<با خلوت ديگران کارى نداشته باشيم! جمعه ۱۹ آبان ۸۵
ناراحات و عصبانى و در واقع دچار عذاب وجدان هستيم از اينکه وقت با ارزشمون رو مثل اين مردم پابرهنه که به احمدىنژاد رأى دادند، يا اون آدمهاى بىفکر و خيالى که حاضرنشدن با حضورشون سر صندوق رأى جلوى اين بدبختى رو بگيرن … مثل همهى اين مردم عامى کوچه و بازار؛ صرف تماشاى برره کرديم و فردا جلوى دوست و همکار افه آمديم که نه من آخرش رو ديدم. نرگس رو هم همهمون ديديم و باز اداى روشنفکرى درآورديم که اه بو مىده!
يک کاريکاتور که شهرهاى آذرىنشين مملکت رو بهم ريخت، کراوات زده دست به قلم شديم که تکتک ماها که جوک ترکى گفتيم و شنيديم و خنديديم همه مقصريم، ولى همون موقع کمى آنطرفتر، يقه را باز کرديم و جوک قزوينى و رشتى تعريف کرديم و باز خنديديم.
چهارتا اثر فمينيستى خونديم و آمديم از حق پاىمال شدهى زن ايرانى که از حضورش در ميان يکصد هزار مرد شير سماور حوالهى داور کن، بازداشته شده است دفاع کنيم و فردا که يکى از همون پسرهاى بىچاک دهن، بعد اونکه به قول خودش تقهمون رو زد و فرداش هم که سر اون سريال آبگوشتى معروف شديم، فيلم شخصىترين لحظههاى زندگى يه دختر فلکزده رو روانهى عرصهى عمومى کرد که باز مردمى از قماش اون مردان هرزه، اون رو سر هر کوچه و برزن به نمايش بگذارند و با آن حال کنند؛ اونوقت دادمان بلند شد که لعنت به شما مردم بىپرنسيب!
من در فضاى انقلاب و جنگ بزرگ شدهام، از همينرو شايد نتونم فضاى نسل سومىها رو درست درک کنم ولى واقعيتى که اينجا - در ايران - مىبينم اين است که ما همه حريص شجرههاى ممنوعه هستيم. هيچ ادعايى ندارم؛ نمىدونم در کشورى در حوزهى اسکانديناوى يا هر کشور غربى ديگر که جايى براى تخليهى طبيعى و بدون دلهرهى هيجانها و تو بگو زيادهخواهىهاى سکصى مردم باشه، اگه جايى باشه که تو بتونى برى هرچى دلت مىخواد فيلم و سىدى سوپر و پورنو بگيرى و خودت رو باهاش خفه کنى، آيا بازهم دودقيقه فيلم به قول شما خصوصىترين مسألهى يه بازىگر تلويزيون اينهمه جلب توجه مىکرد؟!
به نظر من اين طبيعىترين واکنش يک نسل مريض است! و آنچه نمىفهمم اينکه حتا اگر در نقش دکتر معالج اين نسل بيمار هستيم، چرا بايد سرش داد بزنيم؟
بهتر نيست به جاى تلاش براى حضور زنان در آزادى که لازمهاش رودررويى با دولت و حکومت و روحانيت است، از همين فردا کمپينى، پتيشنى، تجمعى چيزى راه بيندازيم نه براى اعتراض که براى ابراز پشيمانى که از اين پس -خودمان- به خلوت يکديگر کار نداشته باشيم؛ نه! که به خلوت همديگر احترام بگذاريم!!
باور کنيد ريشهى بيشتر مشکلات ما با حکومت از ناهنجارىهاى روانى و اجتماعى خود ما نشأت مىگيرد. در جامعهاى که در بهترين حالت حس کنجکاوى، چنين به روز يک انسان بخت برگشته (چه فلان دختر بازىگر باشد، چه فلان مداح اهلبيت!) مىآورد؛ نمىتوان از حکومتش انتظار نداشت هر فعال سياسى، مجرم اقتصادى يا … را که بازداشت کرد قبل از هر چيزى اتهام رابطهى نامشروع، تفهيمش کند! چرا نکند، وقتى فضاى جامعه پذيرشاش را دارد؟
بياييم سنگش بزنيم! نه آن دخترک را (و چه شرمآور که در اين گيرودار مسؤلان به دنبال کار کارشناسى هستند که تشخيص دهند آيا دختر توى فيلم خودش هست يا نه! يعنى اگر خودش بود که خودکرده را تدبير نيست، تازه بايد صدضربه شلاق را هم تحمل کند. تازه شانس آورده که شوهردار نبوده و الا سنگسارش بايد مىکرديم …)
بياييم سنگش بزنيم! نه آن پسرک را که ديگران هم در جرم او (اگر هم کار خودش باشد) سهيماند. وليکن صبر کنيد؛ اول سنگ را آن کسى بزند که خودش به وسوسهى ديدن يک چنين فيلمى -نه از باب پورنو بودنش، بلکه چون شخصى است- تن نداده. بياييم به بيمارى خودمان اعتراف کنيم. فراموش نکنيم، برگزيدگان فعالان سياسى و روزنامهنگار خودمان به اسم صراحت قلم، خشتک و شلوار هم ديگر را سر چوب مىکنند و اعتراض که مىکنيم، توجيه مىکنند که کسى که نمىتواند به خانوادهاش وفادار باشد، نمىتواند در سياست و فعاليت فرهنگى و اجتماعىاش خيانت نکند …
بياييم، نه به حکومت کار داشته باشيم، نه به نابرابرىهاى قانونى عليه زنان، نه به ناهنجارىهاى فرهنگى و اجتماعى عليه زنان، بلکه به همين بيمارىهاى فراگير و اپيدمى در جامعه که زن و مرد ، ديندار و بىدين و حکومتى و غير حکومتى نمىشناسد؛ بپردازيم.
اگر موافق هستيد، بياييم يک روز را به عنوان «روز احترام به حريم خصوصى افراد» مثل روز ايدز و … گرد هم جمع شويم و سرهامان را از خجالت پايين بياندازيم و نوشتههاى کوتاهى فقط براى يادآورى به خودمان در دست و جلوى صورتهاى خودمان بگيريم که يادمان باشد ازين پس «با خلوت ديگران کارى نداشته باشيم!»

