود «اشعرى» مسلک: مولانا!

جان کلام اين‌که شايد اعتقاد به تجسد، انسان اروپايى را جرأت خدايى شدن داد ولى عرفان شرقى ما را در دنياى رازآلود خود به خود واداشت. در اين زمينه ببينيد نظر يک دين‌پژوه ديگر مسيحى را:

… خداى شخص‌وار، يارى کرد که تک خداباورى براى فرد، حقوقى حرمت‌دار و خدشه‌ناپذير بشناسد و شخصيت انسانى را ارجمند شمارد. هم به يارى اين سنت يهودى-مسيحى بود که مغرب‌زمين توانست به اومانيسم آزادى خواهانه‌اى که اين همه به آن مى‌نازد، دست يابد. اين ارزش‌ها در اصل از آن خدايى شخص‌وار بودند که همان کارهايى را مى‌کرد که ما آدم‌ها مى‌کنيم: عشق مى‌ورزيد، داورى مى‌کرد، کيفر مى‌داد، مى‌ديد، مى‌ساخت و نابود مى‌کرد …

در عين حال از خداى شخص‌وار مى‌توان به سادگى بهره‌بردارى‌هاى ناباب کرد. او مى‌تواند بتى شود تراشيده خيال ما و فرافکنى نياز‌ها، ترس‌ها و آرزوهاى تنگ دامن ما. مى‌توان پنداشت که او به همان چيزى که ما مهر مى‌ورزيم، مهر مى‌ورزد و از آن چيزى که نفرت داريم، نفرت دارد و به جاى آن‌که ما را وادارد بر پيش‌داورى‌هاى خود غلبه کنيم، به آن‌ها مهر تأييد مى‌زند … تمام دين‌هاى بزرگ جهانى گويا از اين خطر آگاه بوده‌اند و تلاش کرده‌اند ازشخصى انگارى واقعيت برين برگذرند.

… هر سه دين تک‌خدايى، سنتى عرفانى مى‌پرورند که خداشان را فراتر از خداى شخص‌وار مى‌نشاند. اندک است شمار کسانى که بتوانند به عرفان راستين برسند، ولى در هر سه دين (جز مسيحيت غربى) خداى اهل راز سر انجام در ميان مؤمنان همه‌گير مى‌شود و کمابيش تا روزگار ما نيز هم‌چنان مى‌پايد.

تک خداباورى تاريخى، در آغاز عرفانى نبود. بنياد‌ دين‌هاى پيامبرانه بر رودررويى يا ديدارى شخصى ميان خدا و بشريت است. خدا چونان دعوت‌گر ما را به خود فرا مى‌خواند؛ به ما اختيار مى‌دهد تا عشق و دلبستگى‌اش را بپذيريم يا نپذيريم. اين خدا به جاى مراقبه‌ى خاموش‌وار با آدمى گفت و گو و از اين ره‌گذر رابطه برقرار مى‌کند … در مسيحيت، که شخصى شده‌ترين اين سه دين است، رابطه با خدا را عشق رقم مى‌زند. ولى نکته عشق در اين است که نفس بايد، به يک معنا، کشته شود. خطر در افتادن به خودبينى، هم در گفت و گو و هم در عشق. هم‌واره وجود دارد. زبان خود مى‌تواند محدودگر باشد، زيرا ما را تخته‌بند مفهوم‌هاى تجربه‌ى زمينى مى‌کند. پيامبران با اساطير در افتاده بودند … اما تک خداباوران که به عرفان روى آوردند، اسطوره از نو گوياترين زبان تجربه‌ى دينى گرديد …

در مورد منبع اين نقل قول به زودى در مطلبى جداگانه مى‌نويسم؛ در اين‌‌جا فقط مى‌خواستم به اين تئورى هم دامن زده باشيم که شايد دين به معناى سامى آن خود زمينه ساز مدرنيته بوده و اين‌که عرفان و دين شرقى مانع آن. اين تئورى اگر هم آن‌را بپذيريم شايد در جنبه‌ى ايجابى به ما کمکى نکند، منظور اين‌که نبايد نتيجه گرفت براى پيشرفت بايد سراغ باورهاى قرون وسطايى برويم ولى شايد (شايد!) بايد از پى‌گيرى پروژه معنويت دست‌کم در اين دوره دست برداريم. اين موضوع جاى بحث بيشتر دارد که اميدوارم فرصت داشته باشم در آينده‌ى نه چندان دور به آن بپردازم.



نيما قديمى :: October 24, 2006 :: انديشه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1494

مطالب دیگر در زمینه انديشه


برای دیدن همه نوشته های فانوس در این زمینه آرشیو انديشه را ببینید.

نظرات شما: