<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>وبلاگ گروهی فانوس</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/" />
  <modified>2007-01-04T13:02:37Z</modified>
  <tagline>يک وبلاگ گروهی در عرصه‌ی سياست، اجتماع و فرهنگ </tagline>
  <id>tag:www.lanternblog.com,2008://4</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="2.661">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2007, Alius Maximus</copyright>
  <entry>
    <title>سال نو؛ فانوسِ آزاد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003027.php" />
    <modified>2007-01-04T13:02:37Z</modified>
    <issued>2007-01-04T16:32:37+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2007://4.3027</id>
    <created>2007-01-04T13:02:37Z</created>
    <summary type="text/plain">فانوس به آدرس جدید منتقل شد؛ اگر مطالب قدیمی فانوس را می خواهید بخوانید صفحه آرشیو را ببینید. در غیر اینصورت تا چند ثانیه دیگر به آدرس جدید فانوس منتقل خواهید شد. فانوس آزاد را ببینید......</summary>
    <author>
      <name>Alius Maximus</name>
      
      <email>alius_maximus2004@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>وبلاگ</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>فانوس به آدرس جدید منتقل شد؛ اگر مطالب قدیمی فانوس را می خواهید بخوانید <a href="http://www.lanternblog.com/archives.php">صفحه آرشیو</a> را ببینید. در غیر اینصورت تا چند ثانیه دیگر به آدرس جدید فانوس منتقل خواهید شد.</p>

<p><center> <b> <a href="http://freelantern.com/blog">فانوس آزاد</a> را ببینید... </b> </center></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>با خلوت ديگران کارى نداشته باشيم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003024.php" />
    <modified>2006-11-10T08:24:00Z</modified>
    <issued>2006-11-10T11:54:00+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3024</id>
    <created>2006-11-10T08:24:00Z</created>
    <summary type="text/plain">ناراحات و عصبانى و در واقع دچار عذاب وجدان هستيم از اين‌که وقت‌ با ارزشمون رو مثل اين مردم پابرهنه‌ که به احمدى‌نژاد رأى دادند، يا اون آدم‌هاى بى‌فکر و خيالى که حاضرنشدن با حضورشون سر صندوق رأى جلوى اين...</summary>
    <author>
      <name>Nima</name>
      
      <email>nm_ghadimi@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>اجتماع</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>ناراحات و عصبانى و در واقع دچار عذاب وجدان هستيم از اين‌که وقت‌ با ارزشمون رو مثل اين مردم پابرهنه‌ که به احمدى‌نژاد رأى دادند، يا اون آدم‌هاى بى‌فکر و خيالى که حاضرنشدن با حضورشون سر صندوق رأى جلوى اين بدبختى رو بگيرن … مثل همه‌ى اين مردم عامى کوچه و بازار؛ صرف تماشاى برره کرديم و فردا جلوى دوست و هم‌کار افه‌ آمديم که نه من آخرش رو ديدم. نرگس رو هم همه‌مون ديديم و باز اداى روشن‌فکرى در‌آورديم که اه بو مى‌ده! </p>

<p>يک کاريکاتور که شهرهاى آذرى‌نشين مملکت رو بهم ريخت، کراوات زده دست به قلم شديم که تک‌تک ماها که جوک ترکى گفتيم و شنيديم و خنديديم همه مقصريم، ولى همون موقع کمى‌ آن‌طرف‌تر، يقه را باز کرديم و جوک قزوينى و  رشتى تعريف کرديم و باز خنديديم. </p>

<p>چهارتا اثر فمينيستى خونديم و آمديم از حق پاى‌مال شده‌ى زن ايرانى که از حضورش در ميان يک‌صد هزار مرد شير سماور حواله‌ى داور کن، بازداشته شده است دفاع کنيم و فردا که يکى از همون پسرهاى بى‌چاک دهن، بعد اون‌که به قول خودش تقه‌مون رو زد و فرداش هم که سر اون سريال آبگوشتى معروف شديم، فيلم‌ شخصى‌ترين لحظه‌هاى زندگى يه دختر فلک‌زده رو روانه‌ى عرصه‌ى عمومى کرد که باز مردمى از قماش اون مردان هرزه، اون رو سر هر کوچه و برزن به نمايش بگذارند و با آن حال کنند؛ اونوقت دادمان بلند شد که لعنت به شما مردم بى‌پرنسيب!  </p>]]>
      <![CDATA[<p>من در فضاى انقلاب و جنگ بزرگ شده‌ام، از همين‌رو شايد نتونم فضاى نسل سومى‌ها رو درست درک کنم ولى واقعيتى که اين‌جا - در ايران - مى‌بينم اين است که ما همه حريص شجره‌هاى ممنوعه هستيم. هيچ ادعايى ندارم؛ نمى‌دونم در کشورى در حوزه‌ى اسکانديناوى يا هر کشور غربى ديگر که جايى براى تخليه‌ى طبيعى و بدون دلهره‌‌ى هيجان‌ها و تو بگو زياده‌خواهى‌هاى سکصى مردم باشه، اگه جايى باشه که تو بتونى برى هرچى دلت مى‌خواد فيلم و سى‌دى سوپر و پورنو بگيرى و خودت رو باهاش خفه کنى، آيا باز‌هم دودقيقه فيلم به قول شما خصوصى‌ترين مسأله‌ى يه بازى‌گر تلويزيون اين‌همه جلب توجه مى‌کرد؟! </p>

<p>به نظر من اين طبيعى‌ترين واکنش يک نسل مريض است! و آن‌چه نمى‌فهمم اين‌که حتا اگر در نقش دکتر معالج اين نسل بيمار هستيم، چرا بايد سرش داد بزنيم؟ </p>

<p>بهتر نيست به جاى تلاش براى حضور زنان در آزادى که لازمه‌اش رودررويى با دولت و حکومت و روحانيت است، از همين فردا کمپينى، پتيشنى، تجمعى چيزى راه بيندازيم نه براى اعتراض که براى ابراز پشيمانى که از اين‌ پس -خودمان- به خلوت يک‌ديگر کار نداشته باشيم؛ نه! که به خلوت هم‌ديگر احترام بگذاريم!!  </p>

<p>باور کنيد ريشه‌ى بيشتر مشکلات ما با حکومت از ناهنجارى‌هاى روانى و اجتماعى خود ما نشأت مى‌گيرد. در جامعه‌اى که در بهترين حالت حس کنج‌کاوى، چنين به روز يک انسان بخت برگشته (چه فلان دختر بازى‌گر باشد، چه فلان مداح اهل‌بيت!) مى‌آورد؛ نمى‌توان از حکومتش انتظار نداشت هر فعال سياسى، مجرم اقتصادى يا … را که بازداشت کرد قبل از هر چيزى اتهام رابطه‌ى نامشروع، تفهيمش کند! چرا نکند، وقتى فضاى جامعه پذيرش‌اش را دارد؟</p>

<p>بياييم سنگش بزنيم! نه آن دخترک را (و چه شرم‌آور که در اين گيرودار مسؤلان به دنبال کار کارشناسى هستند که تشخيص دهند آيا دختر توى فيلم خودش هست يا نه! يعنى اگر خودش بود که خودکرده را تدبير نيست، تازه بايد صدضربه شلاق را هم تحمل کند. تازه شانس آورده که شوهردار نبوده و الا سنگسارش بايد مى‌کرديم …)</p>

<p>بياييم سنگش بزنيم! نه آن پسرک را که ديگران هم در جرم او (اگر هم کار خودش باشد) سهيم‌اند. وليکن صبر کنيد؛ اول سنگ را آن کسى بزند که خودش به وسوسه‌ى ديدن يک چنين فيلمى -نه از باب پورنو بودنش، بل‌که چون شخصى است- تن نداده. بياييم به بيمارى خودمان اعتراف کنيم. فراموش نکنيم، برگزيدگان فعالان سياسى و روزنامه‌نگار خودمان به اسم صراحت قلم، خشتک و شلوار هم ديگر را سر چوب مى‌کنند و اعتراض که مى‌کنيم، توجيه مى‌کنند که کسى که نمى‌تواند به خانواده‌اش وفادار باشد، نمى‌تواند در سياست و فعاليت فرهنگى و اجتماعى‌اش خيانت نکند … </p>

<p>بياييم، نه به حکومت کار داشته باشيم، نه به نابرابرى‌هاى قانونى عليه زنان، نه به ناهنجارى‌هاى فرهنگى و اجتماعى عليه زنان، بلکه به همين بيمارى‌هاى فراگير‌ و اپيدمى در جامعه که زن و مرد ، دين‌دار و بى‌دين و حکومتى و غير حکومتى نمى‌شناسد؛ بپردازيم. </p>

<p>اگر موافق هستيد، بياييم يک روز را به عنوان «روز احترام به حريم خصوصى افراد» مثل روز  ايدز و … گرد هم جمع شويم و سرهامان را از خجالت پايين بياندازيم و نوشته‌هاى کوتاهى فقط براى يادآورى به خودمان در دست و جلوى صورت‌هاى خودمان بگيريم که يادمان باشد ازين پس «با خلوت ديگران کارى نداشته باشيم!»<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>٢٤ ساعت عليه سانسور بر روی اينترنت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003023.php" />
    <modified>2006-11-07T15:01:48Z</modified>
    <issued>2006-11-07T18:31:48+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3023</id>
    <created>2006-11-07T15:01:48Z</created>
    <summary type="text/plain">با بسيج همگاني سانسور را به عقب برانيم فراخوان گزارشگران بدون مرز برای مبارزه با سانسور اینترنت. برای اطلاعات بیشتر اینجا را ببینید....</summary>
    <author>
      <name>Editor</name>
      
      <email>alius_maximus2004@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>حقوق بشر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>با بسيج همگاني سانسور را به عقب برانيم</p>

<p>فراخوان <a href="http://www.rsf.org/"target="_blank">گزارشگران بدون مرز </a>برای مبارزه با سانسور اینترنت. </p>

<p> برای اطلاعات بیشتر<a href="http://www.rsf-persan.org/article.php3?id_article=16181"target="_blank"> اینجا</a> را ببینید.<br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>عرفان و مدرنيته (۲)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003022.php" />
    <modified>2006-10-24T14:56:20Z</modified>
    <issued>2006-10-24T19:26:20+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3022</id>
    <created>2006-10-24T14:56:20Z</created>
    <summary type="text/plain">(دوم) سروش (از حاشيه‌ها که بگذريم) از تقابل دين با علم و فلسفه و سياست (ولابد اخلاق) گفته است و به حق اين‌که مسيحيت با علم و فلسفه تعامل داشته برخلاف، اسلام که نه با علم تعاملى داشته نه با...</summary>
    <author>
      <name>Nima</name>
      
      <email>nm_ghadimi@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>انديشه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>(دوم) <br />
سروش (از حاشيه‌ها که بگذريم) از تقابل دين با علم و فلسفه و سياست (ولابد اخلاق) گفته است و به حق اين‌که مسيحيت با علم و فلسفه تعامل داشته برخلاف، اسلام که نه با علم تعاملى داشته نه با فلسفه. فلسفه درست در جايى که در شرق و جهان اسلام به اوج توانايى‌اش مى‌رسد و درجا مى‌زند تازه از مغرب‌زمين سر بر مى‌آورد و مسيحيت را به چالش مى‌کشد. قصد ندارم وارد اين بحث شوم که کار من نيست. تنها مى‌خواهم به نکته‌اى در تعامل علم و مسيحيت اشاره کنم. آن‌چه ما از کليسا و گاليله مى‌دانيم تقابل علم و دين است. اما <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ian_Barbour"> ايان باربور</a> دين‌پژوه معروف در اثر مشهورش «علم و دين» جايى مى‌پرسد:</p>

<p>چرا پيشرفت علم در قرون وسطى بالنسبه ضعيف بوده است؟ شايد پاسخش تا حدودى در سنگينى سايه ارسطو و اصالت عقل افراطى حکماى مدرسى و تا حدودى در سيطره کليسا - که هم رنسانس و هم نهضت اصلاح دينى بر آن شوريد - و … باشد. انقلاب علمى فقط يک‌بار در تاريخ بشر روى داده، و بايد انديشيد که چرا در زمان و مکان ديگر رخ نداده است. مع‌الوصف بسيارى از مورخان علم به اهميت سنت دينى غرب در شکل‌گيرى تصورات ناخودآگاهانه راجع به طبيعت، اذعان کرده‌اند …</p>]]>
      <![CDATA[<p>باربور در اين‌باره از قول <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alfred_North_Whitehead">وايتهد</a> مى‌نويسد:</p>

<p>… فکر نمى‌کنم حتا بزرگترين يارى «فرهنگ قرون وسطايى» را به تشکل نهضت علمى، روشن کرده باشم. مرادم اعتقاد راسخ آن زمان بود به اين‌که هر حادثه جزئى بالصراحه مى‌تواند با حوادثى مقدم بر آن، ربط داشته باشد … هنگامى که اين نحوه انديشه را در اروپا، با ره‌يافت ساير تمدن‌ها …بسنجيم، در مى‌يابيم که فقط يک منشأ بايد داشته باشد. بايد از اصرار قرون وسطى در باب عقلانيت خداوند ناشى شده باشد، که او را صاحب نيروى انسان‌وار يهوه و خردمندى فيلسوفان يونان در نظر مى‌آوردند … در آسيا تصور عامه از خداوند، بسان موجودى بود که يا خيلى مطلق‌العنان بود، يا بيش از آن‌ با انسان تفاوت داشت که نسبت دادن اين‌گونه صفات به او تأثيرى بر عادات غريزى ذهن بگذارد …  </p>

<p>باربور ادامه مى‌دهد: </p>

<p>دوم اين‌که، عقيده به آفرينش تلويحا دلالت بر اين دارد که جزئيات طبيعت را فقط با مشاهده تفصيلى آن‌ها مى‌توان شناخت. زيرا اگر جهان محصول فعل اختيارى خداوند باشد، در اين صورت خداوند الزامى نداشته است که جهان را يک‌بارگى و به همين صورت آفريده باشد، و ما فقط با مشاهده بالفعل مى‌توانيم به کم و کيف آفرينش او پى ببريم. به تعبير ديگر جهان ممکن يا حادث است و حدوثش بسته به اراده خداوند بوده است، نه اين‌که نتيجه ضرورى مبادى اوليه باشد. جهان هم سامان‌مند و هم حادث است، زيرا خداوند هم عاقل و هم مختار است …     </p>

<p> بى‌درنگ براى خواننده مسلمان با خواندن اين سطرها اين سؤال جان مى‌گيرد که خداى اسلام هم از اين حيث به خداى يهوديان و مسيحيان شبيه بود، پس چرا مسلمان‌ها از قافله علم به عنوان يکى از ارکان مهم مدرنيته عقب ماندند؟ جواب شايد به جغرافياى ما بستگى داشته باشد: ما در ميان دو فرهنگ شرق و غرب مى‌زيستيم، نيز با پيشينه فرهنگ شرقى (مانوى که طبيعت را ذاتا بد مى‌شمرد و لذا پرداختن به آن‌را هم توصيه و ترغيب نمى‌کرد) عرفان ريشه‌دار در سنت ايران باستان (چنان که شيخ اشراق را به خود واداشت) و تحفه مسافران ترک و تاتار ما را از انسان‌وار ديدن خدا دور کرد. بر عکس با سلطه تفکر اشعرى (حتا بر جهان شيعه) که خدا را صاحب تقدير عالم و جانشين هر نظام قانون‌مند در جهان معرفى مى‌کرد از خدا همان تصوير خداى مطلق‌العنان وايتهد را برايمان ترسيم کرد. شاهد اين‌که بزرگترين افتخار ما که من هم خود بسيار شيفته او هستم «عارفى» بود «اشعرى» مسلک: مولانا!</p>

<p>جان کلام اين‌که شايد اعتقاد به تجسد، انسان اروپايى را جرأت خدايى شدن داد ولى عرفان شرقى ما را در دنياى رازآلود خود به خود واداشت. در اين زمينه ببينيد نظر يک دين‌پژوه ديگر مسيحى را:   </p>

<p>… خداى شخص‌وار، يارى کرد که تک خداباورى براى فرد، حقوقى حرمت‌دار و خدشه‌ناپذير بشناسد و شخصيت انسانى را ارجمند شمارد. هم به يارى اين سنت يهودى-مسيحى بود که مغرب‌زمين توانست به اومانيسم آزادى خواهانه‌اى که اين همه به آن مى‌نازد، دست يابد. اين ارزش‌ها در اصل از آن خدايى شخص‌وار بودند که همان کارهايى را مى‌کرد که ما آدم‌ها مى‌کنيم: عشق مى‌ورزيد، داورى مى‌کرد، کيفر مى‌داد، مى‌ديد، مى‌ساخت و نابود مى‌کرد …  </p>

<p>در عين حال از خداى شخص‌وار مى‌توان به سادگى بهره‌بردارى‌هاى ناباب کرد. او مى‌تواند بتى شود تراشيده خيال ما و فرافکنى نياز‌ها، ترس‌ها و آرزوهاى تنگ دامن ما. مى‌توان پنداشت که او به همان چيزى که ما مهر مى‌ورزيم، مهر مى‌ورزد و از آن چيزى که نفرت داريم، نفرت دارد و به جاى آن‌که ما را وادارد بر پيش‌داورى‌هاى خود غلبه کنيم، به آن‌ها مهر تأييد مى‌زند … تمام دين‌هاى بزرگ جهانى گويا از اين خطر آگاه بوده‌اند و تلاش کرده‌اند ازشخصى انگارى واقعيت برين برگذرند.</p>

<p>… هر سه دين تک‌خدايى، سنتى عرفانى مى‌پرورند که خداشان را فراتر از خداى شخص‌وار مى‌نشاند. اندک است شمار کسانى که بتوانند به عرفان راستين برسند، ولى در هر سه دين (جز مسيحيت غربى) خداى اهل راز سر انجام در ميان مؤمنان همه‌گير مى‌شود و کمابيش تا روزگار ما نيز هم‌چنان مى‌پايد.</p>

<p>تک خداباورى تاريخى، در آغاز عرفانى نبود. بنياد‌ دين‌هاى پيامبرانه بر رودررويى يا ديدارى شخصى ميان خدا و بشريت است. خدا چونان دعوت‌گر ما را به خود فرا مى‌خواند؛ به ما اختيار مى‌دهد تا عشق و دلبستگى‌اش را بپذيريم يا نپذيريم. اين خدا به جاى مراقبه‌ى خاموش‌وار با آدمى گفت و گو و از اين ره‌گذر رابطه برقرار مى‌کند … در مسيحيت، که شخصى شده‌ترين اين سه دين است، رابطه با خدا را عشق رقم مى‌زند. ولى نکته عشق در اين است که نفس بايد، به يک معنا، کشته شود. خطر در افتادن به خودبينى، هم در گفت و گو و هم در عشق. هم‌واره وجود دارد. زبان خود مى‌تواند محدودگر باشد، زيرا ما را تخته‌بند مفهوم‌هاى تجربه‌ى زمينى مى‌کند. پيامبران با اساطير در افتاده بودند … اما تک خداباوران که به عرفان روى آوردند، اسطوره از نو گوياترين زبان تجربه‌ى دينى گرديد …   </p>

<p>در مورد منبع اين نقل قول به زودى در مطلبى جداگانه مى‌نويسم؛ در اين‌‌جا فقط مى‌خواستم به اين تئورى هم دامن زده باشيم که شايد دين به معناى سامى آن خود زمينه ساز مدرنيته بوده و اين‌که عرفان و دين شرقى مانع آن. اين تئورى اگر هم آن‌را بپذيريم شايد در جنبه‌ى ايجابى به ما کمکى نکند، منظور اين‌که نبايد نتيجه گرفت براى پيشرفت بايد سراغ باورهاى قرون وسطايى برويم ولى شايد (شايد!) بايد از پى‌گيرى پروژه معنويت دست‌کم در اين دوره دست برداريم. اين موضوع جاى بحث بيشتر دارد که اميدوارم فرصت داشته باشم در آينده‌ى نه چندان دور به آن بپردازم.</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شوخلاگ (۲)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003021.php" />
    <modified>2006-10-19T07:57:40Z</modified>
    <issued>2006-10-19T12:27:40+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3021</id>
    <created>2006-10-19T07:57:40Z</created>
    <summary type="text/plain">«وبلاگ روح الله علیانی» باز هم فلیکر و باقی داستان البته این من نیست ام ها.لابد حواستان هست.من عکاس ام.این کس دیگری است. هشتادی شدن ببین. من هم وقتى مثل تو پنجاه و هفتى بود ام از این ایده ‌ها...</summary>
    <author>
      <name>Sam</name>
      
      <email>samz1345@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>طنز</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>«وبلاگ روح الله علیانی»<br />
 <br />
باز هم فلیکر و باقی داستان<br />
    البته این من نیست ام ها.لابد حواستان هست.من عکاس ام.این کس دیگری است.   <br />
<img src="http://faculty.frostburg.edu/art/rhodes/versace.jpg"> </p>

<p>هشتادی شدن<br />
    ببین. من هم وقتى مثل تو پنجاه و هفتى بود ام از این ایده ‌ها نداشت ام. حالا که هشتادى شده‌ام ایده پیدا کرده‌ام. تو هم هر وقت هشتادی شدى ایده‌هایى از این بهتر پیدا مى‌کنى. باور کن.<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p>فرم و اماله<br />
     بچه‌ها! در درس ام‌روز با یک کلمه‌ى جدید آشنا مى‌ش ایم و اون کلمه فرم هست اش. فرم به معناى تر و تمیزی و آخر فیلم بود ان کسى یا به نمایش گذاشت ان چیزى است. مثلا جمله‌هایى نظیر این رو شنیده‌اید که مى‌گفتی ایم «رجاله هر روز یه رنگ می یوشه!اداره رو با **ده خونه عوضی گرفته!بر عکس خواهر عفت اسلامی.مسلمون به تمام معنا.» یا مثلا نظیر این جمله که می گ ایم.نمیگ ام.هم این دی گر!<br />
حالا مثال‌هاى دیگرى هم هست که ذکرشون به قول معروف موجب اماله‌ى کلام اه.<br />
 <br />
 آزمون ورودی جامعه الاشیا<br />
 <br />
    ۱ـ کورانی چیست؟<br />
الف. نوعى خوراکی برای تقویت قوه جنسی است.<br />
ب. در دکان هیچ عطاری یافت نمی شود.<br />
ج. از سویر مدل های خوش بر و روی ورساچی است.<br />
د. مخفف کورش علیانی است.<br />
 <br />
   ۲ـ کورانی به چه کار مى‌آید؟<br />
الف. به کار تحریک قوای جنسی<br />
ب. به کار فیلم نسبتا سکسی ساختن<br />
ج. به کار جنجال راه انداختن<br />
د.ریش تراش برقی نمره صفر<br />
 <br />
  ۳ـ کورانی در کجا استفاده مى‌شود؟<br />
الف. هیچ جا<br />
ب. یشت شهرداری<br />
ج. دفتر مقام معظم<br />
د. هر جا شما بفرمایین اون‌جا نه<br />
 <br />
   ۴ـ  کورانی چه‌گونه تکثیر مى‌شود؟<br />
الف. از راه کشت تخم کورانی<br />
ب. از راه کربلا<br />
ج. از راه دهان<br />
د. این یکی را از خودش بیرسید<br />
 <br />
 <br />
 اگر فکر می کنی کسی شده ای<br />
    <br />
     لخت شو برو جلو آینه.<br />
 <br />
در کلاس خبرنویسی خلاق<br />
 <br />
- اولین عکسمان را این‌جا مى‌گذاریم<br />
- گمون نکنم این کلیشه به درد بخوره.<br />
- پس چى بنویسم؟<br />
- بنویس اول این عکس م ان را این جا می گذار ایم</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>  شوخلاگ!   </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003020.php" />
    <modified>2006-10-12T12:23:34Z</modified>
    <issued>2006-10-12T16:53:34+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3020</id>
    <created>2006-10-12T12:23:34Z</created>
    <summary type="text/plain"> شوخلاگ شوخی با وبلاگ هاست.اشتباه نشود.شوخی با وبلاگ نویس نیست که مخلص همه ام! وبلاگ « مردی که زیاد می دانست » از هنرمندی جناب دویینگی! جناب دویینگی (حق کیی رایت برای خودم به خاطر این لقب فراگیر محفوظ)،یعنی...</summary>
    <author>
      <name>Sam</name>
      
      <email>samz1345@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>طنز</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p> شوخلاگ شوخی با وبلاگ هاست.اشتباه نشود.شوخی با وبلاگ نویس نیست که مخلص همه ام!<br />
وبلاگ « مردی که زیاد می دانست »<br />
      از هنرمندی جناب دویینگی!                                <br />
      جناب دویینگی (حق کیی رایت برای خودم به خاطر این لقب فراگیر محفوظ)،یعنی کسی که روزی دوبار یینگمان می کند حتما اگر قلمم را دوست نداشته باشد یینگ را خیلی دوست دارد!...خب چه می شود کرد: هر کس به نوعی ادا در می آورد و... اطوار می ریزد!<br />
 <br />
         حذف نخود و لوبیا           <br />
     یک مشت نخود و لوبیا را از کنار صفحه برداشتم....می خواهم فقط لینک کسانی را بگذارم که یا می خوانندم، یا رفیقشان هستم.<br />
 <br />
         معیار عصبانیت من؟!<br />
     ...از طرف خودم عرض می‌کنم: شوربختانه رگه‌ی "دکّان‌داری" و "نان به نرخ روز خوردن" در من از مويرگ‌های مغز نداشته‌ی بعضی‌ها هم نازک‌تر است...</p>]]>
      <![CDATA[<p>           شناخته شده ها<br />
       از روی گمان، تارنوشت را مردی می نویسد به نام سام الدین ضیائی. سی و ینج تا چهل ساله،ساکن بانکوک تایلند.قدبلند.دوست ندارد از این که هست چاق تر شود.ایضا کچل تر!نویسنده ی وبلاگ در شهری دور افتاده ساکن است خارج از قاره ی یر هیاهوی وبلاگ شهر!در شرح مختصر این وبلاگ از ظن من،کافی است ماوس خود را با احتیاط روی لینکش بگذاری تا چیزی ظاهر شود که بر ییشانی من خورد و گیجم کرد!<br />
 <br />
          رمل و اصطرلاب<br />
      دوست نفیسه، ارجمند نواب یور از من خواسته است درباره ی رمل و اصطرلاب در حالات مختلف و در قبال هم توضیح بدهم.آن چه خواهد آمد شرح مختصری است نه در این راستا.<br />
      گاهی با خود می‌انديشم: آدمی که ناتوان است از گذاشتن نام خودش پای نوشته‌اش، آيا ارزش خوانده‌شدن دارد؟ بعد از اندک‌زمانی امّا، یاک کن برمی‌دارم و می‌افتم به جان اين‌ فکر مستهجن!<br />
   <br />
          آرامش قبل از طوفان آمد!<br />
      کار مشترک علی میرفندرسکی و آرامش قبل از طوفان را ورق می‌زنم. ياد آ‌ن‌روز می‌افتم که برای نخستين بار ديدم‌اش...<br />
قبل از تعريف قضيه و برای پيشگيری از هرگونه شبهه و جلوگيری از سکته‌ی ناقص آدم‌های حسود و اقنای اهل شک، لازم است خودمانی بگويم که داستان من شبيه به داستان بعضی‌ها نيست که می‌خواهند از اين‌جور نمدها کلاهی برای خودشان دست‌وپا کنند و مثلاً تا طرف مرد، بشوند پسرخاله‌اش و چنان "خاطراتی" -بخوان تخيلاتی- از تنبان مبارک درآورند که تو گویی ساقدوش متوفا بوده‌اند و فقط سری از هم جدا بوده‌اند و...! نه قربانتان گردم! اين‌جانب بنده نه با آن مرحوم فالوده میل کرده‌ام، نه اصلاً سری در سرها داشته‌ام که آدم حسابم کند. ملاقات با آرامش قبل از طوفان کاملاً اتفاقی بود... که بعدا قضيه‌اش را خدمت‌تان عرض می‌کنم.</p>

<p>مطالب آتیه<br />
 آتیه!آتیه!آتیه!شوربختانه یرویز فنی زاده مرده است!وقت کردی یک زنگ به ما بزن!</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>اوشين اسلامى</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003018.php" />
    <modified>2006-09-16T13:25:56Z</modified>
    <issued>2006-09-16T17:55:56+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3018</id>
    <created>2006-09-16T13:25:56Z</created>
    <summary type="text/plain">نقد نرگس براى هم‌ميهنان داخل کشور لزومى ندارد، چه ارزش‌اش را ندارد. براى هم‌وطنان خارج از کشور هم اگر قرار است اين سريال به قول دوستان اوشين اسلامى را ببينند، جز آرزوى صبر و بردبارى حرفى براى گفتن ندارم. چيزى...</summary>
    <author>
      <name>Nima</name>
      
      <email>nm_ghadimi@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>فرهنگ</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>نقد نرگس براى هم‌ميهنان داخل کشور لزومى ندارد، چه ارزش‌اش را ندارد. براى هم‌وطنان خارج از کشور هم اگر قرار است اين سريال به قول دوستان اوشين اسلامى را ببينند، جز آرزوى صبر و بردبارى حرفى براى گفتن ندارم. چيزى که واداشتم بالاخره چند سطرى در اين مورد تايپ کنم، نه تکرار اين نقطه ضعف بزرگ داستان بود که شخصيت‌پردازى‌ها خيلى‌خيلى غير واقعى بودند و نه ايراد به پيام‌هاى مستقيم و تو ذوق‌زن صرفه‌جويى در انرژى و از همه خنده‌دارتر يا درست‌تر اين‌که چندش‌آورتر، پيام حق مسلم انرژى هسته‌اى وسط يک درام خانوادگى-پليسى! حتا از خير آن مهرورزى مأموران آگاهى‌ در حق متهمان به قتل هم مى‌گذرم و نيز اين‌که در تمام مراحل تحقيق و بازجويى فراموش مى‌کنند لباس شيک متهم زندانى را با لباس زندان عوض کنند. </p>

<p>نکته‌ى جالب توجه براى من، جواب دست‌اندرکاران اين سريال بود به اين نقدها: ۸۰ درصد مردم بيننده اين سريال هستند! همه سعى مى‌کنند هرجا و مشغول هرکارى که هستند خودشان را براى ساعت پخش اين سريال به منزل برسانند! البته ساعت ۱۰:۴۵ فکر مى‌کنم براى پرکارترين آدم‌ها هم وقت استراحت و آماده شدن براى خواب باشد، دست کم براى هشتاد درصد مردم. خوب البته اين‌که اين ملت ۴۵ دقيقه خواب‌شان را براى ديدن اوشين عقب مى‌اندازند باز براى صدا و سيما موفقيت چشم‌گيرى است. يا لابد اين‌که مردم در آن ساعت از بين انبوه برنامه‌هاى متنوع و يکى از يکى ديدنى‌تر شبکه‌هاى هشت‌گانه تلويزيون ايران و خداى ناکرده شبکه‌هاى مبتذل ماهواره، اين سريال را انتخاب مى‌کنند، خود نشان از موفقيت نرگس دارد! </p>]]>
      <![CDATA[<p>يکى نيست بپرسه مردم تو ايران خيلى آلترناتيو براى تفريح و سرگرمى اونم ساعت ۱۱ شب دارند، که اگه بين اون‌ همه، تماشاى سريال آبگوشتى شما رو انتخاب کردند، دم از موفقيت بزنيد؟ پول باد‌آورده نفت را در اختيار يک رسانه مونولوگ قرار دادن و وقت مردم را گرفتن که هنر زيادى نمى‌خواد. فريب درآمد تبليغات رو هم نخوريد، که اول و آخر تمام چرخه‌هاى مالى از ماليات بر درآمد و عوارض شهردارى گرفته تا همين درآمد حاصل از فروش زمان تبليغات به درآمد حاصل از فروش نفت بر مى‌گردد. مى‌گيد نه، تصور کنيد تحريم‌هاى سازمان ملل همين فردا شروع بشود!</p>

<p>بگذريم که اصولا ماهيت تلويزيون و ماهواره، بيننده رو لخت و پسيو مى‌کنه. تلويزيون به خودى خود يک رسانه متکلم وحده است که بيننده به طور معمول آن‌را انتخاب نمى‌کند، حد‌اکثر اين‌که از بين شبکه‌هاى مختلف يکى را ـ به خصوص در مورد ماهواره براى بيش از چند دقيقه - انتخاب کند. اضافه کنيد وضعيت ايران را - صرف نظر از حکومت - با سرانه مطالعه مردم‌ش. مگر جز اين است که اين آمار هشتاد درصدى به شکلى ديگر تکرار همان آمار نا‌اميد کننده در مورد سرانه مطالعه مردم ماست؟ چند درصد اين مردم اگر قرار نبود پاى نرگس بشينن، کتابى از قفسه کتابخانه‌شان در مى‌آوردند که ساعت ۱۱ شب، خسته بعد از ده-دوازده ساعت کار و گرفتارى در ترافيک و … مطالعه کنند؟</p>

<p>نمى‌خوام حرفاى هميشه‌گى رو باز تکرار کنم، ولى خوبه که دست‌اندرکاران اين پروژه دچار توهم خود هنرمند بينى از نوع خيلى موفق‌ش نشوند. اشتباهى که البته اگر هم مرتکب شدند چندان هرجى برايشان نيست، چه سياست‌مداران ما هم بارها گرفتار اين نوع توهم مى‌شوند. وقتى بيست ميليون آدم سر صندوق رأى مى‌آيند، فکر مى‌کنند که ما برنامه داديم پس هستيم و هشت سال بعد که ملت اين‌بار حال نداشتن سر صندوق رأى بروند، عده‌اى ديگر خواب‌نما شدند که ما تحريم کرديم و مردم به حرف ما گوش کردند … </p>

<p>آن هشتاد درصد از سر ناچارى و بى‌کارى پاى تلويزيون مى‌نشينند، خودتان را گول نزنيد.</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نگاه: برده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003019.php" />
    <modified>2006-09-12T13:38:30Z</modified>
    <issued>2006-09-12T18:08:30+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3019</id>
    <created>2006-09-12T13:38:30Z</created>
    <summary type="text/plain">برده کسی است که منتظر است تا فردی دیگر بیاید و او را آزاد کند. Ezra Pound A Slave is one who waits for someone to come and free him. Ezra Pound Ezra Weston Loomis Pound منتقد, شاعر و موسیقیدان...</summary>
    <author>
      <name>Alius Maximus</name>
      
      <email>alius_maximus2004@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>انديشه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>برده کسی است که منتظر است تا فردی دیگر بیاید و او را آزاد کند.</p>

<p>Ezra Pound</p>

<p><DIV dir="ltr" align="left">A Slave is one who waits for someone to come and free him.<br />
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ezra_Pound" > Ezra Pound</a></DIV></p>

<p>Ezra Weston Loomis Pound  منتقد, شاعر و موسیقیدان آمریکایی بود (October 30, 1885 – November 1, 1972) که همراه با تی اس الیوت (T.S. Eliot) یکی از ستون های اصلی جنبش نوین (modernist movement) در شعر قرن بیستم بود.<br />
برای اطلاعات بیشتر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ezra_Pound" >مقاله ویکی پدیا</a> را می توانید ببینید.</p>]]>
      <![CDATA[<p>پانوشت: مدتی نسبتا طولانی به علت گرفتاری های درسی و کاری از نوشتن به دور بودم که در همینجا هم از دوستان و نویسندگان فانوس عذرخواهی می کنم... به زودی به شکل مرتب تر و با تغییراتی بیشتر در خدمت دوستان خواهم بود! <br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>عرفان و مدرنيته (۱)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003017.php" />
    <modified>2006-09-07T08:23:06Z</modified>
    <issued>2006-09-07T12:53:06+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3017</id>
    <created>2006-09-07T08:23:06Z</created>
    <summary type="text/plain">(صفرم) اگر به شما بگويند «خيلى خرى!» لابد مى‌گوييد «خودت خرى» اما براى يک فيلسوف شايد اين توهين نباشد!! ما از زمان ارسطو آموخته‌ايم که موجودات را به شکل سلسله مراتبى از طبقات هرچه گسترده‌تر که هر يک شامل طبقه‌هاى...</summary>
    <author>
      <name>Nima</name>
      
      <email>nm_ghadimi@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>انديشه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>(صفرم)</p>

<p>اگر به شما بگويند «خيلى خرى!» لابد مى‌گوييد «خودت خرى» اما براى يک فيلسوف شايد اين توهين نباشد!! </p>

<p>ما از زمان ارسطو آموخته‌ايم که موجودات را به شکل سلسله مراتبى از طبقات هرچه گسترده‌تر که هر يک شامل طبقه‌هاى محدودتر (و کامل‌تر) در ذيل خود هستند طبقه‌بندى کنيم: جماد، نبات، حيوان و انسان. در اين طبقه بندى، «نوع» کامل‌تر مشخصه‌هاى مرتبه گسترده‌‌‌تر (جنس) را دارد به اضافه يک وجه مشخصه (فصل). به عنوان مثال گياه مشخصه عمومى چيز‌ها (جرم، حجم و …) را دارد به اضافه اين‌که قابليت رشد و نمو را نيز داراست. حيوان ضمن اين‌که رشد و نمو مى‌کند احساس و حرکت هم دارد. انسان علاوه بر اين «زبان» نيز دارد. (توجه داريد که زبان فقط وسيله ارتباط نيست بلکه از آن مهم‌تر ابزار تفکر و دربرگيرنده «ايده» و «انديشه» است) از اين‌رو در تعريف ارسطويى، انسان را «حيوان ناطق» مى‌نامند. انسان به عنوان موجودى کامل‌تر از ديگر حيوان‌ها البته کمال آن‌ها را به نسبت گياهان نيز داراست؛ نيز برترى گياهان را به نسبت چيز‌هاى بى‌جان. يک «خر» خر است و نه بيشتر ولى ارسطو کمالات خر را دارد ضمن اين‌که به عنوان يک انسان، از آن برتر نيز هست! فيلسوفان اين‌ دو نحوه اعتبار را «بشرط لا» (خر خر است و نه بيشتر) و «لابشرط» مى‌گويند. اين‌ها مى‌گويند «خر» به اعتبار مشخصه‌هايى چون «درازگوش» و «نجيب» بودن خر است (بر خلاف تصور رايج در فرهنگ ما خر خيلى هم حيوان خرى نيست، از خر بى‌هوش‌تر مى‌توان به بز اشاره کرد!) ‌اين را مى‌گويند اعتبار «بشرط شيئ». پس خر، خر است «بشرط خريت» و ارسطو خر نيست «بشرط لا» اما مى‌توان شرط بالاتر از خر نبو‌دن  را برداشت و گفت «ارسطو خر است بلاشرط»</p>]]>
      <![CDATA[<p>اميدوارم توانسته باشم مفهوم اين سه نوع اعتبار را درست منتقل کرده باشم (به هر حال قرار هم نيست اين‌جا مبانى فلسفه بنويسيم). همين اعتبار را مى‌توان در مورد «وجود» داشت. البته با فرض اين‌که نظريه اصالت وجود صدرايى را پذيرفته باشيم. وجود به ظاهر متکثر است. يعنى هر موجودى با قيدهايى از ديگر موجودات تشخيص داده مى‌شود. اما مى‌توان وجود را به طور مطلق لحاظ کرد (که لابد يگانه و کامل است) حال اين «اطلاق» را به عنوان يک شرط در نظر بگيريد. يک‌بار است که مى‌گوييم وجود مطلق بشرط لا و يک وقت هم مى‌گوييم بلاشرط (بدون شرط مقيد بودن <br />
يا نبودن) واضح است که مطلق بلاشرط عام‌تر از مطلق بشرط لا است. بنابر اين ما وجود را به سه اعتبار تقسيم کرديم: ۱-مقيد (بشرط شيئ)  ۲- مطلق بشرط لا  و ۳- مطلق لابشرط. توجه داريد که در اين‌جا آن‌چه تقسيم شده است خود بلاشرط است. بلاشرط از مقيد يا مطلق بودن! اين‌را گو‌يند «بلاشرط مقسمى» که با بلاشرط قبلى که «بلاشرط قسمى» ناميده مى‌شود اين تفاوت را دارد که «بلاشرط قسمى» خود بشرط لابشرطيت است و «بلاشرط مقسمى» بلاشرط از اين شرط هم! </p>

<p>خوب اين مقدمه را داشته باشيد تا برويم سراغ يک بحث ملموس‌تر:</p>

<p>(يکم)  </p>

<p>بياييم صرف نظر از اين‌که به خدا اعتقاد داريم يا نه از کل موجودات هستى سرشمارى کنيم. در اين صورت اگر عارف يا نهيليست باشيم لابد نتيجه صفر است. اما خوش‌بختانه از آن‌جا که ما با آدم‌ها سر و کار داريم (؟!) به عددى غير صفر خواهيم رسيد؛ منتها بسته به اين‌که به جن و پرى اعتقاد داشته باشيم يا نه، ممکن است عددها متفاوت باشد ولى اين مهم نيست، فرض کنيد عدد به دست آمده  n  باشد. حال اگر به خدا اعتقاد داريد او را هم در سرشمارى لحاظ کنيد؛ نتيجه؟ </p>

<p>در حالى که جواب غربى‌ها (شامل پيروان ابراهيم) به اين پرسش ۱+n  است؛ جواب شرقى‌ها (مثل پيروان بودا) همان n است.</p>

<p>جواب شرقى‌ها به نظر پذيرفتنى‌تر است و با ديدگاه‌هاى عارفان نيز بيشتر جور است. براى روشن‌تر شدن موضوع بياييم از خداى ابراهيم بپرسيم. مشخصه بارز اين خدا خالق بودنش است و منظور از خلقت دست‌کم در ميان عوام آفرينش از عدم است. يعنى در ازل اول خدايى يگانه بوده، بعد به ناگاه به هر دليلى چون طاووس عشوه‌اى آمده و  n موجود ديگر را براى دل ربودن از آن‌ها آفريده است! اين نظريه به اين شکل در کم‌تر فلسفه‌اى طرفدار دارد به عنوان نمونه در فلسفه اسلامى نه مشاء و نه صدرا هيچ‌کدام آفرينش از عدم را قبول ندارند. به اصطلاح خودشان دنيا قديم است يعنى نمى‌توان آغازى براى آن تصور کرد. صدرا البته با حرکت جوهرى‌اش به نظر من در اين مورد سر دين‌داران (از نوع ابراهيمى البته) شيره ماليده است. او مى‌گويد جهان هميشه حادث و خدا هميشه در حال خلق مدام است. سلسه اين حادث‌ها هم بى‌نهايت است (چيزى که معمولا با سلسه علت‌ها اشتباه گرفته مى‌شود) اتفاقا اين‌ها در اين مورد با نظريه bing-bang مشکل دارند. شايد البته با multi-bang به جاى آن و multiverse به جاى universe اين مشکل برطرف شود …    </p>

<p>خلاصه اين‌که خدا از ديد دين‌هاى شرقى و عارفان، هستى مطلق است. همين‌جا اجازه دهيد يادآورى کنم که به نظر من اين هستى مطلق با هستى مطلق اگزيستانسياليست‌ها فرق دارد. اگر اشتباه نکنم اگزيستانس بيشتر به هيولاى ارسطويى (جنس‌الاجناس) شبيه است تا وجود مطلق؛ به اين دليل که وجود مطلق اگزيستانسياليست‌ها هيچ‌گونه آگاهى ندارد در حالى که وجود مطلق عارفان عين آگاهى و حضور است؛ چنان‌که ايشان مراحل وجود را حضرات خمس (حضرت‌هاى پنج‌گانه) مى‌نامند: هاهوت، لاهوت، جبروت، ملکوت و ناسوت. هاهوت حضور مطلق ولى غيب‌الغيوب است و مرحله به مرحله از حضور او کم و به ظهورش اضافه مى‌شود، تا ناسوت (عالم طبيعت) که ظاهرترين (و لابد غايب‌ترين) مرحله است. مرحله قبلى که بطن مرحله بعدى است در واقع علت آن است. توجه داريد که عليت فلسفى با عليت علمى فرق دارد؛ عليت علمى هم‌چنان که تجربى مسلکان انگليسى و نيز اشعرى‌ها اذعان دارند صرف تقارن زمانى است. عليت فلسفى اما ظهور علت است در معلول. يا درست‌تر اين‌که بگوييم عليت و معلول، ظهور علت هستند يا علت باطن معلول است …   </p>

<p>برگرديم به خدايى که همان وجود مطلق است اما کدام وجود مطلق: بشرط‌لا يا بلاشرط؟ اگر بلاشرط، مقسمى يا قسمى؟ براى عارف شايد خيلى فرق نکند؛ از ديد او هيچ چيز غير از خدا وجود ندارد. براى نهيليست لابد همان خدا هم وجود ندارد. اما براى آدم‌ها آن‌هم از نوع دين‌دارش (اگر دين‌دارها را داخل آدم حساب کنيم) اين پرسش اهميت خواهد داشت. توجه داشته باشيد که ما بنا را بر خداى غير متشخص يعنى وجود مطلق گذاشتيم، اما اگر جواب اين پرسش «مطلق بشرط‌لا» باشد در واقع متشخص است (اصلا ملاک تشخص وجود است). اما اگر جواب «مطلق بلاشرط» باشد به خصوص «بلاشرط مقسمى» به نظرم به جواب عارفان رسيده‌ايم!! </p>

<p>بحث بعدى در کلام، اگر به خداى متشخص اعتقاد داشته باشيم، انسان‌وار يا غير انسان‌وار بودن اوست. يهوه، پدر و به خصوص پسر صراحتا انسان‌وار هستند. خداى اسلام -الله- اگر چه «ليس کمثله شئ»  است، اما در مناسک و مناجات هم‌چون انسانى (ولو مطلقا دانا و قوى) خطاب مى‌شود. اين به نظر من مشکلى نيست. مى‌توان به خداى ليس کمثله شئ معتقد بود، در عين حال چون او کمال مطلق است، انسان بلاشرط هم هست (چون صد آمد نود هم پيش ماست!) اما نکته قابل توجه در اين‌جا به نظر من سابقه و علت انسان‌انگارى خداست. در اين مورد تحقيق مستقلى انجام نداده‌ام ولى فکر مى‌کنم اين بايد ريشه در مثال افلاطونى داشته باشد که البته با مثال صدرايى (ملکوت) تفاوت دارد. همان‌طور که مى‌دانيد افلاطون معتقد است هر نوع از موجودات (اصطلاحا کلى طبيعى) علاوه بر افراد طبيعى و دنيوى يک فرد ايده‌آل ماوراء طبيعى نيز دارد که به آن «مثال» مى‌گويد. «مثال» يگانه است، چرا که کثرت ناشى و نشانه نقص است (هر فرد آن‌چه را ديگرى دارد ندارد) اما «مثال» هر آن‌چه را کلى (نوع) اقتضا مى‌کند به حد کمال دارد، پس يگانه است. «مثال» نقش «رب‌النوع» را هم دارد و لذا نوع انسان، داراى فردى کامل (انسان کامل) در عالم مثال است که رب‌النوع انسان است. با توجه به نقش محورى انسان در جهان پيشامدرن، مى‌توان انتظار داشت که رب‌النوع انسان نيز از ديگر رب‌النوع‌ها سر و شايد «رب‌العالمين» باشد. به نظرم اين مثال افلاطونى انسان است که بعدها در سنت ابراهيمى تکيه بر مقام خدايى زده است! </p>

<p>تا اين‌جا شايد هنوز هم بحث من از نوع مبل راحتى بود. پنجشنبه به همايش دين و مدرنيته نرفتم، به يک دليل ساده: اين که درگير کار و زندگى بودم و هستم. الآن هم از وقت استراحتم براى اين نوشته مى‌زنم، اما آن‌چه نوشتم ماه‌هاست که ذهنم را درگير خود کرده و اين همايش بهانه‌اى دستم داد تا آشوب ذهنى‌ام را به دست امواج ديجيتالى بسپارم. اگر اين بخش نوشته حوصله سربر بود، پوزش مى‌خواهم؛ اما از لحاظ نظرى براى آن‌چه در باب «دين و مدرنيته» و يا بهتر بگويم «عرفان و مدرنيته» در نظر دارم لازم مى‌نمود. با اين وصف بخش بعدى را مستقل از اين بخش و مختصرتر مى‌نويسم.<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>دیگر مهم نیست!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003016.php" />
    <modified>2006-08-28T13:40:59Z</modified>
    <issued>2006-08-28T18:10:59+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3016</id>
    <created>2006-08-28T13:40:59Z</created>
    <summary type="text/plain">وقتی جنگ در لبنان تمام شد، مردم مثل همیشه چند دسته شدند و شروع کردند به حرف زدن: اسرائیلی‌ها به نتیجه‌ای که می‌خواستند رسیدند. ای بدبخت‌ها چرا شادمانی می‌کنید؟ اصلا به ما چه! من نمی‌دانم لبنان به ما چه ربطی...</summary>
    <author>
      <name>Parande</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>سیاست</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>وقتی جنگ در لبنان تمام شد، مردم مثل همیشه چند دسته شدند و شروع کردند به حرف زدن:</p>

<p>اسرائیلی‌ها به نتیجه‌ای که می‌خواستند رسیدند. ای بدبخت‌ها چرا شادمانی می‌کنید؟</p>

<p>اصلا به ما چه! من نمی‌دانم لبنان به ما چه ربطی دارد؟ یکی زده، یکی خورده، ما باید جشن بگیریم که چه؟</p>

<p>پول ما را می‌برند دو دستی می‌دهند به لبنانی‌ها که چه؟ ما چرا باید هزینه‌ی موشک لبنانی‌ها و بعد هم بازسازی را بدهیم؟</p>]]>
      <![CDATA[<p>بگذار هر که هر چه می‌خواهد بگوید. بگذار هیچ کس به روی خودش نیاورد که بیش‌تر کشته‌های لبنانی‌ها (900 نفر) غیرنظامی بودند و بیش‌تر کشته‌های اسرائیل (100 نفر) نظامی. بگذار همه فراموش کنند که آتش‌بس فقط آن وقت مورد موافقت قرار گرفت که داشت افتضاحی برای اسرائیل و آمریکا به بار می‌آمد. بگذار همه فراموش کنند که بشر، فقط از نوع غربی‌اش حقوق دارد. بگذار همه این نکته را فراموش کنند که دو سرباز اسرائیلی در داخل خاک لبنان و در یک منطقه‌ی اشغال شده اسیر شدند. بگذار همه از من بدشان بیاید. اما من از این شعر که از این جا (http://www.shojaei.net/index.php?option=com_content&task=view&id=245&Itemid=39) برداشته‌ام خوشم آمده است:</p>

<p><br />
تو ننگ عربي، سيد حسن! <br />
نام تو را بايد <br />
از فهرست اعراب شايسته خط بزنيم <br />
تو <br />
بجاي آنکه در ايوان ويلاي ساحلي ات <br />
لم بدهي <br />
و چرت تابستاني ات را <br />
با دود قليان مفرح کني <br />
تفنگ دست مي‏گيري <br />
و از پشت تريبون المنار <br />
با نعره‌ها‌يت <br />
چرت ما را پاره مي‏کني </p>

<p>تو هيچ شباهتي به اعراب بزرگ نداري، سيد حسن! <br />
نه شکمت <br />
آن اندازه است <br />
که از پشت دشداشه‌ها‌ي سفيد <br />
وقار عربي ات را نمايان کند <br />
نه چفيه و عقال داري <br />
تازه عمامه سياه سرت مي‏گذاري <br />
که ما را به ياد خميني مي‏اندازد <br />
که يکبار چرت مان را پاره کرده بود </p>

<p>تو ننگ عربي، سيد حسن!  <br />
به‌جاي آنکه در حرمسرايت بگردي <br />
و رقص عربي مماليک گرجي و اوکرايني ات را تماشا کني <br />
تا فردا در بهشت <br />
براي مغازله با حوريان آماده باشي <br />
در مخفيگاهت <br />
که نمي‏دانيم کجاست <br />
مي نشيني و نهج البلاغه مي‏خواني <br />
تو کافر شده اي، سيد حسن! <br />
و بر ماست که تو را به يهوديان اهل کتاب بسپاريم... <br />
فقط به رسم مردان بزرگ عرب <br />
صادق باش و بگو <br />
برد موشک‌ها‌يت  <br />
به رياض که نمي‏رسد؟!</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>مرگ شعبان جعفری و صدای آمریکا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003015.php" />
    <modified>2006-08-24T12:19:37Z</modified>
    <issued>2006-08-24T16:49:37+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3015</id>
    <created>2006-08-24T12:19:37Z</created>
    <summary type="text/plain">با مرگ شعبان بی‌مخ در سال‌روز کودتای ننگین 28 مرداد، تقارنی جالب رخ داد که نگاه‌ها را به خود جلب کرد. اما انعکاس این خبر در صدای آمریکا، نشان از نفوذ فراوان سلطنت‌طلبان در این رادیو و نیز در محافل...</summary>
    <author>
      <name>Parande</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>سیاست</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>با مرگ شعبان بی‌مخ در سال‌روز کودتای ننگین 28 مرداد، تقارنی جالب رخ داد که نگاه‌ها را به خود جلب کرد. اما انعکاس این خبر در صدای آمریکا، نشان از نفوذ فراوان سلطنت‌طلبان در این رادیو و نیز در محافل سیاسی آمریکا دارد. صدای آمریکا که از روز حمله‌ی آمریکا به افغانستان تمام تلاشش را در توجیه جنگ و نمودن شخصیتی والا و صلح‌طلب!!! از جرج بوش به کار برده است، آن گونه که روی صدای جمهوری اسلامی را در برخی موارد سفید کرده است، در مورد این خبر چنین می‌نویسد:</p>]]>
      <![CDATA[<p>"شعبان جعفري در سالگرد بيست و هشتم مرداد در آمريکا درگذشت <br />
http://enews.voanews.com/t?r=218&ctl=1390325:2AC33A3 <br />
شعبان جعفري، ورزشکار باستاني، و پايه گذار باشگاهي براي پيشبرد اين ورزش در ايران، که از وي در تاريخ سياسي معاصر ايران،بخصوص وقايع نخستين دهه 1330 بارها نام برده شده است، امروز ، بيست و هشتم مرداد 1385، در آمريکا، در شهر لس آنجلس، در هشتاد و پنج سالگي درگذشت.</p>

<p>شعبان جعفري بسياري از جنبه هاي پرفراز و نشيب زندگي خود را در کتابي زير عنوان " - شعبان‌ جعفري‌، بهار ???? - لُس‌آنجلس‌ " که حاصل گفتگوهاي هما سرشار نويسنده و محقق ايراني است ، شرح داده است.</p>

<p>وي در صحنه ورزش باستاني باشگاهي را که زورخانه جعفري نام گرفته بود بوجود آورد که در انقلاب بيست و دوم بهمن 1357 به تصرف جمهوري اسلامي در آمد."</p>

<p>و خلاصه این که این ورزش‌کار محبوب چه قدر مظلوم بود!!!</p>

<p>متاسفانه سیاست‌مداران کاخ سفید همان قدر که در میدان دادن به لابی صهیونسم اشتباه می‌کنند و متضرر می‌شوند، در میدان دادن به سلطنت‌طلبان که حقیقتا در میان مردم جای‌گاهی ندارند نیز مرتکب اشتباه بزرگی شده‌اند. با این تفاوت که لابی صهیونیسم ریش عمو سام را در اختیار دارد و چاره‌ی چندانی در متابعت از خواست اسرائیلی‌ها ندارند ولی سلطنت‌طلبان ایران واقعا قدرتی ندارند و همین را هم شاید از سر حمایت‌های اسرائیلی‌ها از آنان داشته باشند.<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شیعه‌ی صفوی! سنی عباسی! (بخش دوم)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003013.php" />
    <modified>2006-08-22T05:38:06Z</modified>
    <issued>2006-08-22T10:08:06+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3013</id>
    <created>2006-08-22T05:38:06Z</created>
    <summary type="text/plain">به گمان من اختلاف اصلی شیعه‌ی علوی و سنی محمدی در همان سال‌های اول بعد از وفات پیامبر وجود داشت و در همان سال‌ها هم سردمداران این اختلاف کار را به جایی که امروز در آنیم نرساندند. برای مثال می‌توان...</summary>
    <author>
      <name>Parande</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>انديشه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>به گمان من اختلاف اصلی شیعه‌ی علوی و سنی محمدی در همان سال‌های اول بعد از وفات پیامبر وجود داشت و در همان سال‌ها هم سردمداران این اختلاف کار را به جایی که امروز در آنیم نرساندند. برای مثال می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:<br />
امام علی 25 سال خانه‌نشین بود و در این سال‌ها هیچ اقدامی (اعم از مادی، فکری و معنوی) بر خلاف سه خلیفه‌ی قبل از خود انجام نداد.<br />
امام علی نام سه تن از فرزندان پسر خود را ابوبکر (از لیلی بنت مسعود)، عمر (از صهباه بنت ربیعه) و عثمان (از ام‌البنین) گذاشت. این نمی‌تواند اتفاقی باشد. این هر سه از شهدای کربلا بودند و البته کدام یک از ما به یاد داریم که در روز عاشورا، مداحان یادی از این سه تن کرده باشند؟<br />
نقل است که ام‌کلثوم، دختر امام علی همسر عمر بود اما قبل از معاشرت، عمر کشته شد و ام‌کلثوم با پسرعموی خود ازدواج کرد (شیخ جعفر نقدی در انوارالعلویه). <br />
این رفتار امام علی، با وجود اختلافی که در امر خلافت وجود داشت، نشان دهنده‌ی این است که وحدت جامعه‌ی اسلامی بر پی‌گیری این اختلاف برتری دارد. </p>]]>
      <![CDATA[<p>اهل تسنن مولا علی را و بسیاری از ائمه‌ی تشیع را به بزرگی می‌شناسند. بزرگی مولا علی و دوستی مولا در بین اهل تسنن چیز غریبی نیست و در کتاب‌های شعر شاعران سنی از قدیم وجود داشته است. همین الان هم اهل تسنن روز عاشورا را گرامی می‌دارند و امام حسین را دوست دارند و فاجعه‌ی کربلا را تقبیح می‌کنند و حتی روز عاشورا را روزه می‌گیرند (رسمی که در ابتدا بنی‌امیه وضع کرد تا امام حسین را خوار دارد و پیروزی را جشن بگیرد و بهانه‌ای شد تا این روز در بین مردم هرگز از یاد نرود). مقام علمی امام محمد باقر و امام جعفر صادق مورد تایید اهل تسنن است و تعدادی از رئیسان فرق سنی شاگرد امام جعفر صادق بوده‌اند و نام تمامی امامان شیعه از جمله امام منتظر در کنار اسامی سایر بزرگان صدر اسلام بر گرداگرد دو شبستان مسجدالنبی با حروف بزرگ نقش بسته است.</p>

<p>متاسفان گفتمان و ذهنیت غالب در حال حاضر در بین شیعه و سنی، شیعه‌ی صفوی و سنی عباسی است. ما فراموش کرده‌ایم که صفویه و بنی‌عباس محتاج دشمنی بین شیعه و سنی بودند ولی در حال حاضر دلیلی برای دشمنی وجود ندارد که نه هیچ یک از خلفای عباسی زنده‌اند و نه هیچ یک از امامان شیعه حاضر است تا رئیس‌جمهور دنیای اسلام شود. آن غایبی هم که شیعه منتظرش است، اهل تسنن هم انتظارش را می‌کشند و اما در نام و نشانش با شیعه اختلاف دارند که در حال حاضر بیش از این که باعث دشمنی شود وجه مشترک به حساب می‌آید. </p>

<p>خلاصه این که روشن‌فکران مسلمان باید برای بازگشت به شیعه‌ی علوی و سنی محمدی تلاش کنند. این‌گونه است که شاید بتوان در آینده انتظار داشت همان طور که بین زیدی‌ها و حنبلی‌ها جنگ نمی‌شود، شیعیان هم جزئی از دنیای اسلام باشند و خود نیز این دید را داشته باشند. </p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>محافظه‌كاران ايران- نئوكان‌ها در آمريكا </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003014.php" />
    <modified>2006-08-21T12:49:33Z</modified>
    <issued>2006-08-21T17:19:33+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3014</id>
    <created>2006-08-21T12:49:33Z</created>
    <summary type="text/plain">مقاله ی برنارد لوئیس در وال استریت ژورنال 8 اوت 2006، پیش از آنکه نوشتاری تحلیلی ـ علمی باشد، پیشگویی و خبر از آینده می نماید. برنارد لوئیس استاد پیشین دانشگاه پرینستون آمریکا و اسلام شناسی برجسته است که مدت...</summary>
    <author>
      <name>Keyvan</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>سیاست</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>مقاله ی برنارد لوئیس در وال استریت ژورنال 8 اوت 2006، پیش از آنکه نوشتاری تحلیلی ـ علمی باشد، پیشگویی و خبر از آینده می نماید. برنارد لوئیس استاد پیشین دانشگاه پرینستون آمریکا و اسلام شناسی برجسته است که مدت 5 دهه تنها تئوريسين متنفذ در زمينه ي پژوهش های اسلامي بوده است. او همواره بدلیل دیدگاه محافظه کارانه و اکنون نو محافظه کارانه، و نيز بدليل وابستگي شديدش به اسرائيل بحث انگیز بوده است. لوئیس در این مقاله می نویسد: "در دوره‌ی جنگ سرد دو ابرقدرت از جنگ اتمی در هراس بودند زیرا آغاز چنین جنگی به معنی نابودی هر دو رقیب بود. هراسی اینچنین هر دو را از مواجهه باز میداشت."  لوئیس معتقد است ایران دارای سلاح اتمی است یا بزودی به آن دست خواهد یافت. او می پرسد: " اما آیا خطر جنگ هسته یی و هراس از نابودی، ایران را از حمله ی اتمی به ایالات متحده و اسرائیل باز میدارد؟" او می افزاید:" تروریست های اسلامی از کشتار دسته جمعی در تروریسم انتحاری حتی اگر قربانیان، هم اندیشان مسلمان آنها باشند، ابایی ندارند. توجیه شان اینست که قربانیان غیر مسلمان و کافر به جهنم می روند و مسلمانان مستقیما به بهشت. بر این اساس تروریست ها به کشتگان مسلمان لطف می کنند که افتخار شهادت را ــ بدون کوششی برای آن ــ برایشان به ارمغان می آورند. بنابراین آنچه دو ابرقدرت را از تقابل باز می داشت اینجا کارایی ندارد." لوئیس به مساله ی امام زمان و ظهور منجی در جهانبینی اسلامی که سرانجام، پیروزی خیر در برابر شر را رقم میزد اشاره کرده، می گوید :"احمدی نژاد و پیروانش بر این باورند که امروز شرایط ظهور فراهم آمده و دیر زمانی است که چنین شده. احمدی نژاد به هنگامه ی چنین مصافی اشاره کرده و گفته است که ایران اواخر آگوست به طرح 5+1 پاسخ می دهد. 31 مرداد (22 آگوست) روز معراج پیامبر اسلام است که نخست به اورشلیم و از آنجا به بهشت رفته و باز گشته. شاید پایان اسرائیل یا جهان از منظر غایت اندیشی اسلامی خیر و شر در این روز روی دهد، هر چند بعید است احمدی نژاد درست برای همین روز نقشه یی داشته باشد. اما باید آن را در ذهن داشت، حمله به آمریکا کمتر محتمل و اسرائیل هدفی نزدیکتر و  آسانتر است." در پایان، لویس می نویسد: "چگونه می توان با دشمنی که چنین نگاهی به مرگ و زندگی دارد مواجه شد؟ پیشگیری فوری ممکن و ضروری است. در دراز مدت سیاست همگرایی با اعراب و مسلمانانی که چنین دیدگاهی ندارند و آنرا تهدیدی برای خویش میشمارند سودمند خواهد بود. اکنون زمان آن رسیده که مسلمانان جهان اسلام، کشور و مذهب خویش را از چنین دیوانگی نجات دهند."</p>]]>
      <![CDATA[<p>از پیش بینی پیامبر گونه ی لوئیس درباره ی 22 اوت (31 مرداد) بعنوان روزی که باید منتظر واقعه یی بود با توجه به اعتبار آکادمیک او نباید ساده گذشت. پس از انتشار مقاله ی او برنامه های تلویزیونی به تحلیل و بررسی پیرامون آن پرداختند. نمونه آن شوی تلویزیونی پر بیننده ی "گلن بک" است. "گلن بک" از مفسران محافظه کار آمریکایی است که برنامه هایش در رادیو و تلویزیون هواداران بسیاری دارد. به این ترتیب محتوی مقاله ی لویس در سطحی گسترده تبلیغ میشود و آمریکا در راستای سیاستهای پیشین خود، گام به گام شرایطی برای ایران فراهم می کند که گریز از آن دشوارتر می نماید. از سوی دیگر دولت امام زمان در ایران نیز چرخ پنجم این تبلیغات شده است. تهدید احمد خاتمی، امام جمعه ی موقت تهران به اینکه ایران توانایی شلیک موشک به تل آویو را دارد، آنهم زمانی که لوییس چنین مقاله یی می نویسد از نگاه جامعه ی امریکا و فراتر از آن افکار عمومی جهان آیا نتیجه یی جز تایید گفته های لوییس و برجسته تر کردن خطر ایران دارد؟ جز این است که دست پنهان سرویس های جاسوسی غرب در بالاترین لایه های حاکمیت ایران همان سیاستی را پیش میبرند که تایید نظرات امریکا درباره ی ایران است؟ تصادفی نیست که هر آنچه در غرب روی می دهد با واکنشی شگفت انگیز از سوی ایران مهر تایید می خورد. بنظر لوییس، حساب کردن روی اعراب و مسلمانان جهان اسلام که "چنان دیدگاهی ندارند"، در دراز مدت راه چاره میداند، آشکار است که هم اکنون نیز کشورهای عربی خواهان ایران اتمی نیستند و بی گمان در شرایط بحرانی در بهترین حالت ناظری خشنود از تضعیف ایران بدست اسرائیل خواهند بود. از آغاز دهه ی 1990 و پس از فروپاشی اتحاد شوروی آرزوی دیرینه ی ایالات متحده برای حضور نظامی در خلیج فارس محقق شده است. از جنگ آمریکایی مجاهدان افغان در دهه ی 1980، تا جنگ اخیر در افغانستان و اشغال نظامی عراق و آخرین نمونه، باز پس نشاندن حزب الله در لبنان، هدف ایالات متحده پیشبرد گام به گام این سیاست در خاورمیانه برای تضمین سلطه بر نفت منطقه بوده است. آینده ی ایران پیوندی تنگاتنگ با سیاست جهانی ایالات متحده دارد، نمی توان ایران را در این میان مستثنی کرد و سیاست حاکمیت امروز در همین جهت عمل می کند؛ محافظه کاران ایران و نو محافظه کاران آمریکا دو روی یک سکه اند و ادامه ی این جریانات، ایران را در سراشیب سقوطی که سرانجامش ویرانی و دهه ها عقب ماندگی است پایین خواهد کشید. اینکه آیا فردا نوبت ایران است به تلاش امروز وابسته است، جنبش صلح در داخل تنها ضامن نجات خواهد بود.<br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شیعه‌ی صفوی! سنی عباسی! (بخش اول)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003012.php" />
    <modified>2006-08-15T14:29:15Z</modified>
    <issued>2006-08-15T18:59:15+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3012</id>
    <created>2006-08-15T14:29:15Z</created>
    <summary type="text/plain">متاسفانه اختلافی که در حال حاضر بین شیعه و سنی وجود دارد، چیزی نیست که بتوان آن را کتمان کرد. اکثریت شیعیان و سنی‌ها اگر نخواهیم بگوییم که از یک‌دیگر متنفرند، می‌توانیم بگوییم که از هم خوششان نمی‌آید. درست است...</summary>
    <author>
      <name>Parande</name>
      
      
    </author>
    <dc:subject>انديشه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>متاسفانه اختلافی که در حال حاضر بین شیعه و سنی وجود دارد، چیزی نیست که بتوان آن را کتمان کرد. اکثریت شیعیان و سنی‌ها اگر نخواهیم بگوییم که از یک‌دیگر متنفرند، می‌توانیم بگوییم که از هم خوششان نمی‌آید. درست است که جشن عمرکشون تقریبا منسوخ شده است اما همان عقبه‌ی فکری و با شکل‌های مدرن‌تر و بعضا احمقانه‌تر، مثل تقدیس ابولؤلؤ، قاتل عمر خود را نشان می‌دهد. از آن طرف هم شیعه‌کشی هنوز آرمان عده‌ای از تندروان اهل سنت است و هر روز در عراق فعالیت مجاهدان القاعده را می‌شنویم که برای طلب بهشت و شهادت بمب به خود می‌بندند و عده‌ای از مسلمانان و مساجد را به هوا می‌فرستند. </p>]]>
      <![CDATA[<p>متاسفانه این دیدگاهی که گفتم، کم یا زیاد و به درجات مختلف در طبقات مختلف اجتماعی اهل تشیع و تسنن وجود دارد و در حوزه‌های مختلف سیاسی، فرهنگی، مذهبی و اجتماعی بروز می‌کند. شیعیان، سنی‌ها را به عنوان دشمنان علی می‌شناسند و اهل تسنن، شیعیان را به عنوان مشرک و منحرف از دین رسول خدا و اصولا غیرمسلمان می‌دانند.</p>

<p>دکتر شریعتی در یکی از سخن‌رانی‌های خود بحثی را مطرح می‌کند به اسم شیعه‌ی علوی، شیعه‌ی صفوی. از آن دوره‌ای که بهره‌برداری سیاسی از شیعه شروع می‌شود، خواه ناخواه انحرافاتی در تفکر شیعی به وجود می‌آید که نتیجه‌ی آن همان تشیعی است که ما امروز می‌بینیم و می‌شناسیم. اهل تسنن دشمن علی هستند چون عثمانی به عنوان دشمن ما سنی است و چه بهانه‌ای به‌تر از این برای تهییج مردم و جنگ با عثمانی.</p>

<p>اما من شروع مشابه همین انحراف را در اهل تسنن از زمان بنی‌امیه و به خصوص بنی‌عباس می‌دانم. همین کاری که صفویه با تشیع کردند، بنی‌امیه و بنی‌عباس با تسنن کردند. البته بنی‌امیه اصولا در بین اهل تسنن نیز محبوب نیستند و به خصوص کاری که یزید کرد تقریبا مورد تایید هیچ یک از فرقه‌های مسلمان نیست اما در مورد بنی‌عباس قضیه فرق می‌کند. آنان در مجموع حاکمان متشرعی بودند و طبیعی بود که با فرزندان علی به عنوان مدعیان خلافت و امامت سر دشمنی داشته باشند. حالا برای نجات از دشمن چه باید کرد؟ خوب طبیعی است که باید بر ضد دشمن تبلیغ کرد و چنین است که دشمنی با علی در بین بدنه‌ی سیاسی اهل تسنن و طبیعتا پس از آن در میان مردم گسترش یابد. بنابراین فکر می‌کنم بحثی را بشود مطرح کرد با عنوان: تسنن محمدی؛ تسنن عباسی.</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>براى وقتى که نمى‌نويسم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.lanternblog.com/archives/003011.php" />
    <modified>2006-08-14T12:12:55Z</modified>
    <issued>2006-08-14T16:42:55+03:00</issued>
    <id>tag:www.lanternblog.com,2006://4.3011</id>
    <created>2006-08-14T12:12:55Z</created>
    <summary type="text/plain">بعد از يک‌سال و اندى اين‌قدر احساس فانوسى بودن مى‌کنم که از دير به روز شدن‌اش شرمنده باشم. اما ما هم مثل بقيه حق داريم دچار يأس -حالا ما از نوع فلسفى‌اش- شويم (!) راستش من به نوبه خودم فکر...</summary>
    <author>
      <name>Nima</name>
      
      <email>nm_ghadimi@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>عمومی</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.lanternblog.com/">
      <![CDATA[<p>بعد از يک‌سال و اندى اين‌قدر احساس فانوسى بودن مى‌کنم که از دير به روز شدن‌اش شرمنده باشم. اما ما هم مثل بقيه حق داريم دچار يأس -حالا ما از نوع فلسفى‌اش- شويم (!) راستش من به نوبه خودم فکر کردم مگه چقدر انرژى و وقت آزاد داريم که در مورد هر موضوع روز و مورد بحث اظهار نظر کنيم، اونم من که تا بيام صغرى کبرى بچينم پنبه چند تا موضوع زده‌ شده. از اون مهم‌تر خودم به اين نتيجه رسيده‌ام که من براى بيشتر موضوع‌هاى مورد بحث از يه الگوى ثابت استفاده مى‌کنم! اين شد که به فکر افتادم اين الگو را اين‌جا پياده کنم تا از‌اين به بعد در روز‌هاى کم‌کارى دست‌کم از تحليل‌هاى من بى‌نصيب نباشيد!!  </p>

<p>براى شروع به جاى سه نقطه اول، موضوع مورد بحث روز مثل «عشق مثلثى»، «جنگ لبنان»، «اورگاسم چندم» يا «جگر زليخا» بگذاريد و ادامه دهيد:<br />
</p>]]>
      <![CDATA[<p>از وقتى که بحث … بين دوستان درگرفته با خودم فکر مى‌کردم که چه‌طور وارد بحث شوم. البته اين‌که دوستان به نگارش سره فارسى از جمله پرهيز از جمع‌ مکسر و نيز جمع با «ات» و «ون» و«ين» به جاى جمع با «ها» و «ان» توجه نمى‌کنند، خيلى نا‌اميد کننده است ولى من هم به مصداق اين‌که خواهى نشوى رسوا هم‌رنگ جماعت شو، سعى مى‌كنم خيلى مته به خشخاش نگذارم …</p>

<p>اما در مورد بحث مانحن‌فيه بهتر است نظر فلاسه را از آغاز -يعنى پيشا سقراطيان- بررسى کنيم، اما از آن‌جايى که تخصص بنده در فلسفه نيست و در اين مورد يعنى فلسفه پيش از سقراط مدارک زيادى در دست اهل فن هم نيست، از سقراط شروع مى‌کنم؛ هم‌او که مى‌گفت زندگى‌اى که آزمودنى نباشد، ارزش زيستن ندارد! او که هنگام سرکشيدن جام شوکران گفت فيلسوفى که از مرگ بهراسد فيلسوف نيست و اين براى زندگى من هم نقطه عطفى به شمار مى‌رود، چرا که درست در همان زمان نوشيدن جام زهر، در جبهه بودم و با خودم فکر مى‌کردم دوستان شهيدم اگر زنده مى‌بودند آيا از اين‌که جانشان را بر سر چون‌اين (!) جام زهرى داده‌اند پشيمان نمى‌شدند؟ (چه سؤال پارادوکسيکال مهيبى!) آى که هنوز صداى «باى ذنب قتلت» عبد‌الباسط در گوشم مى‌پيچد!</p>

<p>شايد بپرسيد اين چه ربطى به ادعاى تو دارد. اين آيه براى دختران زنده به گور شده اعراب جاهلى نازل شده. اين‌جا دو بحث مطرح مى‌شود يکى در هرمنوتيک و ديگرى در فمينيسم. در مورد فمينيسم چون تخصصى ندارم، نظرى نمى‌دهم جز اين‌که اسلام يک روى‌کرد حداقلى داشته، ازاين‌رو به عنوان مثال برده‌دارى را لغو نکرده بلکه تنها به مدارا با بردگان توصيه کرده. نيز از اعراب جاهلى خواسته که در منازعات در قبال هر يک کشته فقط يک نفر را بکشند (قصاص) و از جمله آن‌چه‌ به بحث ما نزديک‌تر است اين‌که بسيارى از احکام سخت‌گيرانه فقه يهودى را حد‌اکثر با تسهيلاتى امضا کرده‌ است مثل حکم سنگسار …</p>

<p>اما اين‌که آيا من مى‌توانم مفهوم اين آيه را در تأييد نظر خود (مبنى بر اين‌که آن همه جوان بى‌گناه به کشتن داده شدند) مصادره کنم يا نه (ضمن ياد‌آورى اين‌که آن سال‌ها اين آقايان با پخش اين آيه چنين مصادره‌اى را به نفع خود مى‌کردند، مبنى بر اين‌که عراقى‌ها اين جوان‌هاى بى‌گناه را کشته‌اند) بر مى‌گردد به اين پرسش اساسى که آيا متن از پيش خود معنايى دارد يا اين خواننده است که با فهم خود به آن معنا مى‌دهد! اگر براى متن معناى پيشينى قايل باشيم لابد قصد مؤلف است؛ که خود بحث‌هاى انتولوژيک فراوانى به دنبال دارد. روى‌کرد مقبول اين است که براى متن معناى پسينى قايل باشيم، يعنى متن را در کانتکس محيط و در طول تاريخ مى‌خوانيم و مى‌فهميم. اين رشته البته سر دراز دارد و محدود به مقولات هرمنوتيکى هم نيست. در دانستن هم اين دوگانى مطرح است. بگذاريد طور ديگرى به مسأله بپردازم:</p>

<p>من چيزى را مى‌بينم (ادامه دهيد: مى‌شناسم …) اين‌که تصوير آن در ذهن من مطابق واقع است يعنى چه؟ آيا به عنوان مثال مى‌توان گفت برگ درخت روبروى پنجره خانه ما مثل اسکناس هزارتومانى است؟! مسلم است که نه ولى مى‌توانيم بگوييم فلان عکس شبيه فلان دختر يا پسر است. گيريم تصوير شيئ الف در ذهن من به نسبت آن شيئ حکم آن عکس را داشته باشد. سؤال اينک اين‌جاست که از کجا معلوم که عکس داخل ذهن من با عکس داخل ذهن شما از يک شيئ واحد يکى است؟ لابد اگر به وجود يک نگاتيو مادر در يک ذهن مرجع معتقد باشيم، مى‌توانيم بگوييم هر دوى اين عکس‌ها چون از يک نگاتيو گرفته شده‌اند پس شبيه هم هستند. آن نگاتيو مرجع چيزى نيست جز مثال افلاطونى …</p>

<p>اما فيلسوفان تحليلى راه حل بهترى براى اين موضوع دارند. به دنبال ايده نه در ذهن که در زبان بايد گشت. زبان عينيت دارد و مهم‌تر اين‌که بين همگان مشترک است، بر خلاف ذهن که کاملا شخصى است. اين يعنى شناخت هم پسينى است نه پيشينى … عالم مثال در حکمت متعاليه پشت سر ماست، در حالى‌که عالم زبان و به تعبيرى جهان ۳ در پيش روى ما و خوب اگر دقت کنيم جهان ۳ دربرگيرنده تمامى مفاهيم و دست‌آوردهاى (تعبير از من است) نرم‌افزارى بشر از جمله بزرگترين اختراع آن يعنى خداست! شايد يک فيلسوف صدرايى اگر تا اين‌جا را هم بپذيرد بگويد بله خدا به جهان ۳ تعلق دارد اما به حمل شايع نه اولى. البته خدايى که فقط به حمل اولى خدا باشد، خدا نيست!!  </p>

<p>انگار زيادى جلو رفتيم، بگذاريد کمى به عقب برگردم، به آن‌چه بسيارى آن‌را سرآغاز مدرنيته مى‌دانند، به فاصله ميان من شناسنده و شناسا و آن‌چه پشت سر شناسا شايد باشد! آيا شناسا به تمام ذاته براى ما آشکار مى‌شود (گيريم از دور) يا پشت سر اين فنومن، يک نومن پنهان است؟ در واقع قبول اين فاصله (به عنوان مثال امواج الکترومغناطيس که رنگ را به چشم منتقل مى‌کنند و سيگنال‌هاى الکتريکى که تصوير شبکيه را به مغز مى‌برند) نومن را براى هميشه از تيررس شناخت ما دور خواهد کرد. بياييم امواج الکترومغناطيس را بيشتر تحت کنترل خود بگيريم و تمامى سيگنال‌هاى مورد نياز مغز جهت شناخت و تغيير پيرامون را از طريق آن منتقل کنيم. بله منظورم اينترنت است، البته با چاشنى روباتيک و نانوتکنولوژى. شما ديگر نيازى به اندام حسى و حرکتى خود نداريد و به مرور زمان با تکامل گونه تمامى اندام شما مگر احيانا مغز حذف مى‌شوند. کار شش‌ها و قلب را هم نانو روبات‌ها انجام مى‌دهند. فرايند توليد مثل شکلى کاملا متفاوت از نوع امروزى خواهد داشت. مغز‌ها با به کار گيرى نانوروبات‌ها ماشين‌هاى هوشمند مى‌سازند … </p>

<p>اگر هايدگر از تکنولوژى مى‌پرسيد و به ظهور مى‌رسيد، به نظرم ما بايد از انفورماتيک بپرسيم و نسبت‌مان را با حضور روشن کنيم: </p>

<p>«آيا من بلاگر، پشت اينترنت مى‌توانم ادعاى حضور در صحنه را داشته باشم؟» </p>

<p>مسأله اين‌ است! <br />
</p>]]>
    </content>
  </entry>

</feed>